به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 72
  1. #31
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 99 [ 21:53]
    تاریخ عضویت
    1391-3-16
    محل سکونت
    گلستان
    نوشته ها
    3,933
    امتیاز
    52,145
    سطح
    100
    Points: 52,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    15,723

    تشکرشده 11,395 در 3,444 پست

    Rep Power
    0
    Array
    همیشه از این خبرهای خوب بدید بانو دلسا

    بعضی وقتها انسانها کارهایی انجام میدهند برای اطرافیانشان که بنظر شخصی من ارزشش خیلی بالاست هرچقدر هم تلاش بکنیم نمیشه جبران کرد مثل محبت ها و زحمات مادر فقط خداوند هست که میتواند اجر و مزد این فرشتگان زمینی را به آنها بده شرایط سختی را دار یتحمل میکنی دوست داری کنار خواهرت باشی خودت این روزها را تجربه کردی و میدانید چقدر سخت هستش کنار خانوادت باشی و بهشان کمک کنی مخصوصا که خاله هم شدید ولی کاری هم که الان انجام میدید ستودنیه ایشالله هرچی از خدا بخوای خودش بهت بده
    دوتعریف جدید و جالب ﮐﻪ خوب است به عمقش فکر کنیم:
    ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
    ﮐﯿﻨﻪ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
    ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ،
    ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ:
    ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ خویش
    ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
    ﺍﺯ خویشتن ﺧﻮﯾش ،ﺗﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ،
    در زﺍﯾﺶ ﺩﻭﻡ، ﻫﻮﯾﺪﺍ ﺷﻮﺩ
    ﻭ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ !

  2. #32
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    37
    Array
    بازم سلام
    اوضاع بازم همونه.
    همه چیز بازم آرومه. اتفاق خاصی هم نیفتاده. کار جدیدی هم انجام ندادم.
    جاریم هم بچش دنیا اومده. شوهر من هم که هر روز هر روز میره خونه برادرش.
    وقتی میگه رفته اونجا یا بقیه میگن که فلان یاونجا بوده پر از احساس های منفی و بد میشم.
    همش مقایسه می کنم خودم رو که چقدر تنهایی کشیدم . چقدر تنهایی بچه رو بردم دکتر و و و
    خودش هم میدونه من راضی نیستم که همش اونجاست یا میگه داخل نرفتم یا کلی صحبت رو میگه وقتی من داشتم خونشون نماز می خوندم شنیدم ...
    میدونم از اینکه برادرش بچه دار شده خوشحاله ولی دلیل نمیشه همش بره اونجا. اونم اینقدر با شوق و ذوق. اینقدر ککه واسه بچه برادرش ذوق داره برای دختر خودمون اصلا نداشت.
    نمیخوام همش با این احساس های بد بجنگم
    می خوام از خودم دورشون کنم.
    ولی واقعا کم میارم.
    همش یکی توی گوشم میخونه که
    تو همش توی خونه ای که از مادرشوهرت مواظبت کنی . همش داری ناله ها و ناشکری ها و احساسات منفی یه پیرزن رو گوش می کنی یا باید ناهار و شام و صبحونه و قرصاشو بهش بدی
    ولی خانواده اش و بقیه عروسا و بچه هاش با هم خوشن.
    هفته ای یه بار میخوان بیان از وقتی هم که میشینن ساعت میگیرن که مبادا یک دقیقه از یک ساعت بگذره.
    شوهرت هم جونش میره واسه اونها.
    شوهرت تو رو از اونها جدا میبینه درصورتی که زن برادراش رو از خواهرش هم نزدیکتر می بینه و و و


    بیشترین چیزی که ازم انرژی می گیره همین ناشکری های مادرشوهرمه. واقعا روی روحیم تاثیر میذاره . نمیتونم هم که پیشش نشینم. مثلا ساکته ساکته هیچی هم نمیگه به محض اینکه من رد میشم یا میرم اونجا بشینم شروع میکنه با صدای بلند گفتن. بعضی موقع ها چندبار تکرار می کنه خودش هم میگه چرا چیزی نمیگی یا میگه تو که خوشت نمیاد. منم یا جواب نمیدم یا میگم من چیکاره ام که خوشم بیاد. خودت میدونی و خدای خودت.

    یه چیز دیگه ای هم که ازم انرژی میگیره اینه که بعد از رابطه ای که داریم شوهرم تا مدت ها اصلا سمتم نمیاد اینجا هم فکرای منفی بدی دارم که دیدی اصلا از تو ارضا نمیشه اصلا تو واسش مهم نیستی. رابطه داشتنش هم از روی اجباره و و و

    امیدوارم از شر این افکار منفی هم راحت بشم

  3. کاربر روبرو از پست مفید دلسا تشکرکرده است .

    khaleghezey (سه شنبه 20 مرداد 94)

  4. #33
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 29 خرداد 01 [ 15:58]
    تاریخ عضویت
    1393-6-21
    نوشته ها
    88
    امتیاز
    6,971
    سطح
    55
    Points: 6,971, Level: 55
    Level completed: 11%, Points required for next Level: 179
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    5

    تشکرشده 73 در 45 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط دلسا نمایش پست ها
    بازم سلام
    اوضاع بازم همونه.
    همه چیز بازم آرومه. اتفاق خاصی هم نیفتاده. کار جدیدی هم انجام ندادم.
    جاریم هم بچش دنیا اومده. شوهر من هم که هر روز هر روز میره خونه برادرش.
    وقتی میگه رفته اونجا یا بقیه میگن که فلان یاونجا بوده پر از احساس های منفی و بد میشم.
    همش مقایسه می کنم خودم رو که چقدر تنهایی کشیدم . چقدر تنهایی بچه رو بردم دکتر و و و
    خودش هم میدونه من راضی نیستم که همش اونجاست یا میگه داخل نرفتم یا کلی صحبت رو میگه وقتی من داشتم خونشون نماز می خوندم شنیدم ...
    میدونم از اینکه برادرش بچه دار شده خوشحاله ولی دلیل نمیشه همش بره اونجا. اونم اینقدر با شوق و ذوق. اینقدر ککه واسه بچه برادرش ذوق داره برای دختر خودمون اصلا نداشت.
    نمیخوام همش با این احساس های بد بجنگم
    می خوام از خودم دورشون کنم.
    ولی واقعا کم میارم.
    همش یکی توی گوشم میخونه که
    تو همش توی خونه ای که از مادرشوهرت مواظبت کنی . همش داری ناله ها و ناشکری ها و احساسات منفی یه پیرزن رو گوش می کنی یا باید ناهار و شام و صبحونه و قرصاشو بهش بدی
    ولی خانواده اش و بقیه عروسا و بچه هاش با هم خوشن.
    هفته ای یه بار میخوان بیان از وقتی هم که میشینن ساعت میگیرن که مبادا یک دقیقه از یک ساعت بگذره.
    شوهرت هم جونش میره واسه اونها.
    شوهرت تو رو از اونها جدا میبینه درصورتی که زن برادراش رو از خواهرش هم نزدیکتر می بینه و و و


    بیشترین چیزی که ازم انرژی می گیره همین ناشکری های مادرشوهرمه. واقعا روی روحیم تاثیر میذاره . نمیتونم هم که پیشش نشینم. مثلا ساکته ساکته هیچی هم نمیگه به محض اینکه من رد میشم یا میرم اونجا بشینم شروع میکنه با صدای بلند گفتن. بعضی موقع ها چندبار تکرار می کنه خودش هم میگه چرا چیزی نمیگی یا میگه تو که خوشت نمیاد. منم یا جواب نمیدم یا میگم من چیکاره ام که خوشم بیاد. خودت میدونی و خدای خودت.

    یه چیز دیگه ای هم که ازم انرژی میگیره اینه که بعد از رابطه ای که داریم شوهرم تا مدت ها اصلا سمتم نمیاد اینجا هم فکرای منفی بدی دارم که دیدی اصلا از تو ارضا نمیشه اصلا تو واسش مهم نیستی. رابطه داشتنش هم از روی اجباره و و و

    امیدوارم از شر این افکار منفی هم راحت بشم
    سلام دوستم. خب عزيزم به شوهرت بگو چند روز چند ساعت بايد بري پيش خواهرت بچه ات رو بردار برو اونجا اينطوري كه دپرس ميشي از بس خوبي آدم حرصش ميگيره.من نميدونم چون كارشناس نيستم بهتره كارشناسا نظر منو تاييد يا رد كنن.در حال منطقي و كلي اصلا وظيفه عروس مراقبت از مادرشوهر نيست البته سوتفاهم نشه ميدونم وظيفه همه ما احترام به بزرگتر و مخصوصا كسايي هست كه مريضن ولي نه ديگه كاملا از حق و حقوق خودت بگذري پس شوهرت اين وسط چيكاره هست تو لطف ميكني براي شوهرت و اينو شوهرت بايد بفهمه اگه نفهمه ديگه تو از اوندسته ادمهايي هستي كه به قول يكي از ائمه ها فقط بخاطر خدا كارهاي خوب مي كني پيس ديگه نبايد ناراضي باشي تو خوبي مي كني و ناراضي هستي اينطوري خودت رو از بين ميبري.شوهرت وظيفه اش هست كه مراقب مادرش باشه در اين بين زنش كه شما باشين شوهرت رو بايد همراهي كني خب يه شوهرت بگو بياد بشينه پيش مادرش شما برين خونه خواهرتون اصلا باور نميكنم توي اين زمونه آدمهاي خوب و آرومي مثل شما پيدا بشن واقعا احسنت و تبريك به اينهمه صبوري اصلا خودم رو با شما مقايسه مي كنم مي بينم من چقدر دور هستم از شما ولي يادت باشه تجربه خودم رو ميگم چطور الان يادت مونده كه وقتي تو زايمان ميكردي تنها بودي و كسي كنارت نبود وبراي اون مساله ناراحت ميشي سالها بعد هم واسه اينروزها ناراحت و افسرده ميشي چه بسا دخترت هم غمگين باشه به نظر من شما با گفتار و رفتارت ميتوني شادي رو به خونتون بياري ولي خودت نميخواهي

  5. #34
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 02 مرداد 04 [ 05:11]
    تاریخ عضویت
    1393-11-15
    نوشته ها
    823
    امتیاز
    36,526
    سطح
    100
    Points: 36,526, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,683

    تشکرشده 2,882 در 761 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    237
    Array
    این شرایطی است که تو انتخاب کردی پس باید بپذیری ،

    گفتنی ها قبلا بسیاااااار تکرار شده.
    ای خواجه درد نیست... وگرنه طبیب هست

    ای بی خبر.. از خورشیدِ پشتِ ابر !



  6. #35
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 29 تیر 97 [ 23:45]
    تاریخ عضویت
    1394-4-09
    نوشته ها
    138
    امتیاز
    4,330
    سطح
    41
    Points: 4,330, Level: 41
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکرها
    77

    تشکرشده 116 در 61 پست

    Rep Power
    30
    Array
    سلام دلسا جان
    دلسا خانم شما واقعن باید این سبک زندگی رو تغییر بدی هر طور ک شده باید تلاش کنی یه تغییری تو این روند زندگیت ایجاد کنی و گرنه بهت قول میدم روز ب روز بدتر و بدتر میشی
    دلسا خانم شما باید در روز حداقل 1 ساعت مال خودت باشی، باید سعی کنی خودت رو با دنیای بیرون پیوند بزنی حتی شده با رفتن یک پارک، من یادمه یبار با شوهرم قهر بودم و خونه مادرم بودم دوستام اومدن دنبالم و باهم رفتیم پارک و انقدر خوش گذروندیم ک شاید باورت نشه ب دوستام گفتم الان انقدر احساس انرژی میکنم ک اگ تا آخر عمرمم با شوهرم آشتی نکم برام مهم نیست منی ک تا چند ساعت قبلش تو خونه مادرم از گریه کردن نا برام نمونده بود و احساس میکردم تمام درهای دنیا بروم بسته بودن میبینی با یه پارک ساده و چند تا دوست چنان انرژی گرفته بودم ک نگو خیلی جالبه بعدش خودم ب شوهرم زنگ زدم ک بیا دنبالم اونم اومد اصلا کاری بهش نداشتم ولی حالم خلی خوب بود در کمال تعجب بعد ازینکه چند تا دور زدیم ازم خاست بیام خونه و شب پیشش بخابم
    عزیزم شمام باید یه منبع انرژی پیدا کنی یه جایی یه کسی ک ازش انرژی بگیری و حالت رو خوب کنه و گرنه با دست رو دست گذاشتن و فکر کردن ب حماقت های شوهرت ن تنها چیزی حل نمیشه بلکه این فکرای روز بروز پیشت بزرگ و بزرگتر میشن و ریشه میزنن و مثل یه قده سرطانی کل روحت رو تسخیر میکنن تا تو رو کامل از پا در بیارن
    من دقیقا نمیدونم چکارایی باید کنی چون تو زندگیت نیستم ولی مطمعنم ک میشه راههایی برای پیوندت با دنیای بیرون پیدا کنی
    اصلا مگه نمیگی نمیشه مادرشوهرتو تنها بزاری بیا خب نمیشه یجوری اونم با خودت ببری بیرون؟
    اگ دوستان پیشنهادی ب ذهنشون میرسه لطفا بیان کنند

  7. #36
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    37
    Array
    بازم سلام.
    یه مدتی بود اصلا دستم به نوشتن و حتی کارهای دیگه نمی رفت.
    اتفاقای خیلی خاصی نیفتاد همه روزها معمولی بود. فقط حس و حال من تغییر کرده. خیلی کم حوصله و عصبی و پرخاشگرم. فکر کنم زیادی کمبود محبت دارم.
    برعکسش شوهرم کمی آرومتر شده.
    رفتیم مشهد یه مسافرت یه هفته ای. خیلی خوب بود. من و شوهر و دخترمون. سفر خیلی خوبی بود. صمیمی و خوب بودیم. مهمون دوستم بودیم. خیلی واسه روحیم خوب بود. خیلی وقت بود تو خونه بودم. هم اینکه واسه حال و هوای حرم دلم تنگ شده بود.
    بعد از اون کم حوصله شدم. دستم به هیچکاری نمی رفت حتی توی گروه های مجازی هم ساکت بودم درصورتی که همیشه یه چیزی واسه گفتن داشتم. البته نه عصبی بودم نه پرخاشگر.
    این هفته هم مادرشوهرم رو برده بودیم یه استان دیگه واسه دکتر . اصلا دوست نداشتم برم. می خواستم تنها باشم ولی چون شوهرم گفت که بریم خونه دوست تو منم راضی به رفتن شدم. بعدش نظرش برگشت رفتیم خونه عموی خودش.
    بهش گفتم اگر می دونستم نمیریم خونه دوست من نمیومدم. گفت تنهایی میخواستین بمونین چیکار کنین. میریم چند روزی اونجاییم.
    اونجا هم همه یز خوب بودا. دقیقا از وقتی باز اومدم خونه عصبی شدم. انگار که خونمون پر از احساس های منفی بود . هنوز هم هستن.
    یه لجبازی بی سر و صدا با شوهرم داریم. اون هر روز داره به یه بهانه ای میره خونه برادرش. منم روز به روز بیشتر از خونه برادرش فاصله می گیرم.
    وگرنه خونه برادرای دیگش هم میره. با زن داداشای دیگش هم راحته. ولی بی نهایت حس بدی به این یکی دارم. زنش زن بد و بدجنسی نیست.
    حس های بدی بهشون دارم. شروع این حس های بد هم با پنهانکاری های شوهرم و قایمکی رفتن خونه اونها شروع شد.
    یه چیزهای کوچیک و بی اهمیتی رو ازم پنهان کرد که هرکس دیگه ای هم بود به شک می فتاد. منظورم این نیست که خدایی نکرده زبونم لال چیزی هست. نه، از این بابت مطمئنم. ولی بعضی موقع که میفهمم اونجا رفته به حدی فشار عصبی بهم وارد میشه که کل سمت چپم بی حس میشه.
    داریم بیشتر روی خودم کار می کنم. منی که تونستم اونهمه بی محلی ها و بی محبتی ها و تحقیرها رو تحمل کنم اینم می تونم.
    من اصلا عادت به گفتن چیزای خاله زنکی ندارم.


    زندگیم در کل خدا رو شکر خیلی بهتر از قبله شاید یه زمان هایی آرزوی همچین روزهایی رو با شوهرم داشتم. ولی به حدی خسته و بی حس و حالم که اصلا نمیتونم لذت ببرم. فشار روحی. فشار جنسی. فشار عاطفی همه و همه دارن اذیتم می کنن. ولی مطمئنم اینها هم میگذره. دیگه به همه چی عادت کردم.

    شوهرم خداییش آدم خوبیه همه همینو می گن. نمیتونه با من ارتباط بگیره یا بیشتر از این دوستم داشته باشه. چند مدت پیش از عصری رفته بود بیرون نیومد تا ساعت 10. اومد شام خورد باز می خواست بره بیرون. بهش گفتم باز میخوای بری؟ تو که همش بیرون بودی. گفت آره میخوام برم. من کی رفتم بیرون میخوام بمونم تو خونه چیکار کنم خیلی مونده تا آخر شبی.
    کلی غر زد که این هم شد زن و ... ولی بیرون نرفت. خونه موند. شبهای بعدش هم کمتر بیرون موند. الان هم بیشتر هوای خونه و ما رو داره.
    چند وقت پیش رفته بودیم خرید یادم رفته بود گوشی با خودم ببرم. کلی نگرانمون شده بود به خواهر من و خواهر خودش زنگ شده بود.
    این روزها توی خونه هم بیشتر سر صحبت رو باهام باز می کنه. ولی روح من هنوز درگیر همون خستگی هاست.
    تازگی ها هم همش توی جمع ها میگه دخترمون چون همش تنهاست خیلی بهونه میگیره. شاید منظورش به وجود یه بچه دیگس. شاید کسی بهش چیزی گفته. چون خیلی ها هم به خودم میگن که بچه دوم بیار ولی من که اصلا آمادگیشو ندارم. نمیتونم قبول کنم یه موجود دیگه ای رو به این دنیا بیارم در صورتی که هنوز تکلیف خودم با خودم معلوم نیست و هم اینکه کلی نیازهای براورده نشده داریم. و هم یادآوری خاطرات بارداریم عذابم میده

  8. کاربر روبرو از پست مفید دلسا تشکرکرده است .

    گیسو کمند (یکشنبه 22 شهریور 94)

  9. #37
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 02 مرداد 04 [ 05:11]
    تاریخ عضویت
    1393-11-15
    نوشته ها
    823
    امتیاز
    36,526
    سطح
    100
    Points: 36,526, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,683

    تشکرشده 2,882 در 761 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    237
    Array
    سلام

    تو که هیچ وقت به هبچ حرف ما گوش ندادی ، برات دعا میکنم ولی دستم خیلی وقته نمیره برات چیزی بنویسم چون میدونم خیلی کارها میتونستی بکنی که هم اونو علاقه مند کنی هم خودتو نجات بدی که نکردی بگزریم.

    خیلی ها هم به خودم میگن که بچه دوم بیار ولی من که اصلا آمادگیشو ندارم. نمیتونم قبول کنم یه موجود دیگه ای رو به این دنیا بیارم در صورتی که هنوز تکلیف خودم با خودم معلوم نیست و هم اینکه کلی نیازهای براورده نشده داریم. و هم یادآوری خاطرات بارداریم عذابم میده
    اگه گفت بچه بیاریم ، دقیقا همین جملات رو همینطوری با همین لحن بهش بگو.
    ای خواجه درد نیست... وگرنه طبیب هست

    ای بی خبر.. از خورشیدِ پشتِ ابر !



  10. #38
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    37
    Array
    سلام
    ممنون گیسو جان
    شوهرم مستقیم تا حالا چیزی نگفته برای بچه فکر نکنم هم بگه و اگر هم بگه من آدمی نیستم که این حرفو بگم.
    اسم بچه دار شدن که میاد حرص می خورم و عصبی میشم. چون یادم میفته که رابطه ای وجود نداره.
    چون حریم خصوصی ای نداریم. چون همش باید با مادرش بخوابیم. اون که کم مونده بره بغل مادرش بخوابه منم خسته تر از اونیم که بخوام باهاش چونه بزنم.
    از بس این روزها حرص رفتن به خونه داداشش رو خوردم که نه خواب میرم و نه دلم به غذا میره. قلبم تیر میکشه تپش قلبم زیاد شده.
    هیچکدوم از این احساسات رو بروز نمیدم فقط در حد کمی سرسنگین شدن هست.
    حتی خیلی وقته نتونستم گریه هم بکنم.
    همش دلم میخواد بدونم چرا اونجا میره؟ چی میگن با هم؟ کی اونجاس؟
    دقیقا حس اون روزهایی رو دارم که با دوستاش آخر هفته میرفت بیرون.

    مستقیم نمیتونم بهش بگم نرو چون هزار و یک دلیل داره که بگه منم نمیتونم قانعش کنم.
    حتما بهانش اینه که برادرش خونه نیست رفته کار.
    روز به روز حس تنفرم از اون زن بیشتر میشه.
    یادم میفته که وقتی ما میرفتیم خونه مادرشوهرم (زمانی که پیش اونها بود) فقط مستقیما بیرونمون نمی کرد ولی شوهرم چون خودش دوست داشت بره میگفت تو بد برداشت می کنی.
    حس یه آدم بازنده رو دارم. یه آدمی که دارن نهایت سوء استفاده رو ازش می کنن. بله همش هم مقصر خودمم که همیشه در برابر همچی سکوت کردم.
    ظاهر زندگی مون هنوز خیلی خوبه
    ولی باطنش من رو داغون می کنه منم که دست و پام بسته است واسه بیرون رفتن چون باید یکی بیاد خونه ما بمونه پیش مادرشوهرم. چون باید هزارجور غر بشنوم. هرکی بمونه اگر من معطل کنم به مادرشوهرم میگه اونها خیال می کنن اون چیزی بروز نمیده یا یادش میره ولی خب به من میگه .
    من باید همش توی خونه ناله ها و ناشکری های مادرش رو تحمل کنم . اون که هر وقت اراده کنه بیرونه.
    نمیتونم پا رو حق بذارم این چند مدت خیلی بهتر شده ولی وقتی می شنوم که رفته خونه برادرش چشمم روی همه خوبیهاش بسته میشه و دلم نمیخواد باهاش باشم. ازش متنفر میشم.
    حالم اصلا خوب نیست ...

  11. کاربر روبرو از پست مفید دلسا تشکرکرده است .

    دختر بیخیال (سه شنبه 31 شهریور 94)

  12. #39
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    37
    Array
    خیلی عصبی و کلافه ام.
    مخصوصا بعد از رابطه ای که چند شب پیش داشتیم.
    چون جوری رفتار می کنه انگار ارضا نمیشه ، فقط از رو وظیفه کارشو می کنه و رفت تا معلوم نیست چند ماه بعد
    یه شبهایی اینقدر دلم میخواد باهاش باشم ولی اون کناره می گیره. منم اینقدر میلمو سرکوب می کنم که اگر رابطه ای باشه هم حس قدیمها رو ندارم.
    وقتی رابطه نداریم غصم فقط نداشتن رابطس وقتی هم که داریم هزار جور فکر و خیال دارم.



    اینقدر صبح و شب و عصر و وقت و بی وقت رفت خونه برادرش که دیگه کلافه شده بودم یه روز صبح از محل کارش اومد به دخترمون گفت بیا بریم خون عمو منم بهش گفتم چه خبره همش میرین اونجا شما که دیشب هم اونجا بودین؟ اونم عصبی شد گفت می رم اونجا با زن داداشم ... گفت من که میدونم حسودیت میشه وقتی من میرم اونجا دیگه خوب میشناسمت.

    موندم با اون حرف زشتی که گفت چه جوری روش میشه بازم میره اونجا.

    خیلی حرف دیگه هم دارم ولی حتی توی دنیای مجازی هم نمی تونم بگم

  13. #40
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 25 مهر 94 [ 20:51]
    تاریخ عضویت
    1394-1-26
    نوشته ها
    249
    امتیاز
    2,867
    سطح
    32
    Points: 2,867, Level: 32
    Level completed: 78%, Points required for next Level: 33
    Overall activity: 28.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 327 در 165 پست

    Rep Power
    52
    Array
    دلسا دلسا دلسا داری خودتو داغون میکنی چرا نمیفهمی این مرد چی داره من نمیفهمم گاهی اوقات بچه ها ظرری که از ادامه زندگی میبینند بیشتر از طلاقه

    من انگیزت نمیفهمم از این همه تلاش مداوم ولی بازم پس زده میشی تو خیلی دوست داشتنی هستی اما اون مرد داره لهت میکنه که به زن داداش و مادرش بره مگه چند بار زندگی میکنی من که با خوندن مشکلت اینجوری گریم میگیره دیگه تو چی میکشی نمیگم طلاق هرچند خودم بودم انجام میدادم میگم یه حرکت عظیم بزرگ جدید و اساسی با دعواهای کوچولو چیزی حل نمیشه اون بره پی زن داداشش تو مراقبت مادرش بکنی وظیفه اونه اون بچشه

    توروخدا خواهر عزیزم یه کاری بکن به هیچیم فکر نکن بزار همچی خراب شه دیگه از این ویران تر زندگی تو من یاد این دستگاهایی میندازه که حرکت قلب مریض نشون میده مال تو مدتهاست روی خط ممتد وثابت مرگه فقط ظاهر زندگی رو داری چرا داداشش نیست میره اونجا یعنی چی اخه؟

    تو انقدر با خودت سخت برخورد کردی که یادت رفته ادمی چند پست قبل گفتی من این سختیاروهم تحمل میکنم انگار ساخته شدی برای تحمل بببین کسی میگه اره این سختیو تحمل میکنم که بعدش میخواد به یه چیز شیرین برسه هدف شیرین این زندگی چیه؟

    حس زنایی داری که زن دومن از اینکه یلحظه شوهرت بیشتر بهت میرسه میاد خونه یه سری میزنه احساس خوشی میکنی انقدر باهات بد برخورد شده که اصلا انتظار داشتن و توقع داشتن از یادت رفته که تو خیلی خیلییییی میتونستی شادی های بیشتری رو تجربه
    کنی

    چرا موندی اینکه هردفعه بیای از دردای جدید بگی تازه به خجالت دردی دوا نمیکنه بیا بگو به این دلیل دوسش دارم یا به این دلیل نمیتونم جدا شم اینه تصمیم اساسی که اماده شو تا این خط مرگ یه حرکتی بکنه رو به پایین یا بالا مهم نیست همچی درست بشه یا خرابتر مهم نیست خود حرکته که نشانگر زندگیه
    ویرایش توسط دختر جوان : یکشنبه 19 مهر 94 در ساعت 00:46

  14. کاربر روبرو از پست مفید دختر جوان تشکرکرده است .

    yasna1990 (دوشنبه 20 مهر 94)


 
صفحه 4 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:30 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.