سلام و ممنونم از دوستانی که پست گذاشتن و راهنمایی میکنند.. اقا مسعود این که نوشتین خیلی از خانواده ها متاسفانه نگرش مثبتی به این موضوع که ما دور از خانواده زندگی می کنیم ندارند من رو به فکر فرو برد و مرسی که این رو بیان کردین... البته دلم هم گرفت که چه طوری میشه که ادم ها این قد راحت پیش داوری کنند و همه رو به یه چوب میزنند(کلا پیش داوری و قضاوت اونم سو ظن و بدگمانی از نطر خداوند هم نکوهش شده )... این که ما دور از خانواده زندگی میکنیم و این که توی شهر به این بزرگی خودمون رو حفظ کردیم و به خطا نرفتیم این قد غیر قابل باور هست!!!!!!...خداروشکر که همه ما در پیشگاه خداوند باید رو سفید باشیم،اگه کسی صرفا به این دلیل پا پس بکشه همون بهتر که هیچ وصلتی هم سر نگیره.. ایا دخترهایی که هم الان دارن کنار خانواده اشون زندگی میکنند دیگه با قاطعیت قابل اعتمادن؟... متاسفم به خاطر استدلال ها و پیش داوری های بی اساس و اثبات نشده.. دلم خیلی گرفت ولی شایدم این هم یکی دیگه از دلایل به تاخیر افتادن ازدواجم بوده...در مورد اون اقا نمیدونم چرا پاپیش نمیزاره ولی نه اون و نه من هیچ کدوم درست همو نمیشناسیم... شاید تردید داره ولی یه بار سر کارمون یه پیگیری بود که باید ایشون انجام میداد و خبرش به من میداد که بهم زنگ زد و گفت فلانی این جور گفته و من گفتم راست میگن؟ و پس چرا به من اینجوری گفته .. بعدش گفت اره شما به من اغتماد ندارین؟ منم گفتم من شما رو قبول دارم و میدونم کارتون درسته و تغجب میکنم پس چرا فلانی زده زیر حرفش... تا گفتم من شما رو قبول دارم با ذوق گفت خیلی ممنونم و هی تکرار کرد.. منم خنده ام گرفت و گفتم خواهش میکنم .. دو ساعت بعدش اومد واحدمون و با خوشحالی شزوع کرد برام تعریف کردن و من درستش میکنم و فردا بهتون تجویل میدم و خیالتون راحت... یعنی همین یه تعریف کوچک من اون رو کلی سر ذوق اورد... منم میدونم دختر خیلی ساده ای هستم که اصلا سیاست ندارم و شاید بلدی میخواد تا طرف دلش قرص بشه و پا پیش بزاره و من بلد نیستم... من ارایش نمیکنم اما خداروشکر طبیعی زیبا هستم و ساده میپوشم و ساده و راحت صحبت میکنم و به گفته دوستام و همکارام شیرین حرف میزنم (این رو بارها شنیدم).. این ها رو که نوشتم خود به خود هستم یعنی از اول هم همیشه همین جوری بودم...اون اقا هم همسن منه .. گاهی که بهش دقت میکنم میبینم انگار عین هم ایم.. اقای تروولث شما هم درس حدس زدین و من یه خورده کند هم هستم و بازم برام جالب بود بدون این که که من رو بشناسین از نزدیک ، حدس های درست میزنین.....اره باید بجنبم و سرعت ام رو بیشتر کنم... مصباح جان در مورد معرف شدن هم به غیر زن دادشم که مستقیما شروع کننده شدم به خواست مادرم ... در موردهای دیگه نقش کمکی داشتم و مادرم یا بقیه نقش اصلی رو داشتن و با حرف هات موافقم
- - - Updated - - -
در مورد سپردن به دوستان متاهل و معتمد هم باز خیلی فکر خوبیه و باید به چندتایی که میشناسم اگه بتونم و روم بشه لااقل در لفافه بسپارم.. صمیمی ترین دوستم مجرد هست و تازه انشالله میخواهم به خواسته خدا بشم معرف براش.. من توی این تایپک متوجه شدم به کمک همه شما دوستان خوب و دلسوزم که شاید به خاطر همین دور بودن و جدا بودن از پدر و مادر ظرفیت و شانس ازدواجم پایین اومده و احتمالا از دخترهایی که کنار خانواده اشون زندگی میکنند باید سختی های بیشتری رو در مورد ازدواج هم پشت سر بزارم... جالب هست با این که مسولیت زندگی توی یه شهر بزرگ رو به عهده داریم و با مشکلات ریزو درشت دست و پنچه نرم میکنیم و هم الان که یه دختر مجردم کلیه کارهای خانه داری رو در کنار شغلم انجام میدم و تازه حواسم به داداش و خواهر کوچکترم هم هست که اون دوتا هم شاغلن... و هیچ وقت با وجود داشتن یه عالمه احساس و نیاز دست از پا خطا نکردم حالا باید نگران پیش داوری های احتمالی هم باشم..من همیشه در مورد ازدواجم خود دار یودم و الانم فقط توی همین مجیط مجازی روم شده که صحبت کنم.. ولی همیشه دلم میخواست خودش اتفاق می افتاد مثل طرز فکر بچگی هام.... من کلمه سرگردان رو مناسب حال الانم دیدم شاید به خاطر شرایط خاص زندگی ایمون که فکر نمیکردم یه جور امتیاز منفی ممکنه بشه برای ازدواجم.. و همین طور این که منی که نه خواستگار سنتی دارم و نه شرایط دیده شدن دارم و از اون ور کاملا نیاز به همدم و همسر و امادگی اش رو دارم و از این ور هیچ وقت دوست نشدم با پسری که بلد باشم اگه کسی رو مناسب دیدم چه جوری رفتار کنم تا برای ازدواج بهم برسیم.. و از همه مهمتر اون حس غرور دخترانه ام و این که به شدت باور دارم زن مظهر ناز هست و مرد نیاز.. یعنی یه جورااایی دچار تعارض شدم.. من دلم میخواد خانمانه ازم تقاضای ازدواج بشه .. یعنی دلم میخواد مرد زندگی ایم خودش تلاش کنه برای رسیدن بهم.. ولی انگار دیر دنیا اومدم.. من نمیدونم توی این زمانه من چه جوری به خواسته های درونی و بیرونی برسم که هر دو هماهنگ با هم باشن نه در تعارض با هم.. کااااااش حال سرگردان من برطرف بشه و راه درست رو بفهمم







.....اره باید بجنبم و سرعت ام رو بیشتر کنم... مصباح جان در مورد معرف شدن هم به غیر زن دادشم که مستقیما شروع کننده شدم به خواست مادرم ... در موردهای دیگه نقش کمکی داشتم و مادرم یا بقیه نقش اصلی رو داشتن و با حرف هات موافقم

علاقه مندی ها (Bookmarks)