لزار دوتا ماجرا برات تعریف کنم.اولین ماحرا خاله خودم هست وقتی دانشجو شد پدر بزرگم فوت شد وضع مالیشون اصلا مساعد نبود علاوه بر خالم دایی هام و یک خاله دیگهم بودن.خالم دست از تلاش برنداشت و درسشو ادامه داد تا مقطع دکترا.سالی که درسش تموم شد مادربزرگمم فوت شد.کار نداشت فقط یک مدرک.با تلاش خودش کار پیدا کرد.ارثیه اون مبلغ ناچیزی بود.الان زندگی خیلی خوبی داره خونه ماشین داره.هر کلاسی بخواد میره.هرماه رنگ موهاشو تغیر میده.جالبه هالم عینکی بود عمل کرد.ارتودنسی کرد.خودش به همه اینچیزا رسید.
ماجرای دوم ماجرای پدر خودم هست.به قول خودش 22سالگی ازدواج کرد و خیلی زود هم بچه دار شد.ما خونه نداشتیم حتی زمانی که داداشم به دنیا اومد.بعد از چند سال تونستیم خونه بخریم.پدر من هم دانشجو بود هم درس میخوند هم سربلزی نرفته بود هنوز.وضیعت مالی پدر بزرگم عالی هست ولی یک ریال هم به پدر من نداد.ولی از همه نظر مابقی بچه هاشو ساپورت کرد.حالا وصع زندگی ما چیزی از اونا کم نداره تازه پدرمم از همه اونا بخشنده تر هست
در مورد خودم میخواستم بگم دوستی داشتم که همیشه متو مسخره میکرد بهم میگفت حرف نزن با اون لبای بزرگت.جلوی همه دوستام خیلی خجالت میکشیدم به خاطر لبام.ولی ببین الان مد شده کلی میرن هزینه میکنن که لباشون بزرگ شه.من هیچوقت دوستمو نبخشیدم.مسخره کردن ادما کار درستی نیست.
به نظرم تو اول باید کار پیدا بکنی.توی پست اولت خوندم زبانت خوبه میتونی برای شروع بری توی آموزشگاهی زیان درس بدی.یا یک کار دیگه.
در مورد صدا هم یادمه دبیرستلن که بودم معلم قرانمون باردار شد جاش یک معلم دیگه آوردن.باورت میشه وقتی شروع کرد به خوندن همه داشتن میخندیدن از صداش.ولی اون ادامه میداد.جلسه بعد برای همه عادی شد.و همه قبولش کردن
درسته که پدر و مادر و خانواده خیلی مهم هستن ولی خود فرد هم خیلی مهمه.سعی کن با دوستات رابطه برقاری کنی منزوی باشی وضعت بدتر میشه.
دوتا ماجرایی که گفتم ببین هیچکدکمشون پدرشون کمکشون نکرد خودشون تلاش کردن پس تو هم اگر بخوای میتکنی
- - - Updated - - -
لزار دوتا ماجرا برات تعریف کنم.اولین ماحرا خاله خودم هست وقتی دانشجو شد پدر بزرگم فوت شد وضع مالیشون اصلا مساعد نبود علاوه بر خالم دایی هام و یک خاله دیگهم بودن.خالم دست از تلاش برنداشت و درسشو ادامه داد تا مقطع دکترا.سالی که درسش تموم شد مادربزرگمم فوت شد.کار نداشت فقط یک مدرک.با تلاش خودش کار پیدا کرد.ارثیه اون مبلغ ناچیزی بود.الان زندگی خیلی خوبی داره خونه ماشین داره.هر کلاسی بخواد میره.هرماه رنگ موهاشو تغیر میده.جالبه هالم عینکی بود عمل کرد.ارتودنسی کرد.خودش به همه اینچیزا رسید.
ماجرای دوم ماجرای پدر خودم هست.به قول خودش 22سالگی ازدواج کرد و خیلی زود هم بچه دار شد.ما خونه نداشتیم حتی زمانی که داداشم به دنیا اومد.بعد از چند سال تونستیم خونه بخریم.پدر من هم دانشجو بود هم درس میخوند هم سربلزی نرفته بود هنوز.وضیعت مالی پدر بزرگم عالی هست ولی یک ریال هم به پدر من نداد.ولی از همه نظر مابقی بچه هاشو ساپورت کرد.حالا وصع زندگی ما چیزی از اونا کم نداره تازه پدرمم از همه اونا بخشنده تر هست
در مورد خودم میخواستم بگم دوستی داشتم که همیشه متو مسخره میکرد بهم میگفت حرف نزن با اون لبای بزرگت.جلوی همه دوستام خیلی خجالت میکشیدم به خاطر لبام.ولی ببین الان مد شده کلی میرن هزینه میکنن که لباشون بزرگ شه.من هیچوقت دوستمو نبخشیدم.مسخره کردن ادما کار درستی نیست.
به نظرم تو اول باید کار پیدا بکنی.توی پست اولت خوندم زبانت خوبه میتونی برای شروع بری توی آموزشگاهی زیان درس بدی.یا یک کار دیگه.
در مورد صدا هم یادمه دبیرستلن که بودم معلم قرانمون باردار شد جاش یک معلم دیگه آوردن.باورت میشه وقتی شروع کرد به خوندن همه داشتن میخندیدن از صداش.ولی اون ادامه میداد.جلسه بعد برای همه عادی شد.و همه قبولش کردن
درسته که پدر و مادر و خانواده خیلی مهم هستن ولی خود فرد هم خیلی مهمه.سعی کن با دوستات رابطه برقاری کنی منزوی باشی وضعت بدتر میشه.
دوتا ماجرایی که گفتم ببین هیچکدکمشون پدرشون کمکشون نکرد خودشون تلاش کردن پس تو هم اگر بخوای میتکنی
- - - Updated - - -
اگر غلط الایی هست چون با گوشی تایپ کردم








علاقه مندی ها (Bookmarks)