واقعا من احمقم.هرچقدم بگين كم گفتين

ديشب شام خونه دايى م بوديم،به رفتار شوهرم دقت كردم.از اول تا اخر به كلمه م با كيى حرف نزد.يه سره مسغول گوشيش بود.اول با خودم گفتم حتما ناراحته كه حرا داداشم(كه از شوهرم كوچيكتره) جلو نشسته بود تا اونجا(اخه مريض بود بابام گف جلو بشينه كه نه ما مريض شيم نه اون باد بخوره بهش،ولى شوهرم نميدونست اينو ،فقط ديد جلو نشسته داداشم).
اولش خوش اخلاق بود،بعد قيافه گرفت.باز با خودم گفتم اون هميشه تو قيافه ست ديگه،نميشه مه هممه باب ميلش باشن.
بعد من چقد احمقم كه ميرم خونشون،جلو همه به من توهين ميكنه منم چيزى نميگم.با همه بگو بخند و احترام بذارم و قاطى شم:

مهمترين تصميم زندگيم:
با فاميل شوهرم سر سنگين ميشم مقه خودش و زياد از حد خوبى نميكنم.چون شوهرم نميفهمه