سلام ممنونم از همتون و تعجب میکنم که به جز یک نفر بقیه بهم پیشنهاد جدایی دادن،راستش من نه از کتک میترسم نه از قرصا و نه ..چیزی که باعث شده مصرانه بگم طلاف اینه که تو خانواده شوهرم زن خیلی خیلی جایگاه پایینی داره البته اگه حرف گوش کن باه و هر چی شوهرش بگه چشم بگه مورد احترامه حتی دایی شوهرم چون که ادم سیاسی است به خانمش میگه نباید تنها بیاد بیرون فکر کنید تازه اصلا ادم مهمی نیست .کلا جسمم اصلا برام مهم نیست ولی روحم با این افکار سنتی میپوسه در مورد تحقیق هم بگم که پدر من فوق العاده منو دوست داره و من خیلی خیلی دختر حساسی هستم برا همین خیلی تحقیق کردیم هیچکس خساستش را نگفت و یا عقاید محدود کردن زن ها رو که یه ارزش تو خانوادش هیچ کس نگفت و یا حالات عصبی اش را و یا بدبینی و دروغ گویی تنها نکته بدی که توی کل تحقیقات دستگیرمون شد این بود که خیلی اجتماعی نیست و ادم درون گرایی هستش.وقتی پدرم اینو بهم گفت اصلا برام مهم نبود تازه گفتم بهتر دوست و رفیق نداره که هی منو بزاره تنها ولی وقتی وارد زندگی شدم تازه فهمیدم که دوست نداشتنش بخاطر اجتماعی نبودنش نیست بخاطر خساست عدم اعتماد به اطرافان و بد اخلاقی اش است . تو رو خدا دخترا با آدم هایی که برخورد اجتماعی بلد نیستن ازدواج نکنید مخصوصا اگه خودتون اجتماعی و خون گرم هستید.
الان که تو روزای عید هستیم هر وقت از جلو مامان بابام رد میشم بغض میکنن خودشونو مقصر میدونن میگن دختر تر و تازه شیرین زبونمون رو حروم کردیم هر چی من گریه میکنم که من حروم نشدم سرنوشتم بوده و تقصیر شما نیست فاییده نداره .خیلی برا سلامتیشون نگرانم تو رو خدا برا منو خانواده عزیزم دعا کنید مخصوصا بابام که روزی نیست که گریه نکنه بخاطر من
آها راستی بنظرتون در مورد حرف های بدی که میشنوم پشت سرم میزنن چه کار کنم چه عکس العملی نشون بدم؟به بابام گفتم میخوام به قاضی بگم اگه نتونن حرفاشونو ثابت کنن من شکایت میکنم.فکر کنید پشت سرم گفتن بدون اجازه شوهرش همه جا میره ماشین شوهرشو بر میداره همه جا میره،یا گفتن من شوهرمو زدم که اونم مجبور شده منو بزنه ،یا گفتن ولخرجم و یا اینکه غذا درست نمیکردم.....
نمیدونم اون دنیا جواب خدا رو چی میخوان بدن من تو ماه آخر زندگیمون بهش گفتم دیگه اگه جرات کنه دسن روم بلند کنه منم میزنم و بعد از یک دعوا که منو زد منم چند ضربه زدمش و اون موند جلوم و هیچی نگفت اصلا فکر کنم حتی دردش نیومد بعد طبق معمول خواست بعد دعوا منو تنها بزاره بره پیش مامانش گفتمش نره ولی لباس پوشید داشت میرفت (همیشه این کارو میکنه و من تا شب اجازه ندارم برم بیرون حتی مسجد حتی ج تلفنم هم نمیده) دیدم لباس عقدمون رو پوشید منم پریدم جلوش گفتم دیگه نمیخوام اینو بپوشی این لباس بدبختی منه و یقه شو کشیدم و دکمه بالاییش در امد اونم هولم داد نزدیک بود سرم بخوره به لبه تخت و رفت بیرون .
فکر کنید اون روز همه دایی هشو و.. را جمع کرده خونه مامانش و بهشون گفته که من زدمش و لباسشم پاره کردم ،بخدا باورم نمیشه که اینقدر یک مرد پست باشه بعد 2 سال کتک خوردن این بار دومم بود که از خودم دفاع میکردم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)