سوده عزیز، ممنونم از راهنمایی و همدردیتون ، نگرانتون بودم!
اولاً خیلی ناراحت شدم بابت بیمارستان رفتنتون!!!بلا دور باشه ان شاالله ...
دوماً خیلی خوشحالم که دوباره شاهد حضورتون توی تالار هستیم، واقعاً جاتون خالی بود!
- - - Updated - - -
راستش با شنیدن خبر فروش خونه اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که " همسرم دیگه بطور قطع قید منو زده و میخواد آخرین خاطرات منو با رفتن از خونه ای که با ذوق فراوون خریدیم و کلی براش زحمت کشیدیم و توش کلی خاطره داشتیم، از بین ببره!!! بخاطر اون حالم خراب شد.
و دقیقا بخاطر اینکه به این احساسم غلبه و کنم و آرامش بگیرم رفتم حرم عبدالعظیم .! و خداروشکر همینجوری هم شد! آخر شب دیگه حالم خوب شد!!!
بعدش اس دادم به همسر سابقم " من اومدم حرم عبدالعظیم، بجای دوتامون زیارت کردم، بجای دوتامونم زیارت عاشورا خوندم ( جای همیشگی )ولی تنهایی خیلی سخت بود ... خیلی!
( (( آخه ما از روز اول نامزدیمون هر هفته میرفتیم اونجا و یه گوشه واسه خودمون داشتم و اونجا زیارت عاشورا میخوندیم )) )
- - - Updated - - -
دیشب تلفنی به خواهر خانومم گفتم بهش بگو اگه بخاطر قرضهاش تحت فشاره، من پول پیش خونه رو میگیرم و بهش پس میدم! خودمم میرم خونه مادرم و با اونها زندگی میکنم. ( البته یجوری بهش گفتم که به هیچ عنوان بخاطر برگشتن این کار و نمیکنم و فقط نیتم اینه که پسرمون و مادرش آواره نشن! الانم هیچ اصراری به برگشت ندارم! هر جور که خودش احساس میکنه راحتتره، زندگی کنه! اون راحت باشه منم خوشحالم ! )
- - - Updated - - -
الان تقریبا هفته ای دو سه بار میرم پسرم و از مهد ورمیدارم و میبرمش گردش!
خیلی بچه احساسی و مهربونیه و فوق العاده باهوش! تا صداش میکنم، بخاطر اینکه یوقت نگم پاشو بریم خونه، سریع یه چیزی میگه که حواسم و پرت کنه! وقتی هم که بهش میگم، میگه بابا! حالا یذره منو پیش خودت نگهدار!!! وقتی میرسیم جلوی در، میگه بابا!! تو توی ماشین بشین، نریا!!! من برم به مامان بگم باهات آشتی کنه، تو هم بیا بالا پیش ما بمون!
- - - Updated - - -
در مورد معذرت خواهی!
همسر منم مثل علی آقای شما فعلا فراریه! فقط در حد یک سلام و خداحافظی حرف میزنه! البته خیلی آروم و مهربون!!!!
بعضی وقتا متوجه میشم که زیر چشمی نگام میکنه! چند بار هم چشم تو چشم شدیم! دلتنگیش و از چشماش میخونم!!! خییییییلی!!!
چون روم نمیشه زیاد تو چشماش نگاه کنم هنوز نتونستم خودم و بزنم به پررویی و سر حرف و باز کنم! ولی فعلاً با اس ازش معذرت خواهی کردم !!!
راستی یه چیزی هم بگم!
بعد از ۴ روز یه بیت عاشقانه واسش فرستادم " کی گفته از عشق تو دست میکشم؟ دارم با خیالت نفس میکشم!!! "
سریع جواب داد که " با عشق اونایی نفس بکش که تمام این سالها نفس کشیدی، و وقتی اعتراض کردم نفس منو توی سینه قطع کردی! "
منم نوشتم " فقط حرف دلم و میزنم ...
نفس من از همون بچگی با نفس تو یکی بود، تو باور نکردی!!! به من میگی منفی باف! ولی همه اونا بافته ذهن خودت بود ...
اگه قرار بود به عشق کس دیگه ای نفس بکشم توی این دو ماه که تعهدی نسبت به تو نداشتم میکشیدم ... " بهت حق میدم! طرفداریهای بیجای من از اونا، که همش بخاطر بی مهارتیم بود باعث شد که تو این فکرا رو بکنی ...
تو لیاقت بهترینها رو داری امیدوارم هر جا که هستی و میری موفق بشی و خوشبخت!!!
بنظرتون زیاده روی کردم؟؟؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)