این چند روزه خیلی آرامشم و دوباره بدست اورده بودم ولی امروز ناپرهیزی کردم و ذهن و فکرم و بحال خودش رها کردم یه مقدار اذیتم کرد ... پسرمون با مامانش توی خونه خودمون زندگی میکنن، منم خودم نزدیک خونه پدرم یه خونه کوچیک رهن کردم. قرار بود همسرم خونه رو بفروشه و پولش و نصف کنیم. چند روز بعد از جدایی به باجناقم گفتم " توروخدا نذارید خونه رو بفروشه، از کل زندگی این خونه رو داریم! اگه یه روز بخوایم برگردیم دیگه اونم نداریم و باید بریم مستاجری! "
اونم غیر مستقیم به همسر سابقم گفته بود. البته گفت بهش گفتم خودم خونه رو میخرم،تو و پسرت همینجا زندگی کنید تا اگه انشاالله دوباره آشتی کردید خونتون و از دست نداده باشد.
امروز که رفتم پیش باجناقم گفت مثل اینکه دیشب خونه رو قولنامه کرده ...
منم از اونموقع بهم ریختم و هر چی با خودم کلنجار میرم آروم نمیشم ....
نمیدونم چکار کنم! خدایا تنها امیدم تویی! خودت یجوری امید و تو دلم زنده کن ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)