سلام عاشق خانواده عزیز ممنونم که وقت گذاشتید و تاپیکمو دنبال کردید و حتی نظر دادید.
من سرکار بودم و اون مطالب رو با عجله نوشتم. الان اومدم خونه و با حوصله مینویسم.
همسرم بشدت عصبانی بود و همش لجبازی میکرد عصبانیتش جوری بود که اگه پیش هم بودیم کارمون به کتک کاری میکشید.
وقتی بهم پیشنهاد داد که بریم بیرون بهش قولی ندادم به دو دلیل:
۱. اگه میگفتم باشه و نمیشد واویلا بود. و حتی بهش گفتم اگه بگم باشه و نتونم بیام ول کنم نیستی و هی میگی نیومدی و ...
۲. هدفم این بود با دوستان اینجا مشورت کنم. اینو هم بگم به خانوادم نمیگم چون مخالفت میکنن و میگن خودتو کوچک میکنی. و اگه دوباره موردی پیش بیاد میگن تقصیره خودته که تا بهت زنگ میزنه سریع میری.
چند بار هی زنگ زد و هی با عصبانیت صحبت کرد. از قضا آخر وقت بود و کار فوری پیش اومده بود هر چی بهش گفتم کار دارم بعدا باهات صحبت میکنم قبول نکرد و وقتی آخر وقت بهش گفتم از سرویس جا میمونم گفت بمون. گفتم دارم جمع میکنم برم خونه. گفت کدوم خونه؟ خونه تو کجاست؟ جایی که میخوایی بری خونته؟ من در جواب گفتم نه خونم نیست. واقعا خونم نیست. گفت ۲۲ روزه ول کردی رفتی یعنی چی؟ وهر چی من میگفتم بعدا باهات صحبت میکنم. کاری نداری؟ بیشتر عصبانی میشد و لج میکرد و کشش میداد. من فقط مجبور بودم بگم باشه. چشم. تا اینکه مجبور شدم محترمانه معذرت خواهی کنم و گوشیو قطع کنم.
ولی تصمیم گرفتم باهاش صحبت کنم چون اگه اینکارو نکنم لجبازی میکنه و اوضاع رو خراب میکنه دوست دارم همه چی بدور از تنش پیش بره حالا به نتیجه برسیم یا نه. روندش برام مهمتر از نتیجشه.
- - - Updated - - -
خلاصه من بهش زنگ زدم و گفتم باشه فردا صبح بریم بیرون اگه تونستی ماشینی چیزی جور کن بریم پارک حرف بزنیم. بعدش گفت فکر میکنی؟ گفتم اره. با عصبانیت گفت انقد فکر کن تا مخت سوراخ شه. منم گفتم پس قضیه متفیه؟ نمیایی؟ اونم گفت نه. گفتم باشه، کاری نداری؟ اونم با ناراحتی گفت از اولشم کاری نداشتم و قطع کردیم.(کودک درونش فعاله)
منم خداحافظی کردم و تماسو قطع کردم. چند دقیقه بعدش زنگ زد و گفت اشتباه کردم منم مثل تو باید میگفتم معلوم نیست تا ببینم چی میشه. حالا تا فردا. گفتم اینو ازت میپذیرم خداحافظ.
تمام این مدت که تو این سایت چرخیدم سعی کردم صبور باشم. چون میدیدم به مراجعان توصیه میشه. بنظر خودم امروز خیلی تونستم خودمو کنترل کنم و مودب و اروم باشم که خدای ناکرده بهش توهین نکنم و باهاش بلند و بصورت عصبانی حرف نزنم و فکر کنم تماس آخر همسرم نتیجش بود.
من شاید تو دوران عقد به همسرم کمتر توجه کردم ولی وقتی که رفتیم زیر یک سقف اولویت اول همسرم بود ولی فقط رفتارای دوران عقد تو ذهنش مونده و هی میگه خانوادت اولویت اولن و متاسفانه ذهنیتش تغییر نکرد که نکرد.
حالا بهم بگید کجای کارم اشتباه بوده؟ باید از اینجا به بعد چطوری باهاش حرف بزنم؟ چون اسم تاپیک در مورد دوست دختره لااقل در مورد این یکی کمکم کنید و راهکار بهم بدید. چطوری قول بگیرم؟ اصلا برم حرف بزنیم یا نه؟ اگه رفتیم در این مورد حرف بزنیم یا نه؟ چون بعضی وقتا به این نتیجه میرسم که هیچی بهش نگم و رفتارمو تغییر بدم تا خودش دست از سر دختره برداره.








علاقه مندی ها (Bookmarks)