ممنون ویس
----------------------
خوب. من دیگه دلم نا نداره. دست و پاهایی که می تونستمو زدم. ناشیانه بود اما تلاشمو کردم. به نتیجه هم نرسید.
دیگه خسته شدم. ترجیح می دم حرف صبا رو قبول کنم. اینکه همه که ازدواج نمی کنن. البته دو تا جمله دیگه هم نوشته بود که نمی خوام اونا رو قبول کنم وگرنه سرمو باید بذارم بمیرم چون دیگه هیچ کار نداری تو دنیا :))
مرور که می کنم هیچوقت یادم نمیاد کسی واقعا دوستم داشته باشه. یه استاد داشتم خیلی سال پیش که پایه بود مثلا اونم صد بار گفت من شبیه یکی دیگه ام. تازه خواستگاری هم نه. یعنی اصلا من رو ندید. یکی دیگه رو می دید.
همسایه. از بچگی اینجام همسایه ها مارو دیدن می شناسن. هیچوقت یه خواستگارم من ندیدم بیاد از سمت همسایه ها.
فامیل که نداریم.
من رفتارم ایرادی نداره.
خواستگاری و ازدواج یه جور معامله است. فکر می کردم عشق عاری از معامله است که این اقا برعکسشو به من نشون داد. اما برای ازدواج باید یه چیزایی بدی و بگیری. باید چیزایی داشته باشم در دستم وگرنه چرا یکی بیاد باهام زندگی کنه؟ حالا اینا می تونه هر چیزی باشه اعتبار ثروت زیبایی دلبری هر چیزی. اما باید مجموعه داشته هام و نداشته هام طوری باشه که کسی بیاد معامله. اینهمه بحث از معیارهای ازدواج شرایط منطق و این چیزا هم همینه. خوب اینا رو نداشتم. و سیاست و برنامه ریزی زنانه هم ندارم این نیازه. خواستگار دیگه چرا بیاد؟
به هر حال. ظاهرا سهم من نیست عشق یا ازدواج. تلاشمو کردم. دیگه می خوام برگردم به مود تا 17 سالگیم. ارام بودم و هیچ توقعی نداشتم. کارهایی هم که باید می کردم رو می کردم. اگه کسی هم جیغ می زد بیخ گوشمم انگار نه انگارم بود اب تو دلم تکون نمی خورد. اما محو بودم. کسی منو نمی دید. الان بعد از سالها اسیب که بهم وارد شد افسردگی که بود کاهلی ها و تصمیمات نادرستی که گرفتم تنهایی هام و همه چی مقرون به صرفه است که برگردم به اون زمان.
در هر حال یا تنها می مونم و دنیا اینو درست دونسته یا الان همین باید باشم که هستم. دست و پای اضافی هم دیگه جون ندارم بزنم.
قبلا فکر می کردم نمی تونم همسر خوبی باشم الان می دونم اب نبود وگرنه خوب شنا می کنم :)
قبلا فکر می کردم باید ادم از هر نظر کامل بشه بعد ازدواج کنه الان می دونم وقتی با یکی زندگیت رو تقسیم می کنی اون هم معایبت رو می پذیره و کنار هم رشد می کنین و کامل می شین. لازم نیست صبر کرد تا تنهایی کامل شد و زمان زیادی از دست داد.
قبلا نمی فهمیدم بچه دار شدن از کسی که دوسش دارمو. الان درک می کنم لحظات گذرایی داشتم این درک رو و اینو می فهمم.
این سال خیلی راجع به زن بودن و این چیزا خوندم که به هیچ دردم نخورد. واسه وقتی به درد می خوره که طرف مقابلم هم اهمیتی بده به من و براش مهم باشم. حالا نمی دونم اگه روزی ازدواج کردم این مطالب به دردم می خوره دیگه اگه هم که نه دونستن هر چیزی بهتر از ندونستنشه
فکر می کردم حتی عشق با وصال هر قدر کوتاه مدت هم عالیه بهتر از هیچیه. اما الان دیگه حوصله ندارم.
قبلا فکر می کردم مردم چرا مهربان نیستن. الان می دونم مردم میان بیرون برای رقابت. و من که در رقابت دلرحمم همیشه می بازم و طبیعی ترین نتیجه است زمانی که همه دندان نشان می دن مهربانی و عدالت کار یه احمقه و من این احمق هستم تغییر نمی کنم و باید بپذیرم خودم رو.
ذهنم بسامان نیست برای برنامه ریزی کردن . باید مشاوره برم البته نمی دونم مشاور کمک می کنه برای برنامه ریزی زندگی کردن یا نه
و دیگه هدف های کوچکم رو با انسان ها برنمی دارم. هدف های فردی برمی دارم که در دست خودم باشه
--------
عشق دو طرفه و پیوندش مخصوصا با ازدواج واقعا یه نعمت بزرگه. نصیب من نشد فعلا. دیگه هم براش دست و پا نمی زنم. نشه.
دیگه مینوش اروم میشه اروم اروم. مشاوره هم میره که یه کارایی واسه اینده برای خودش پیدا کنه که سرگرم باشه
سعی می کنم خوشبخت شم. البته شور و حسی ندارم دیگه. کرکره دلمو کشیدم پایین. به دردم نمی خوره فعلا
فقط به ظاهرم می رسم که محو نشم![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)