به نام خدا
کیانا جان
مرسی بابت حرفات..........ناراحت ک نشدم........ پس دفعه دیگه بیشتر تلاش کن.............خخخخخخخخخخ شوخی میکنم.........دخمل خوبم من واقعا نمیدونم چطور باید توضیح بدم.........
البته من مغرورم و احتمالا یه تاپیک بزنم راجع به از بین بردن این ویژگی.........ولی یه چیزی.......من با دوستام واقعا خاکیم.......کلاس نمیذارم.........ریلکسم.....دوستا ی صمیمیم هم بیش از 50 تا هستن....اما یه اخلاق بدی که دارم.......با کسایی که باهام مغرورن و لجم رو در میارن و نمیتونم باهاشون دوست باشم ،بی تفاوت برخورد میکنم و این باعث میشه اونا فک کنن من مغرورم.
داستانهام رو خوب نخوندی..............پدر شوهرم میگفتن دلشون میخواست من چادر بپوشم.........مادرشوهرم گاهی خوشش میومدبپوشم و گاهی نپوشم.......شوهرم میخواست بپوشم....
اونا میخواستن من برم روستا ....... خوب من دلم نمیخواست برم روستا.............دوست داشتم برم خونشون تو شهر..........ولی دعوتم نمیکردن........همینجوری بدون دعوت هم ،شوهرم دوست نداشت برم......منم به حرف شوهرم بودم....هر جا گفت رفتم.......حتی روستا بیشتر از خونشون تو شهر رفتم
من اصلا با خانوادشون ارتباط زیادی نداشتم که بخواد از رفتارم بفهمه..........هر چند میفهمید........از اطرافیان میفهمید مادرش اینا چیکارم کردن.
من اون مرد رو خسته کردم،قبول.......ولی اونم خستم کرده بود..........با سکوتش..........با خنثی بودنش
شوهر من دلش برا مامانم نمی سوخت، نگران بود خونه اونا هم برم ،کمک مامانش نکنم............من به مامانم زمانی که شوهرم هنوز نیومده بود کلی کمک میکردم ولی وقتی اون میومد ،دلم میخواست هفته ای 4 ساعت با همیم ،پیشش بشینم..........از روی صمیمیتم چند بار بهش گفتم،ولی اون درک نمیکرد چی میگم............منم میرفتم تو اشپزخونه...با اینکه هیچ کاری نبود کنم.
کیانا جان اعتراضت تا بخشی وارده..........
مرسی
امروز مامانم شوهرم رو دم بانک دیده.........آقا یه متری مامانم بودن،بدون سلام ، خودش رو رده تو بانک........
مامانم عصبانی اومدن خونه بهم گفتن ،فردا برو دادگاه..........خیلی اعصابم خورد بود................ظهری رفتم وایبر دیدم من رو از بلوک در آورده،احتمالا از کارش پشیمون شده، اومده خونه سریع از بلاک درم اورده......چون صبحی هنوز از روز تولدش تا حالا بلاک بودم.
اون واسطه به بابام گفتن دوباره هنوز با شوهرم وقت نکرده صحبت کنن............بابام علی رغم میل من بهش گفتن برید صحبت کنید................
شوهرم صبح سر کار دومش حاضر شده بوده.............حالامیدونم پایدار هست یا نه...........
خدا رو شکر........هنوزم آرام و خوشحالم............
دعا........
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم









علاقه مندی ها (Bookmarks)