به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 61

Threaded View

  1. #32
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 22 مرداد 96 [ 18:44]
    تاریخ عضویت
    1393-11-22
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    2,806
    سطح
    32
    Points: 2,806, Level: 32
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 94
    Overall activity: 40.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 86 در 45 پست

    Rep Power
    0
    Array
    به نام خدا
    کیانا جان

    مرسی بابت حرفات..........ناراحت ک نشدم........ پس دفعه دیگه بیشتر تلاش کن.............خخخخخخخخخخ شوخی میکنم.........دخمل خوبم من واقعا نمیدونم چطور باید توضیح بدم.........

    البته من مغرورم و احتمالا یه تاپیک بزنم راجع به از بین بردن این ویژگی.........ولی یه چیزی.......من با دوستام واقعا خاکیم.......کلاس نمیذارم.........ریلکسم.....دوستا ی صمیمیم هم بیش از 50 تا هستن....اما یه اخلاق بدی که دارم.......با کسایی که باهام مغرورن و لجم رو در میارن و نمیتونم باهاشون دوست باشم ،بی تفاوت برخورد میکنم و این باعث میشه اونا فک کنن من مغرورم.

    داستانهام رو خوب نخوندی..............پدر شوهرم میگفتن دلشون میخواست من چادر بپوشم.........مادرشوهرم گاهی خوشش میومدبپوشم و گاهی نپوشم.......شوهرم میخواست بپوشم....
    اونا میخواستن من برم روستا ....... خوب من دلم نمیخواست برم روستا.............دوست داشتم برم خونشون تو شهر..........ولی دعوتم نمیکردن........همینجوری بدون دعوت هم ،شوهرم دوست نداشت برم......منم به حرف شوهرم بودم....هر جا گفت رفتم.......حتی روستا بیشتر از خونشون تو شهر رفتم

    من اصلا با خانوادشون ارتباط زیادی نداشتم که بخواد از رفتارم بفهمه..........هر چند میفهمید........از اطرافیان میفهمید مادرش اینا چیکارم کردن.
    من اون مرد رو خسته کردم،قبول.......ولی اونم خستم کرده بود..........با سکوتش..........با خنثی بودنش
    شوهر من دلش برا مامانم نمی سوخت، نگران بود خونه اونا هم برم ،کمک مامانش نکنم............من به مامانم زمانی که شوهرم هنوز نیومده بود کلی کمک میکردم ولی وقتی اون میومد ،دلم میخواست هفته ای 4 ساعت با همیم ،پیشش بشینم..........از روی صمیمیتم چند بار بهش گفتم،ولی اون درک نمیکرد چی میگم............منم میرفتم تو اشپزخونه...با اینکه هیچ کاری نبود کنم.

    کیانا جان اعتراضت تا بخشی وارده..........

    مرسی

    امروز مامانم شوهرم رو دم بانک دیده.........آقا یه متری مامانم بودن،بدون سلام ، خودش رو رده تو بانک........

    مامانم عصبانی اومدن خونه بهم گفتن ،فردا برو دادگاه..........خیلی اعصابم خورد بود................ظهری رفتم وایبر دیدم من رو از بلوک در آورده،احتمالا از کارش پشیمون شده، اومده خونه سریع از بلاک درم اورده......چون صبحی هنوز از روز تولدش تا حالا بلاک بودم.

    اون واسطه به بابام گفتن دوباره هنوز با شوهرم وقت نکرده صحبت کنن............بابام علی رغم میل من بهش گفتن برید صحبت کنید................
    شوهرم صبح سر کار دومش حاضر شده بوده.............حالامیدونم پایدار هست یا نه...........


    خدا رو شکر........هنوزم آرام و خوشحالم............

    دعا........
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

  2. کاربر روبرو از پست مفید anargol تشکرکرده است .

    mohi (سه شنبه 26 اسفند 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:06 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.