یعنی اگه یه روزی برسه که من یه چیزی بگم و قابل فهم باشه، همه روزهای اون سال رو جشن می گیرم.
ولی خداییش انتظار نداشتم این یکی تاپیک هم نامفهوم از کار در بیاد.
فرشته جان اگه نامزد بودیم که میگفتم... منظورم از آشنایی، همین دوره ایه که با خواستگاری شروع می شه و با عدم تفاهم یا با عقد تموم می شه.
آقای خاله قزی اگه بدونید پستتون چقدر برای من عجیب بود... مخصوصا این جملش:
یعنی من اگه تا آخر عمرم به این جمله فکر کنم، محاله که منطقش رو درک کنم...
در هر حال درک میکنم که مسئله کجاست. میخواید بدونید رابطه غیر رسمیه، یا خونوادگی. بله، با خونواده اومدن. و پروسه شناخت از اون طریق داره روند خودش رو طی می کنه.
================
خب بریم سر اصل مطلب.
دقیقا همین رو می خوام بدونم. شخصیت من در کل همینیه که بهش می گی "سخت گیر". البته این اصطلاح توه (که متداول هم هست)، اما در واقع من ساختارمند هستم. مثلا روابطم (از نظر شکل و موضوع و محتوا و ...) ساختارهای مشخصی دارن. می خوام بدونم در این مورد دارم سختگیری می کنم و باید تغییر روش بدم؟ یا کارم درسته؟
خب چون دلیلی نداره، لزومی نداره.
اشکال مسیج صبح بخیر اینه که "صبح" گفته می شه. صبح اولین چیزی که یاد من میفته، ایشونه.
چی رو می خوام حل کنم؟ همین دیگه. اینکه بپذیرم که ما هر روز تلفنی صبحت کنیم و صبح ها هم به هم صبح بخیر بگیم؟ یا نه همون راه خودم رو برم.
==========
مرسی شهرزاد جان. پس به نظرت الان همه چی عادیه. من نباید مقاومت کنم. و باید خودم رو وفق بدم.
=======
کیتی باهات موافقم. البته من وابسته نمیشم. اما گاهی احساس دلزدگی می کنم...











علاقه مندی ها (Bookmarks)