سرکلاس بودیم، در اوج درس، یهو دیدم یک موجود اندازه کف دست داره پشت سر استاد گوشه دیوار راه میره، بهش همینطور چند ثانیه خیره شدم، داشتم فکر میکردم این چی میتونه باشه بعد از اینکه مغزم با تاخیر چند ثانیه ای پردازش کرد، فهمیدم موشه!
در اوج درس دستم و بلند کردم و گفتم، ببخشید استاد پشت سرتون یک موشه!
اینقدر خونسردانه گفتم باور نکردن، آخه استاد و بچه ها فکر میکردن سوال دارم حالتم مثله کسی بود که سوالی میخواد بپرسه، برای همین دیر ذهناشون فهمیدن من چی گفتم ، یکم فکر کردن بعد استاد وباقی بچه ها گفتن موش؟
گفتم آره دیدمش رفت پشت شوفاژ :)
همون موقع موشه یک دالی به استاد کرد، استاد جیغ زنان، فرار کردن :)
بعد از اون دوباره دو ساعت بعد هم سرو کله اش پیدا شد!
ساختمون بغلیمون، موش و مارموست و.... تشریح میکنن فکر کنم طفلکیا از دست اونا در رفتن!
ولی فکر که نکردم عمل کردم، رفتم به نگهبانی گفتم ساختمان چهار موش داره لطفا رسیدگی کنید، خیلی خونسرد گفت، کجا؟ مرکز تحقیقات، آره خب داره دیگه، موش داره!
یعنی قیافه من دیدنی بود! :|
گفتم: میدونید! !!!!؟ خب بکشینشون!
میگند: ما بکشیم! !!!!؟؟؟
میخواستم بگم نه پ نه، اینقدر صبر کنید تا خدا براتون زیادش کنه!
خدا رو شکر تو دانشکده امون نیست ورگرنه ترک تحصیل و به درکنار موشها درس خوندن ترجیح میدادم! !








علاقه مندی ها (Bookmarks)