ممنون stuعزیز
خوبه که شما متوجه شرایط خانوادتون هستید و حتما قبل ازانتخاب همسر، وابستگی عاطفی مادرتون کنترل کنید و در انتخاب همسر دختری که توانمند در ایجاد ارتباط صحیح با مادرتون باشد اولویت قرار دهید.
متاسفانه همسر من مامانش خداش میدونه ،واسه اون تشکیل یک زندگی مثل بازی میمونه که اگر نشد بهم بزنه. مسئولیت حفظ زندگی براش معنی نداره.
ممنون بالهای صداقت عزیز
نوشته های امید دهنده شما رو در تاپیک های دوستان خوندم.
خیلی از مقالات این سایت مطالعه کردم و دارم تلاش میکنم خودم بشناسم و ایراداتم برطرف کنم.
زندگی که فردیس عزیز نگه داری کرده قابل تقدیره! 8سال زندگی با 2 تا بچه ارزش تلاش و از خودگذشتگی داره.
اما زندگی که من با این مرد دارم چه دلیلی برای حفظش هست؟
مردی که با افتخار میگه 1 ماه رفتم حالا اگر حرفم قبول نکنی 2 ماه میزارم میرم.
مردی که با افتخار به پدرم میگه آره تونستم 3 ماه ولش کنم برم.
میخام چکارش کنم؟باشه برای مامانش خیلی بهتره که!
من سعی میکنم خودم بهتر کنم ،برم مشاوره ! اما اون مشاور دشمن میدونه.اصلن نمیتونه بپذیره!
میدونید شاید یک علاقه ضعیفی بین ما بود اما اصلا کافی نیست. یک حسی به من میگه این زندگی به جایی نمیرسه.
منم هر جور دانشم زیاد کنم اما در عمل و کنار همچین فردی نمیتونم زیاد دوام بیارم.
از بس ترسو هستم حتی جرات طلاق گرفتن ندارم.دایم به موقعیت هایی که قبل این آدم داشتم و خودم بی دلیل ردشون میکردم فکر میکنم،خیلی اشتباه انتخاب کردم.
هیچ تماسی در این مدت با من نداشته،دیروز اشتباهی از وایبر شمارش گرفتم،اما اون هیچ عکس العملی نشون نداد.
هیچکدوم از بزرگترهام موافق ادامه این زندگی نیستن.یعنی معتقدن ارزش نداره!میگن تو هنوز میتونی انتخابهای بهتری وارد زندگیت بکنی البته شایدم هیچوقت دوباره ازدواج نکردم اما به نظر اونا بازم بهتر از ادامه دادن با این ادم هست.
در این رابطه اشتباهاتی داشتم ،دلم میخاست اگر قراره این رابطه تموم بشه لااقل بگم من خطاهای خودم بر طرف کردم اما شرایط برای ایجاد ارتباط فراهم نمیشه،و اینکه بخوام وارد زندگی بااین آقا بشم ریسک کردم که بعدا میتونه مشکلات بیشتری برای من به همراه داشته باشه.
انتخاب بین بد و بدتر خیلی انتخاب تلخی هست.
ما فقط 6 ماه باهم بودیم که نصفشم به دعوا و مشاجره گذشت.دوران عقد این باشه بقیش میخاد چی بشه؟؟؟؟؟
شاید اگر بیشتر سیاست داشتم شرایط بهتر بود.
شاید اگر بیشتر گذشت میکردم یا بیشتر اونو درک میکردم بهتر بود.
اما من نفهمیدم همسر من جز مردایی با خصوصیات اخلاقی خاص هست و خانواده وابسته ای داره.
فکرمیکنم حتی اگر خطایی نمیکردم نمیتونستم از زندگیم لذتی که برای من خوشحال کننده باشه در کنار این مرد ببرم.
درسته زندگی من 100 معنا داره که یکیش بکامم نبود.اما 99 تای دیگش کنار این مرد زهر مارم میشه.
ما باوجود گذشت 5 ماه اقدام قانونی نکردیم! با یک وکیل صحبت میکردم میگفت چرا اینقدر معطل میکنید؟؟؟
فکر میکنم باید جدی تر از نظر روحی خودم آماده پذیرش طلاق بکنم.
شاید یک تاپیک برای ایجاد آمادگی روحی قبل طلاق درست کنم.امیدوارم درباره مسیر زندگی بعد طلاق و نحوه روبرو شدن با مشکلات مربوط به مطلقه ها آگاهی پیدا کنم .
شما کمک کنید ترس من از طلاق از بین بره.








علاقه مندی ها (Bookmarks)