چقد زندگیتون شبیه منه...فقط در جزییات متفاوتیم..
عزیزم شما خوبه عقد بودی خواستگار داشتی من چند ساله ازدواج کردم هنوزم خواستگارای با موقعیت خیلی بهتر دارم...ولی خب رفتم پیش یه روانشناسو بهم کمک کرد از فکرم بریزمشون دور..
دقیقا میفهممت چ حالی داری وچه حسی نسبت به شوهرت..
میدونی روانشناس به من چی گفت???
گفت این تویی ک نباید خیلی احساس قدرت کنی گفت خودت وسعی کن وجه مردونشو بسازی..البته با شوهرمم خیلی صحبت کرد یه کم ازین سرخوشیاش کم شده...
ولی گفت یه مرد باید سختی بکشه تا پخته شه..
فکر میکنم شمام مثل من به خاطر حس بچه بودن شوهرت مثل مادر رفتار میکردی ک این خیلیییییی بده وباعث میشه هرروز اون بچه تر بشه..بیا خودتو به طور نامحسوس بکش کنار ..براکسی که همیشه مسیولیت پذیر بوده اولش سخته ولی بعدش کیفم میده..بذار خودش گیر کاراشو حل کنه بذار خودش بامشکلات شخصیش دست و پنجه نرم کنه...درباره همه چی...مقالش کارش درسش...
از نظر مالی هم چه اشکال داره یه مدت نرو سرکار تازه میتونی برا دکترا هم بخونی...به قسطا هم فکر نکن خودش که داره میگه پرداخت میکنه ...حتی اگه میدونی حقوقش نمیرسه اشکالی نداره تو حرص نخور بذار خودش با قسطا روبرو شه تا پخته شه تا حساب کار بیاد دستش تا وقتی خودتون محتاجین نره بی دلیل به خانوادش بده.. ..
تا وقتی مسیولیت پذیر نشده هم نرو سرکار...راحت درستو بخون..بعدا هم که رفتی همون اول حقوقتو دودستی تقدیم نکن ....
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ٬ طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم.....
علاقه مندی ها (Bookmarks)