سلام
من وقتی 5 سالم بود بابام منو به مهد برد از اونجایی که به شدت به بابام وابسته بودم وقتی میخواست بره محکم دستاشو گرفتم و شروع کردم به گریه کردن
با هر سختی که بود مربی ها منو از بابام جدا کردند و من هم با جیغ و گریه مهد کودک رو گذاشتم رو سرم
دیگه هیچی هر چی بغلم می کردند ، نقاشی بهم نشون می دادند ساکت نمی شدم تا اینکه بهم کیک دادند و من چه زود ساکت شدم کلانی من با خوراکی شرطی شدم
بعدش رفتیم تو حیاط کاغذهای تکه تکه شده رو به عنوان بلیط به یه پسری که نزدیک وسایل بازی ایستاده بود می دادیم و سوار تاب و سرسره می شدیم
یکی دیگه ، عموم تو حیاطش مغازه کوچیکی داشت پسرعموم همیشه یواشکی خوراکی های مغازه رو به من میداد
بقیه بچه ها حسودیشون میشد و من چقدر کیف می کردم
حالا که بهش فکر می کنم با اینکه تو بچگی خیلی اذیت شدم اما بعضی خاطرات واقعا واسم شیرین بودند










پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)