قبلا دارو استفاده کردم.نیمه عمرکوتاهی داشتن و بعد که اثرشون میرفت باز احساس ضعفم سراغم میومد.طوریکه دوست داشتم باز با دارو همون شادی مضاعف رو به دست بیارم.
چند روز پیش عروسی یکی از دوستام دعوت بودم.مادر دوستم یک لحظه هم اروم و قرار نداشت و با مهارت کامل یه مراسم پونصد نفره رو به تنهایی مدیریت کرد.حتی حواسش به تک تک مهمانها و غذا و پذیراییشون بود تو اون موقعیت .حتی به دخترش و تمام نکات رو گوشزد میکرد.
اما مادر من توانایی کنترل و مدیریت خودش رو نداره چه برسه به مدیریت یک کار به اون مهمی.همیشه کوچکترین چیزیو با صدای بلند و حالت جبهه گیری پاسخ میده که جدیدا من خیلی حساستر شدم.
همیشه غذا آمادست.اگر ازش بخوام من رو فلان ساعت بیدار کنه تو عمرم سابقه نداشته یک بارم خواب بمونه.اما محدود به همین چیزاست.هیچوقت نمیتونم ازش مشورت و کمک بخوام یا درد دل کنم.
اما خانواده های دیگرو میبینم که چه طور مادر نبض همه چی بدست داره.
من هیچ مهارتی رو از مادرم یاد نگرفتم.شاید تمام روز تعطیل روی تختم بی حوصله باشم و کسی نیاد بگه چی شده اما مهم اینه که تا پامو از اتاق میزارم بیرون پشت سرم بره توی اتاق و اونجا رو مرتب کنه.نه اینکه وسواس گونه باشه.نه.وظایف مادریشو در این حد میدونه .
بقیه رو میبینم که میگن و میخندن.اما مادر من هیچوقت هیچ حرفی نداره.حتی نامزدم که گاهی از شهرستان میاد و دوروز پیش ما میمونه فقط میتونه حال مادرش رو ازش بپرسه.
مادربزرگم یعنی مادر مادرم هم یک زن بیوه با ده تا بچه بوده که الان
یکی از دختراش زندانه.
یه دخترش و یک پسرش رو به خاطر اعتیاد جنازش گوشه خیابون پیدا شد.
یکیشون رو به یه قاچاقچی شوهر داد که شوهرش زندانه.
یک دخترش و شوهرش معتاد به تریاکن اما فعلا که کلاسشونو حفظ کردن
یه دخترش هم به خاطر اعتیاد مرض لاعلاج گرفت و کما و بعد هم مرگ
یک دختر مطلقه معتادش هم پیش خودش
برای دو تا داییم چهل سالشوهم زن نگرفتن.البته سالمن!!!اما مادربزرگم انقدر اقتدار و رفاقت باهاشون نداشته که سرو سامانشون بده
باقیموندشون هم که کلا سردن
و با اون مشکل دارا هم قطع رابطه ایمو از همه پنهان کردیم
با این اوضاع من صد دفعه به مادرم گفتم مادرت رو الگو قرار بده و حتی یکی از رفتاراشم انجام نده.مدیر و شاد و مادر باش.اما....
با این شرایط من حیف نیست عمر یه پسر خوبو تباه کنم.به خدا گناه داره.نداره؟
باور کن از خدامه نامزدم بیاد بگه تو رو نمیخوام و ازدواجمون به صلاح نیست.گاهی دعا میکنم یه چیزی در من ببینه و بره.چه برسه به اینکه ناراحت باشم بخواد بره.گاهی دنبال یه راه حل میگردم که انقدر دلیل موجهی واسه خوب نبودن خودم بهش بگم تا با فراغ بال پرواز کنه و بره و خلاص








علاقه مندی ها (Bookmarks)