امروز بهترین روز زندگیم بود. خدارو هزاران هزاران هزارن مرتبه شکر. همه چیز داره درست میشه. امروز قبل اینکه باهاش تماس بگیرم یه فکری که خیلی وقت بود داشتم رو بلاخره انجام دادم. خیلی وقت بود که میخواستم برم با امام جماعت مسجد محلمون صحبت کنم ولی چون پدرم رو میشناخت روم نمیشد و خجالت میکشیدم. اما دیگه امروز بعد نماز ظهر رفتم و دلو زدم به دریا و بهشون گفتم ماجرا رو و گفتم که مخالفت پدر و مادرم و دلایلشون رو. بعد از کلی نصیحت خوب گفتن که برو خیالت راحت. قول داد راضیشون میکنه. اما خب چندتا شرط هم داشت که خوشبختانه چیزی نیست که دوسال طول بکشه مثل سربازی و یا خونه و ماشین و ... . مسایل معرفتی و اخلاقی و ... بود که همیشه خودمم بهشون اعتقاد داشتم و دارم ولی خب یکم بیشتر خواستن توجه کنم.
در مورد اینکه اون شخص و ارتباطی که در گذشته داشتیم هم گفتم. و گفتن که باهاش تماس نگیرم. و بذارم خانواده این کار رو انجام بده. اما یک مسله ای که خیلی اذیتم کرد این بود که نکنه پدرش بخاطر اینکه اون بنده خدارو رد کرد و از دستش عصبانی هستش بخواد تلافی کنه و اصلا نذاره ما بریم. و از ارتباط دخترخالم باهاش هم گفتم. گفتن که به دخترخالم میتونم بگم که باهاش صحبت کنه تا بتونه شرایط خانوادگیش رو آماده کنه اما اصلا من صحبتی در هیچ مسله ای نکنم.و همه چیز رو به خانواده و ایشون بسپرم.
جای خیلی خیلی خوبش اینجا بود که وقتی به دخترخالم گفتم اینقدر ذوق زده شد که همونجا بهش زنگ زد و گذاشت روی بلندگو که منم بشنوم ولی من هیچی نگفتم که نفهمه هستم.وقتی بهش ماجرا رو گفت و بعد کلی فحش دادن به من گفت که باشه ولی به دخترخالم مثلا گفت که به من بگه که باید فکر کنم و بعدا جواب میدم که بیاین یا نه. شیطونه میگفت یه چیزی بگم بهش ولی خب قول داده بودم به حاج آقا که من صحبتی نکنم باهاش.
وای که چقدر همه چیز خوب بود. یاد گرفتم توی مواقعی که خیلی خوشحالم و همه چیز خوبه خداروشکر کنم و برای همه همونجا دعا کنم.و منم همونجا برای همه ی بچه های همدردی دعا کردم که خدا دل همشونو شاد کنه.
از همه ممنونم.خیلی خیلی زیاد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)