به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 33

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 21 اردیبهشت 00 [ 13:36]
    تاریخ عضویت
    1393-4-16
    نوشته ها
    49
    امتیاز
    6,820
    سطح
    54
    Points: 6,820, Level: 54
    Level completed: 35%, Points required for next Level: 130
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    55

    تشکرشده 51 در 29 پست

    Rep Power
    0
    Array
    امروز بهترین روز زندگیم بود. خدارو هزاران هزاران هزارن مرتبه شکر. همه چیز داره درست میشه. امروز قبل اینکه باهاش تماس بگیرم یه فکری که خیلی وقت بود داشتم رو بلاخره انجام دادم. خیلی وقت بود که میخواستم برم با امام جماعت مسجد محلمون صحبت کنم ولی چون پدرم رو میشناخت روم نمیشد و خجالت میکشیدم. اما دیگه امروز بعد نماز ظهر رفتم و دلو زدم به دریا و بهشون گفتم ماجرا رو و گفتم که مخالفت پدر و مادرم و دلایلشون رو. بعد از کلی نصیحت خوب گفتن که برو خیالت راحت. قول داد راضیشون میکنه. اما خب چندتا شرط هم داشت که خوشبختانه چیزی نیست که دوسال طول بکشه مثل سربازی و یا خونه و ماشین و ... . مسایل معرفتی و اخلاقی و ... بود که همیشه خودمم بهشون اعتقاد داشتم و دارم ولی خب یکم بیشتر خواستن توجه کنم.
    در مورد اینکه اون شخص و ارتباطی که در گذشته داشتیم هم گفتم. و گفتن که باهاش تماس نگیرم. و بذارم خانواده این کار رو انجام بده. اما یک مسله ای که خیلی اذیتم کرد این بود که نکنه پدرش بخاطر اینکه اون بنده خدارو رد کرد و از دستش عصبانی هستش بخواد تلافی کنه و اصلا نذاره ما بریم. و از ارتباط دخترخالم باهاش هم گفتم. گفتن که به دخترخالم میتونم بگم که باهاش صحبت کنه تا بتونه شرایط خانوادگیش رو آماده کنه اما اصلا من صحبتی در هیچ مسله ای نکنم.و همه چیز رو به خانواده و ایشون بسپرم.
    جای خیلی خیلی خوبش اینجا بود که وقتی به دخترخالم گفتم اینقدر ذوق زده شد که همونجا بهش زنگ زد و گذاشت روی بلندگو که منم بشنوم ولی من هیچی نگفتم که نفهمه هستم.وقتی بهش ماجرا رو گفت و بعد کلی فحش دادن به من گفت که باشه ولی به دخترخالم مثلا گفت که به من بگه که باید فکر کنم و بعدا جواب میدم که بیاین یا نه. شیطونه میگفت یه چیزی بگم بهش ولی خب قول داده بودم به حاج آقا که من صحبتی نکنم باهاش.
    وای که چقدر همه چیز خوب بود. یاد گرفتم توی مواقعی که خیلی خوشحالم و همه چیز خوبه خداروشکر کنم و برای همه همونجا دعا کنم.و منم همونجا برای همه ی بچه های همدردی دعا کردم که خدا دل همشونو شاد کنه.
    از همه ممنونم.خیلی خیلی زیاد.

  2. 3 کاربر از پست مفید خوش خیال تشکرکرده اند .

    aloneman (پنجشنبه 02 بهمن 93), بارن (پنجشنبه 02 بهمن 93), دختر بیخیال (چهارشنبه 17 دی 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. دختری که باهاش قصد ازدواج دارم اذیتم میکنه...داره علاقم بهش کم میشه
    توسط ahmad13740512 در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: سه شنبه 09 تیر 94, 09:24
  2. احساس میکنم شوهرم ادم قدرشناسی نیست واین موضوع اذیتم میکنه
    توسط شاپرک 114 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: سه شنبه 01 اردیبهشت 94, 21:42
  3. نه خانواده ام حمایتم می کنند و نه شوهرم منو
    توسط دختر 7 در انجمن عقد و نامزدی
    پاسخ ها: 42
    آخرين نوشته: یکشنبه 25 اسفند 92, 14:54
  4. تنهایی - 24 سالمه، نمی خواهم با کسی دوست بشم، تنهایی اذیتم می کنه
    توسط sara19 در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 30
    آخرين نوشته: پنجشنبه 23 آذر 91, 01:10

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 01:23 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.