هاله نو عزیز، شما درست میگی، اما این که فکر می کنن از دماغ فیل افتادن، دلیل بر غرورشون نیست، به همون علته که یه طور دیگه به قضایا نگاه می کنن، فقط یه عده معدودی که اونها هم هنرمند هستن نگاهشون رو درک می کنن و خوب طبیعتا اونها هم مثل گروه اول هستن، حتی در بین خود هنرمندان هم فرقه های مختلفی وجود داره که گاه همدیگه رو قبول ندارن. اینکه رفتارشون بچه گونه هست هم به خاطر طرز فکرشونه، چون خلاقیت اصل هنره، و یه هنرمند باید خلاق بمونه و برای همین سعی می کنه در دوران و تخیلات کودکی سیر کنه تا به اون چیزی که می خواد برسه (البته اینها نظر من بود، شاید شما در این زمینه تجربه بیشتری داشته باشین)
در مورد قضیه بیزار شدن، یه نقاش بود، بعضی وقت ها توی جلساتی که ماهیانه در فرهنگسرا برگزار می شد میومد، با بومش، بومش همیشه همراش بود، چون می گفت نقاشی مثل شعر می مونه، نمی دونی کی سراغت میاد.. به هر حال این آقا ازدواج کرد، بعد از یک ماه از همسرش جدا شد، دلیلش هم این بود که همسرش وقتی بلند بلند صحبت می کرد اعصابش به هم می ریخت و نمی تونست تمرکز کنه!
یه آهنگساز هم بود، البته نه از این آهنگسازهای امروزِی، خیلی دقیق بود و وقتی نگاهش می کردم یاد موتزارت می افتادم، بیشتر وقتش رو خارج از خونه می گذروند، یه خونه تکی و مستقل داشت جدای از همسر و فرزندش، یه بار عکس دختر کوچولوشو اورده بود، خیلی ناز و خوشگل بود، من داشتم عکس دخترش رو نگاه می کردم، گفت حیف که زیاد نمی بینمش، گفتم چرا؟ گفت برای اینکه وقتی گریه می کنه یا صدای اسباب بازیاش درمیاد نمی تونم تحمل کنم، از خونه میزنم بیرون برای اینکه از این کوچولوی دوست داشتنی دلگیر نشم، اگه وسط نوشتن نت باشم که دیگه هیچی، کنترلمو از دست می دم برای همین بیشتر مواقع وقتی خونه هستم دست به نوشتن نمی زنم اما باز هم در فکرم نت ها هست و صداش اذیتم میکنه!!
یه شاعر هم بود که رفته بود دارآباد، دقیقا پای کوه خونه خریده بود، اصلا از اون حوالی تکون نمی خورد، معمولا هر چند وقت یه بار منزلش جلسه می ذاشت، اون هم معتقد بود که ماشین ها آرامشش رو به هم می زنن، خودش یه اسب داشت!

یکی از شاعرای معاصر، اسمش رو نمی گم چون همه می شناسنش، می گفت هیچ وقت ازدواج نکنید چون زن و شوهری که هنرمند نباشن باعث تباه شدن زندگی میشن، خودش اصلا از زندگیش راضی نبود..

تازه این فقط مشمول حال خود هنرمندا نمیشه، من با پسر یکی از شاعران بسیار بسیار معروف، که الان هم در قید حیات نیست (شاعر)، به خاطر قضایای چاپ کتاب و نقد و مقاله و ... در ارتباط بودم، اون وحشتناک بود، باید مثل یه بچه باهاش برخورد می کردم، فکر می کردم یه پسر 7 ساله اس در صورتی که سنش بالای 60 بود، اصلا نمی شد تحملش کرد، انقدر زود همه چیز بهش بر می خورد که من ترجیح می دادم تا حد امکان باهاش حرف نزنم، آخرش بدون اینکه کارم به نتیجه برسه ارتباطم رو قطع کردم، البته به زور چون به خاطر روح حساسش، نمی خواست هیچ کسی رو از دست بده!

اینها چند تا از مواردی بود که من دیده بودم، خلاصه دنیای جالبی دارن، اما زندگی کردن باهاشون خیلی سخته..