سلام.
شاید بهتر بود میگفتم شوهرم. اینکه گفتم نامزد منظورم این بود که عقد هستیم و سر خونه زندگی خودمون هنوز نرفتیم.
همون روز کهمیخواستیم بریم مشاوره مامانم قلبشون گرفت و بیمارستان بستری شدن. نشد بریم.
چند روزه همش فکرای عجیب غریب میاد توی ذهنم. همش خودمو ملامت میکنم که چرا وقتی اون نشونه ها رو دیدم باز جواب مثبت دادم؟ اگه الان جدا بشم بعدش چی میشه؟
راستش من خواستگار نداشتم. یعنی حدود 3-4 سال بود که خواستگار نداشتم. به خاطر همین وقتی شوهرم خواستگاری کرده بود با اینکه میدیدم یه سری رفتارهاشو نمیپسندم ولی چون کلا پسر سالمی بود جواب دادم. اون موقع که به خانوادم میگفتم این یه جوری و به دلم نیست اونها هم میگفتن:ناز الکی نکن.خودت میدونی خواستگار چند ساله نداشتی. اگه اینم بگی نه و دیگه کسی نیاد چی؟ این حرفشون منو میترسوند. چون خودم هم از همین قضیه نگران بودم. واقعا میترسیدم دیگه کسی نیاد.
الان هم یه دلم میگه طلاق. یه دلم میگه زندگی. وقتی بی توجهی هاشو میبینم میبینم نمیتونم ادامه بدم. و وقتی فکر میکنم من که توی مجردیم هم خواستگار نداشتم دیگه اگه طلاق بگیرم بعدش چی میشه یک دفعه استرس تمام وجودمو میگیره و میگم نه. به هر قیمتی شده ادامه میدم.
کنکور آزاد رو ثبت نام کردم. ولی اصلا حال خوندن ندارم. فقط دلم میخواد بخوابم.
- - - Updated - - -
درسته به خاطر ترس از اینکه بعد از طلاق دیگه موردی برای ازدواج پیش نیاد ادامه بدم؟
وقتی فکر میکنم خب میبینم مسلما یک مطلقه خواستگارانی به خوبی خواستگارهایی که یک مجرد میتونه داشته باشه نداره.
میترسم طلاق بگیرم و بعد یا خواستگاری نیاد یا اگه بیاد شرایطش خوب نباشه و من مجبور بشم به خاطر شرایط خودم و جامعه قبولش کنم و بعد یهو حسرت بخورم که کاش با همسرم ادامه داده بودم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)