سلام.
این مهربانانه و احساساتی حرف زدن باهاش رو خیلی در این سه ماه امتحان کرده ام.فایده نداشته.
این بار هم در جمع خانواده ها با اخم نشست و هر چه هر که گفت او جواب داد:"حرفی برای گفتن ندارم" با اخم نشسته بود و هیچی نمیگفت. حتب وقتی من گفتم خب تو که حرفی نداری پس برای چی اومدی؟ گفت" چون زنگ زدید گفتید بیاید."
خواستم تنها حرف بزنیم. مثلا گفتم " من احساس میکنم تو منو دوست نداری. من حس بی پناهی میکنم که مثلا تو توی خیابون منتظرم میذاری. یا حواست بهم نیست و ....من ازت محبت و حمایت میخوام. من ناراحت میشک وقتی ازت بی توجهی میبینم.و..."
میگفت:" من مسئول احساسات تو نیستم"
گفنم:"پس درست فکر میکنم که دوستم نداری"
گفت:" هر جور دوست داری فکر کن"
گفتم:گ یعنی همه حرفت همینه؟ حرف دیگه ای نداری؟"
گفت:" نه"
جدا میشم.
دیگه چیزی برام باقی نمونده که به خاطرش بمونم.
ممنون از همه شما دوستان عزیز. به خصوص هم آوا که بهم اطلاع داد دفترچه های ارشد آزاد اومده.
امیدوارم همگی موفق و خوشبخت باشید.![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)