با سلام
دوستان گرامي همونطوري كه بهتون گفتم ديشب رفتم و با خانمم حرف زدم، البته من از برنامه ش خبري نداشتم رفتم ديدم داره جم و جور ميكنه ميگه بريم خونه بابام دلم تنگ شده و خواهرم اومده اونو ببينم،البته منم با آرامي بهش گفتم چجوري دل تو ميتونه تنگ بشه ولي دله من نميتونه تنگ بشه، كه خانمم معمولا و مثل هميشه با جار و جنجال راه انداختن و داد و هوار كشيدن ميخواست منو تحت شعاع قرار بده، البته من سعي كردم آرامشم رو حفظ كنم و حرفامو بهش بزنم، ولي اون چيزي رو قبول نكرد و به بي احترامي هاش و بد حرف زدن هاش ادامه داد، يه بار هم به مادرش زنگ زد و اونا رو هم اورد وسط اين معركه، واقعا خسته شدم، متاسفانه خانمم بسيار عصبي، پرخاشگرانه و بدون ملاحظه برخورد ميكنه و تقريبا هر چي از دهنش در مياد ميگه. نميدونم چيكار كنم، آدمي كه فكر ميكنه كاري كه داره انجام ميده درسته و هميشه همونو تكرار ميكنه رو واقعا ميشه كاريش كرد، دوستان باور كنيد من قصد مظلوم نمايي ندارم، ولي خانمم خيلي بد برخورد ميكنه، زندگي كه واسش زحمت زياد كشيدم فقط به خاطر يكدندگي، لج بازي و بي احترامي خانمم داره از هم مي پاشه، بعضي موقعها پيشه خودم فكر ميكنم يه حريمي وقتي شكست مثل يه ظرف شيشه اي هست كه ميشكنه ميشه چسبش زد ولي هم بابت ميلت نيست و هم با تلنگري ديگه از هم مي پاشه، چرا يه موقعي من بايد اينقد واسه بقاي اين زندگي تلاش كنم و خانمم به بهانه هاي واهي بياد و تلاش من بي اثر كنه، تحمل تموم شده، ديشب براي اولين بار بهش گفتم كه اشتباه كردم با تو ازدواج كردم، باور كنيد اينقد افسرده و كم انرژي شدم كه ديگه حال و حوصله زندگي كردن رو ندارم چون فكر مي كنم اين زندگي درست بشو نيست.
مرسي كه توجه كرديد.
- - - Updated - - -








علاقه مندی ها (Bookmarks)