ممنونم .
ببینید من یه ادم منطقی و از نظر بقیه ادم خودساخته ایه که اصلا درگیر احساسات نیستم.اگه به یکی بگم دلم تنگ شده یا یکیو دوست دارم همه تعجب میکنند.
الانم به جز چندتا از دوستای نزدیکم کسی نمیدونه من این اقا رو دوست دارم.حتی خونوادم...
چند سال پیش قبل از اینکه با این اقا رابطه برقرار کنم.یکی از دوستانم درگیر یه رابطه بی هدف شده بود و من هم مثه شماها با منطق کامل براش توضیح دادم که این اشتباهه.اون روز دوستمو درک نمیکردم چرا عاشق همچین فرد بی تعهدی شده!
شاید خدا خواسته بهم بفهمونه که تو هم اینقد ادعای منطقی بودنت میشه تو هم خودتو اینقد تاپ ندون که اشتباه نمیکنی این برای همه ممکنه پیش بیاد.
در جواب اون دوستمون که گفتند چرا بعد یکسال بهش زنگ زدی صداشو بشنوی یا ...
باید بگم اینطور نبود که اول من بعد یکسال دوباره یاد این اقا بیفتم و بخوام بهش زنگ بزنمو صداشو بشنوم.داشتم زندگیمو میکردمو کم کم با این موضوع کنار اومده بودم.تو این مدت هم اصلا ندیده بودمشون.
تا اینکه متوجه شدم میاد تو کوچمون ، خب هر کی دیگه هم باشه وقتی ببینه کسی رو که دوست داره اونم هنوز بهش فکر میکنه.حالش دوباره بد میشه دوباره بهش فکر میکنه.
خیلی حالم بد شده بود جوری که فقط بفکر خودکشی بودم.اگه بهش زنگ نمیزدم ارووم نمیشدم.اونموقع هنوز نمیدونستم نامزد کرده.
با یه شماره ناشناس زنگ زدم(فقط یکبار این کارو کردم) البته حرف نزدم. وقتی صداشو شنیدم اشکام ناخوداگاه میومدن. بعد دیگه خودش کنجکاو شده بود که ببینه من کیم که به داداشش گفته بود پیگیری کنه و داداشش بمن گفت که نامزد کرده....
بعد متوجه شدم بعد اینکه نامزد کرده اومده تو کوچمون...
من بعد اینکه متوجه شدم نامزد کرده نه بهش زنگ زدم نه هیچی دیگه.ایشون خودشون بمن پیام میدادند.اما من جواب نمیدادم.
هر وقت منو میدیدن عکس العمل نشون میدادند. من هنوز دوسشون داشتمو دارم.
(با اینکه خیلی بهم بدی کرده، خیلی بهم نامردی کرده، خودش میدونه چقد اذیتم کرده. نمیدونم این چه علاقه کوفتیه که من به ایشون پیدا کردم.حتی ازشون متنفر نشدم.
داداششون هم میگفت فقط تو خونه از خوبیت گفته.میگفت دوست داشته و خونوادش نذاشتن.)
وقتی ایشون بمن زل میزدن و نگاه میکردن یا لبخند میزدن تنها کاری که من میکردم فقط نگاه میکردم البته نه اینکه زل بزنم.زود نگاهمو برمیگردوندم.ولی نگین حق نداشتی همونقدر هم نگاه کنی (من دوسش داشتم نه میتونستم باهاش صحبت کنم نه ببینمش نه زنگ بزنم نه اس بدم).وقتی نگاهمون تو هم قفل میشد کاری نمیتونستم بکنم.
نمیدونم بقیه تو موقعیت من بودن چیکار میکردن.
گفتید چرا خطتو عوض نکردی.من دیگه مطمئن بودم بمن زنگ نمیزنه. یعنی منتظر زنگش نبودم. و بنا به دلایل شخصی نمیتونستم خطمو عوض کنم.
من هنوز بعد این مدت اگه بشنوم یه اتفاقی برای یکی از اعضای خونوادش بیفته کلی ناراحت میشم.اصلا دوست ندارم اتفاق بدی براش بیفته.
اون دوستی گفتند من اگه جای تو بودم دعا میکردمو از خدا کمک میخواستم .ولی غرورمو حفظ میکردم.
از کجا میدونید من اینکارو نکردم.این بین منو خدای منه.
خیلی دوست دارم تمام حرفامو بهش بزنم. حرفایی که تو دلم مونده.دردو دلامو بهش بگم. بگم چقد اذیتم کردی.
اگه گفتم ازم خواسته ببینمش و نمیدونستم چکار کنم.نه اینکه مردد بودم به رابطه باهاش ادامه بدم یا نه.نه این نبود.
فقط همون رفتن و دیدنش و شنیدن حرفاشو شنیدن حرفام بود.شاید اینجوری بغضی که تو دلمه بالاخره تموم شه...
شاید بتونم راحت بفکر شروع یه زندگی تازه بیفتم.دیگه وقتی خواستگار برام میاد اولین چیزی که یادم میاد این نباشه یکی دیگه رو دوست دارم.
دیگه ....
من اگه باهاش هم حرف بزنم دوست ندارم به خانمش خیانت کنه.اونم مثه خواهر خودم دوست ندارم زندگیش خراب بشه.
ببخشید پرحرفی کردم وقت شماها رو هم گرفتم
کاش یکی از کارشناسای سایت میومدند و راهنماییم میکردند چقد این دیدن میتونه تو اروم کردن روح من تاثیر بذاره.دیدار احساسی نیست چون قرار نیست چیزی شروع شه.
فقط میخوام حرفامو بگمو همه چی تموم شه








علاقه مندی ها (Bookmarks)