همسر من از نظر فلسفی با آوردن یه آدم دیگه تو این دنیا مشکل داره و کلا فکر میکنه مادر و پدرش اشتباه کردن که اینقدر بچه دار شدن(7 تا بچن). هیچ توجیهی ایشون را راضی نمیکنه و حالا هم که موافقت کردن میگن که فقط به خاطر اینه که تو به زندگی با من پایبند بشی. ولی از بابت این موضوع بسیار مضطرب هستن و به همه هم بدبین شدن چون فکر میکنن مادرم و خانوادم تفکر بچه خواستن را به من القا میکنن. بسیار نسبت به مادرم بدبین شده و الان چندین ماهه که خونه پدر و مادرم نمیاد. مثلا اگه با خواهرزادم بازی کنم به شدت ناراحت میشه یا اگه بهش بگم پسر عمم بچه دار شده فکر میکنه که مادرم از عمد این قضیه را به من گفته که به قول خودش به طور غیر مستقیم منو وادار کنه که بچه دار بشم. واقعا نمیدونم چی کار کنم. قبلا فکر میکردم اگه بهش زمان بدم خودش درست میشه ولی الان میبینم که هرچی زمان بیشتری میگذره نفرت ایشون از بچه دار شدن زیاد تر میشه.اصلا به دکتر و مشاور اعتقاد نداره و فکر میکنه همه دکتر ها و روانشناس ها یه سری آدم کلاه بردارن که فقط دنبال حق ویزیتن. حرف هیچ کسی را قبول نمیکنه و حتی پدر و مادر و خونواده خودش را هم در این زمینه یه سری آدم عقب افتاده میدونه.در واقع فکر میکنه هرکسی طور دیگه ای فکر کنه عقب افتاده و بی فرهنگه. تو این سال ها شیوه صبر کردنو انتخواب کردم ولی الان میبینم که صبر کردن همه چیزو خراب تر کرده و باعث شده فکر کنه که من باهاش موافق بودم. اضطراب و بدگمانی هاش در این زمینه منو بیشتر از هر چیزی نگران میکنه.چی کار کنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)