سلام دوستای عزیز خودم!
وای راست میگید از این دید بهش نگاه نکرده بودم٫چیکار کنم این فاصه منو ابنطوری کرده! میخوام باهاش صمیمی بشم ولی میترسم علی بزنه تو ذوقم!!!
میدونم اینجا هم باید حد تعادل رو حفظ کنم و من واقعا اینجور که بی نهایت عزیزم و زندگی موفق مهربونم توضیح دادن اصلا بهش نگاه نکرده بودم! باید واقعا تمرین کنم تا دوباره این سردی رو کم کنم و به حد تعادل برسونم!
اتفاقا پنجشنبه بعد از مهد پارمیدا باز مثل همیشه دم پنجره تا صداش کرد امد و گفت برید خونه من دارم غذا میزارم بعدش خودم میام پیشتون! پارمیدا گیر داده بود نه تو نمیخواد بیای من میام بالا خونه تو بازی٫میخوام پیش تو نهار بخورم!علی هی گفت نه برو من میام خونه! ( از اصرارش فهمیدم که میخواد بیاد خونه که پیش من هم باشه
٫وگرنه میگفت باشه پارمیدا بیا بالا و بعد شب پارمیدارو میاورد و مثا ماه پیش میرفت!) بهم گفت ببین خودش میخواد بیاد اینجا!
ولی بعدش سریع گفت من دارم غذا واسه شب که کار میرم میزارم درست کردم باهاش میام!
خلاصه من رفتم خونه و اونها یک ساعت بعد امدن. دیدم سریع امد تو و معمولی رفتار میکرد٫بد از چند دقیقه دیدم رفته تو دستشوی داره شیلنگ دستشوی رو درست میکنه ( آخه ورداشته مثل ایران واسه دستشویمون شیلنگ نسب کرده) گفت سوده بیا این و بیار اونو بیار٫فکر میکنم نمیخواست دست به کشوها بزنه که به من گفت٫چون همیشه خودش هرچی میخواست واسه تعمیر ورمیداشت! منم از عمد کمی طول دادم٫دیدم خودش امد گفت همون جای همیشگی مگه نیست گفتم حتما دیگه!خندید و رفت کارشو تموم کرد! دراز کشید تو اتاق پارمیدا باهم بازی کردیم و خندیدم منم دیگه پیششون بودم ولی باز باهام کم صحبت کرد و نگام هم زیاد نمیکرد!علی کاملا عادی رفتار میکرد با پارمیدا و من کلی حض میکردم که باهم میخندیدم!!!
شب که میخواستم به پارمیدا شام بدم بهش گفتم واست غذا بیارم با پارمیدا باهم بخورید٫گفت خیلی ممنون اگه سیر نبودم حتما میخوردم ولی سیرم تو غذای پارمیدارو بده من الان میام و رفت بیرون!بعد از یه ۱۰ دقیقه ای با یه ظرف پر از انار های دون شده امد با دو سه تا انار دیگه گفت واسه شماست!
خوب شیدا جون میدونن اینجا انار مثل ایران فراون نیست مگه اینکه بری مغازه ترکها بخری همه جا نیست٫ جالبیش این بود که واسمون دون کرده بودش٫قربونه دستاش بشم!
کمی نشست و منم سنگ تموم گذاشتم واسش ولی باز حس میکنم کمی رسمی بودم باهاش٫نمیدونم چطوری از این حالت در بیام٫شاید به قول فرشته اردیبهشت گلم باید زمان سپری بشه تا گرم بشیم با هم٫ تا کمی از این سر سنگینی در بیایم!
امروزم پای تلفن پارمیدا پرسید بابا کی میای واسه همیشه پیشمون گفت میام میام! قراره فردا هم بیاد شب پیشمون بخوابه! ۱۰۰٪ میره اتاق پارمیدا اونجا بخوابه٫بدیش یا نمیدونم خوبیه ولی پارمیدا از وقتی علی رفته تو تخته ما بقل من میخوابه٫ نمیدونم حاضره مثل قبلنها که پارمیدا وسطمون میخوابید بیاد تو تخت یا نه!!!
اصلا نیدونم چجوری باهاش رفتار کنم!!
از سر کار که فردا صبح بیاد تا ۳ بعد از ظهر خوابیده٫نمیدونم بهش بگم از نهار بیاد یا نه٫نمیدونم والا؟!
یا بزارم خودش هر وقتی دوست داره بیاد؟!
راستی دوستان من باز گهگداری بهش پیام عاشقونه بدم یا اینکه بسته دیگه ابراز عشق؟! از طرفیهم فکر میکنم اگه دیگه اصلا پیامهای عشقولانه ندم علی تو خودش بگه سوده دیگه خیالش راحته من برمیگردم واسه این اون پیامهاش واسه جلب توجه بوده؟!
دوستای مهربونم از تک تک شما عزیزای دلممتشکرم که واسم پست میذارید و کمکم میکنید! راستش از طرفیهم اخرین توصیه بالهای صداقت همیشه آویزه گوشمه نباید وابسته به کسی بود حتی به بچم!
فهمیدم و واقعا درک کردم که تنها عشق به خدا منو کفایت میکنه و تنها خودش فریاد رسمه! هیچوقت ایت احساسو به خدا نداشتم٫همیشه میگفتم خدا جونم علیمو برگردون عاجزانه ازش خواستم و الان ازش میخوام خودشو هیجوقت ازم دور نکنه چون خودش بستمه!
بالهای صداقتهم اینو میخواست حالیم کنه که تنهل دلبستگیت و وابستگیت به خدا باشه و بس
![]()








علی هی گفت نه برو من میام خونه! ( از اصرارش فهمیدم که میخواد بیاد خونه که پیش من هم باشه
ولی بعدش سریع گفت من دارم غذا واسه شب که کار میرم میزارم درست کردم باهاش میام! 
خندید و رفت کارشو تموم کرد! دراز کشید تو اتاق پارمیدا باهم بازی کردیم و خندیدم منم دیگه پیششون بودم ولی باز باهام کم صحبت کرد و نگام هم زیاد نمیکرد!علی کاملا عادی رفتار میکرد با پارمیدا و من کلی حض میکردم که باهم میخندیدم!!!
بعد از یه ۱۰ دقیقه ای با یه ظرف پر از انار های دون شده امد با دو سه تا انار دیگه گفت واسه شماست!

علاقه مندی ها (Bookmarks)