فکر نکنم مادرشوهر پسند باشم فرشته جون. مادر شوهرم حوصله اش سر میره میره یکی دیگه رو واسه خودش پیدا می کنه به جای عروس می گه این چرا باهام بحث نمی کنه زندگیم سوت و کور شده که! به قول یکی از دوستان میره برام شریک میاره :)
قشنگه. منم بچه بودم خیلی دوست داشتم خواهر یا برادر کوچیک تر از خودم داشته باشم. یادمه بچه ی یکی از دوستان رو زیاد می ذاشتن ور دلم منم صبوووور و خوشحال تا می تونستم ازش مراقبت می کردم حالا خودمو یکی باید جمع می کرد خودمم بچه بودم! اما بزرگ شدم دیگه دلم نمی خواد مامان باشم. مسوولیتش می ترسونه منو.
خوب حالا میرم تاپیک حال و احوالو آباد می کنم اینجا که نشد !








علاقه مندی ها (Bookmarks)