صبا جون مرسى
اون اقا خيلى ميخوره اما نه مشروب اونجورى فقط ابجو ٥٪ منو اين مسئله ناراحت نميكنه (بهنى اون حس عصبانيتى كه سر قبلى داشتم كه باعث دعواهامون بود سر اين اقا اصلاً حسى ندارم)
و اين ميترسونتم ميگم من اگه الان قبلى بود عصبى ميشدم قهر ميكنم چرا سر اين اينجورى نميشم نكنه از بي علاقگيم نكنه عاشقش شم باز اون جورى شه؟
عزيزم من اصلاً راجبه اون اقا صحبت نميكنم اگه بخوام مشورت بخوام وقتى حرف ميزنم كه اون تو اتاقش باشه و ميرم تو حياط با خانواده مشورت ميكنم
فكر ميكنم محبت زيادم كه اون اين قدر وابسته كرده اما اين مشكل از بچگى توشه
از ٣ سالگى مدرسه اى كه من ميرفتم ميرفت امادگىيش چون هر روز صبح گريه ميكرده منو ميخواد و مجلور شديم بچه ٣سال رو تو امادگى ثبتنامش كنيم
با من درس ميخوند و حتى حروف الفبا رو با تمام شعر هارو بلد بود
هر لباسى كه من ميخريد دقيقاً عين همونو ميخواست فقط با من بود و حاضر نبود دوستى داشته باشه غيره دوستاى من
اگه مريض ميشدم ميشد
هرجا روانپزشك برديش كه كمك كنه تا تو مدرسه حرف بزنه دوست پيدا كنه بيفايده بود در صورتى كه تو خونه و پيش فاميلا يه دختر شيطون و شيرين زبونه
اينجا كه اومديم تو دبيرستان خيلى ها ميخواستن باهاش دوستشن اما خيلى سر سنگين بود و اگه قرار بيرون داشتن منو به زور با اكيپشون ميبرد
اون موقع زياد اذيت نميشدم اما حالا خلم كرده يعنى احساس محكوميت ميكنم
😔








علاقه مندی ها (Bookmarks)