پاییزه جان.واقعا تو بد شرایطی قرار گرفته بودم.تنها چیزی که به ذهنم رسید همین بود(من موقعی که عصبی میشم کنترل رفتارام رو از دست میدم و هر فکری به ذهنم برسه عملیش میکنم.اون موقع هم به ذهنم رسید که به پدرش زنگ بزنم و بگم که میخوایم در مورد مشکلمون باهاتون حرف بزنیم)
من شرایط روحیم واقعا بهم ریختس الان نزدیک چند ماه با کاراش خیلی بهم ریختم واقعا قلبم از رفتاراش شکسته ..اوضام بهم ریخته خودم نیاز دارم یکی شرایط منو درست کنه.واقعا توانایی این رو ندارم که بخوام بهش محبت کنم و از این حرفا..خسته شدم از بس بی محبتی دیدم...
واحد عزیز اگه دوسم داره .چرا هر بار که ازش میپرسم که اگه منو دوس نداری بهم بگو تا این زندگیو تموم کنیمو خودمون رو عذاب ندیم.سکوت میکنه و نمیگه که نه من دوست دارم...
فقط حرفش اینه که زندگی بهش نمیچسبه..میگه اشتباه کردم زن گرفتم..عجله کردم..هر چیم میگم دلیلت چیه ؟چیزی نمیگه و سکوت میکنه..
من هم تو این موندم اونیکه معذرت خواهی میکنه و بهم میگه جبران میکنم..ولی چرا باز شب راحت جدا از من میخوابه..
پریا جون در مورد مسایل جنسی منو اون مشکل داریم.چون اون رابطه کامل میخواد و منم فعلا جایز نمیدونم با این همه مشکلات این اتفاق بیوفته و جز این هم اعتقادم بر اینه تو دوران عقد نباید رابطه کامل باشه.
حس میکنم واس اینه که زیاد علاقه ای نداره باهم رابطه جنسی داشته باشیم چون اون چیزی که خودش میخواد نیست..
ولی خوب هفته ای یک بار باهم رابطه داریم میون این دعواها..
میدونین بدبختیم کجاست.خودم که انقدر بهم ریختم .خودم که انقدر داغون شدم از این همه بی محبتی ..حالا نمیدونم چیکار کنم که هم قلب خودم آروم بگیره هم زندگیم جون بگیره.









پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)