با تشکر از فرشته مهربان و آیه عزیز.در مورد تاخیرش در ازدواج اون به خاطر محل کارش ناچاره مدتی توی شهری که الان هستش بمونه.ولی خودش برای محل زندگی شهر ما رو ترجیح میده.به خاطر همین موردایی رو که اطرافیان توی شهری که الان هست رو بهش معرفی میکردن نمیدیده.خانوادش هم جای دیگه ای زندگی میکنن.پروژش رو به اتمامه و کم کم میتونه به شهر ما بیاد.در هر صورت اینجور که خودش میگه از بچگی روی پای خودش بوده.در مورد مردهایی که تا سن بالا ازدواج نکردن من با نظر شیدا جون موافقم.ولی من32 سالمه و ناچارم که با مردی همسن یا بزرگتر از خودم ازدواج کنم.و برخی خصوصیاتی که مردایی با این سن دارن رو بپذیرم.مثل ایده آل گرایی.مگه اینکه طرف یه مشکل حاد داشته باشه.
دوستان،پس من با ایشون تماس میگیرم و بهشون میگم حرفهاشون در مورد اینکه دو ماه زحمت کشیدن و برای من وقت گذاشتن و تعجبشون از احساسی نشدن من،من رو نگران کرده و ایشون باید بدونن که من ممکنه جوابم منفی باشه.ضمنا من وقتی بهشون گفتم با خانواده بیان خواستگاری به من گفتن که خودشون همه کاره خانوادشون هستن.البته من این رو قبول نکردم.به نظرتون خوبه که این حرفها رو بهشون بزنم؟