عزیزم.
به عنوان کسی که راه تورو رفته خیلی دوست دارم بهت نشون بدم همه چی به این قشنگی که تو تصور میکنی نیست.
ولی میدونم نمیشه.
یعنی کاملا درکت میکنم.
میدونم که فک میکنی گزینه ای که تو انتخاب کردی با همه فرق میکنه...
میدونم فک میکنی با این ازدواج از همه فشارهای خونوادت راحت میشی.
اصن نمیدونم این چه راهیه که تا وقتی تا تهش نری نمیفهمی بقیه کمتر از تو نمیفهمن.نمیفهمی بقیه بدتورو نمیخوان.نمیفهمی ازدواج چقد فرق داره با اون چیز شیرین خالصی که تو این روزا تو مغزت داری.
ببین عزیز دلم.من شک ندارم دوست داره.و توام دوسش داری.
ولی این کافی نیست.ببین ازدواج یه سری پیش زمینه و مهارت لازم داره.
که اگه اینا نباشه به مرور دیگه نه تو اونو دوست داری نه اون تورو.
همه جا مشکل هست.شک نکن بین شما هم یه سری اختلاف و مشکل پیش خواهد اومد.ولی باید تو مرحله ای باشین که بتونین حلش کنین.جلوش کمر خم نکنین و شیرینی این احساساتتون به کامتون تلخ شه.
ببین از مرد چی تو ذهنته؟
به نظر تو مرد زندگی به کی میگن؟ببین چند تاشو این اقا داره...
ببین اگه روزی بیاد که اصلصصلا همو دوست نداشته باشین چه چیزای دیگه ای هست که بشه زندگیتونو حفظ کنه؟
سن خیلی مهمه.هر قدرم که پخته باشین احساسات الانتون خیلی قوی تر از 5سال دیگه ست.
یعنی الان 70 درصد دلت میبنه.30درصد مغزت.
5سال دیگه جای این درصدا عوض میشه.
تو همه چی.تو عصبانیت.تو شادی.تو غم... تو همه چی مغزت ورزیده تره.
پس این کم سن بودنتونو دست کم نگیر.
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
علاقه مندی ها (Bookmarks)