سلام دوستان ممنون از نظرات خوبتون
- - - Updated - - -
ای بابا ی پست از دستم رفت
میشل عزیز باید برگردم مطالب گذشته رو بخونم تا بتونم جواب سوالت رو بدم
فکر می کنم مساله اصلی اینکه من احساس می کنم به قول معروف همه رو درک می کنم درحالیکه دیگران در حق من اینکار رو نمی کنن
و می خوام مثل بقیه باشم توانشو ندارم توان اینکه بتونم کسی رو برنجونم همون جوری که اون منو رنجونده ندارم
نه اینکه نتونم بد باشم خوبم می تونم دلم می سوزه برای همه خیلی دلم می سوزه از این دلسوزی بیش از حد خودم خسته شدم
می گم چرا کسی دلش برای من نمی سوزه؟
-------------------------------
دلم می خواد وقتی مهمون می اد همه چی در شرایط ایده الش باشه وقتی نیست دچار استرس می شم اعصابم خرد میشه
-----------------------------------
شیدای عزیزم از این ناراحت شدم که من یه نرم افزار برای یک تکنیک مدل سازی که بحث اصلی پایان نامه من بود دادم به اون استاد که تز دکتراش شبیه به موضوع من بود
سرس برنامه رو دادم بهش تا استفاده کنه ازش
اونم در عوض می خواست باهم مقاله بدیم
ولی گفت متاسفانه نمی تونه
در ضمن عموی دوستم بودش و اول صحبتش گفت نمی خوام از صحبت های من برادر زاده چیزی بدونه
وگرنه خیلی دلم می خواد به دوستم بگم چطور به عموش نگفته من متاهلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چطور وقتی فهمید متاهلم یادش رفت قرارمون در مورد مقاله و اینکه از نرم افزار من مفت مجانی استفاده کردش :(
-----------------------------------------------------------
نیلوفر عزیز نمی دونم واقعا به تناقض رسیدم
فکر کنم اعتماد به نفس خوبی دارم اخه هرجا از سرکار مون بحث دمو هست من رو می فرستن به خاطر تسلطم رو کلام
کلا هرجا بحث ستاندن حق باشه من پیشتازم و اعتراض می کنم و حق اون جمع رو از مسئولین کاری مون می گیرم
یعنی تقریبا تو کار من راهبرم
ولی خیلی خیلی زیاد از حق خودم می گذرم نه برای اینکه دوستم داشته باشن برای اینکه دلم می خواد فداکار باشم یعنی فداکار بودن در لحظه احساس خوب بهم میده
فکر کنم این از نشانه های اعتماد به نفس بالاست
و اینم بگم در خودم به هیچ وجه احساس کمبود نمی کنم اتفاقا برعکس در دیگران احساس کمبود می کنم و به همین دلیل حس می کنم باید هوای اونا رو بیشتر داشته باشم
خودم رو خیلی قبول دارم طوریکه تو خانواده و همسرم این موضوع رو بارها بهم گوش زد کردن
همسرم خیلی وقت ها از برخوردهای من ناراحت میشه میگه تو فکر می کنی تافته جدا بافته هستی!!!
از طرف دیگه خودم می دونم از حق خودم می گذرم
نمی دونم گیج شدم از دست خودم
فکر می کنم نیازی ندارم به خودم بگم من خوبم من بهترینم
چون تقریبا اکثر روزها حسم اینه و احساس میکنم یگم در این زمینه دچار کبر شدم
ولی باید اعتراف کنم از محبوب بودن و محبوبیت بیش از حد لذت می برم و دوست ندارم محبوبیتی که سرکار و تو دانشگاه(در گذشته) و تو خانواده همسرم در حال حاضر دارم خدشه دار بشه
ولی هیچ وقت سعی در به دست آوردن دل دیگران نکرد م اکثرا جایگاه من برعکس بوده دیگران سعی کردن به من نزدیک شن و ارتباط بگیرن
در مورد کودکی !!!فکر کنم خیلی خجالتی بودم و همیشه به خاطر خجالتی بودن بیش از حدم خانوادم انتقاد می کردن و تشویقم می کردن که خجالت رو کنار بزارم و خودم از پس کارای خودم بر بیام و وابسته مادرم نباشم
شاید به همین دلیل این طوری شدم؟!!
نمی دونم واقعا مشکل من چیه
------------------------------
فکر کنم نمیشه انتظار داشت شما متوجه شید وقتی خودم نمی فهمم مشکل از چیه.
مرا دوست بدار
اندکی،ولی طولانی
علاقه مندی ها (Bookmarks)