سلام
من بازم اسباب کشی داشتم. توی 7 ماه دوبار اسباب کشی. این دفعه حسابی دست تنها بودم. البته خدا خیر بده خواهرمو یه بار اومد کمکم. بقیه که اصلا تعارفی هم نکردن. از کسی انتظاری ندارم ولی خب آدم توی این جور مواقع به خانوادش احتیاج داره. توی یه نصف روز کل اسباب اثاثیمون رو جمع کردیم. خودم تنها بودم. شوهرم وسایل رو همینجوری گذاشت رفت مسافرت. یخچال خالی، همه وسایل وسط خونه. مادر شوهرم مریض بود. همون شب که همرم رفت مسافرت دخترم مریض شد. شبا مجبور بودیم بریم اینور اونور بخوابیم. روز ها هم میومدم خونه که مرتب کنم. عین آواره ها بودیم.خدا رو شکر منت کسی سرم نیست.
اون شب که کنار مادر شوهرم بودم بیچاره خیلی عذاب کشید. میترسید بمیره. منم در کنارش می ترسیدم. همش دعا می کردم. از اینکه اذیت میشد ناراحت بودم. من مثل بقیه بلد نیستم زبون بریزم و ناراحتیمو از رنج اون بیان کنم. ولی خیلی واسش ناراحت بودم از خدا خواستم اگر عمرش به دنیاس بهش کمک کنه تا حالش خوب بشه...
اون شب فهمیدم دنیا ارزش هیچی رو نداره. اون روزای تنهایی رو با دخترم بودم. خوشحال بودم که اونو دارم.
باهاش شاد بودم. نبودن همسرم اصلا ناراحتم نکرد. دخترم هم بهونه باباش رو نگرفت.
می خواستم که غصه نخورم . می خواستم از رفتارهای همسرم دیگه ناراحت نشم. ولی هنوز موفق نشدم.
حالا که روزای سخت رفتن ، من عصبی شدم. بیحوصله شدم. دوست ندارم دخترم همش بهم بچسبه.
نمیدونم کی بوده که دست همسرم رو لمس کردم شاید 10 روز یا دوهفته شاید هم بیشتر. هم اون سرد شده هم من. براش مهم نیست (شاید من اینجوری فکر می کنم) . منم سعی می کنم آرامش رو از دخترم بگیرم.
البته شوهرم کمی سرما هم خورده. قبلا تا سرما میخورد همه چی رو واسش آماده می کردم. شب، ظهر حتما واسش سوپ می پختم. صبحانه واسش آماده می کردم ولی این روزها نمیدونم چمه اصلا حوصله این کارها رو هم ندارم.
شوهرم هم واسه مادرش خیلی ناراحته، روش خیلی فشار هست. خیلی روحیه حساسی داره. حتی از بقیه خواهر برادراش حساس تره. اونم واسه زندگیمون زحمت می کشه ولی هیچی راضیم نمی کنه . رفتارهای گذشته، کارهاش و ... یادم میاد و سردتر میشم. انرژی ندارم.
کاش مادر شوهرم حالش خوب بشه. امیدوارم.







خدا رو شکر منت کسی سرم نیست. 

علاقه مندی ها (Bookmarks)