سلام به همه ی دوستان.ممنون شیدای عزیز و جناب خالقزی از اینکه وقت گذاشتین و بهم مشورت دادین.راستش از دیروز کلی با خودم فکر کردم تو تصوراتم همیشه اون رو برادر کوچیک خودم میدیدم و میبینم و فکر کنم نمیتونم بهش حس همسر داشته باشم .به خاطر همین تصمیمم رو به مادرم گفتم.گفتم اگه مادرش زنگ زد بگه جواب من منفیه(میدونم اون میتونه برام همسر خوبی باشه ولی من نمیتونم براش همسر خوبی باشم) ولی مامانم همش میگه اشتباه میکنی دختر بازم فکر کن و میگه من به مادرش نمیگم خودت بگو نمیدونم چیکار کنم.
راستش خالقزی این اولین خواستگاریه که اومده خونمون قبلیا همش در حد حرف بود هیچکدوم حتی خونه هم نیومدن.چرا اینو پرسیدی(میشه بدونم)؟؟؟؟
راستش شیدای عزیز من ساکن پایتختم فکر نکنم اینجا دیگه فرقی کنه سن و سال پسرها و دخترها؟ولی خداییش پسر باجربزه ایه هم درس میخونه هم کار میکنه(تو دانشگاه ماکه پسرهای ورودیه خودمون هنوز نون خوره باباشون بودن).میگفت بلافاصله بعد گرفتن لیسانس میخواد بره سربازی و بعدشم دنبال کار و اگه خدا بخواد بره ارشد بخونه(خیلی با دل و جرات حرف میزنه انگار که حتما بهشون میرسه کلا دنیای انگیزه اس).میگفت الان که کارش ثابت نیست باز حدود 800 تومن در میاره(البته قبلا هم سر کلاسهای دانشگاه اینو میگفت احتمالا راست میگه).
یکم مطمئنم احساسش درگیر شده ازش پرسیدم چرا من رو ازبین اونهمه دختر تو دانشگاه انتخاب کرده و اومده خواستگاری؟میگفت چون با بقیه فرق داشتی با دوستات میخندیدی ولی تا یه پسر ازت چیزی میپرسید سریع جدی میشدی همیشه مرتب بودی و باحجاب.با اینکه رشتمون پسرونه اس مثل دخترهای دیگه غر نمیزدی که نمیتونم اینکار و بکنم خیلی جدی کاری که بهت سپرده بودن رو انجام میدادی(میگه انقدر بدم میاد دخترها غر میزنن این کار مال پسراست این رشته پسرونه اس...) میگه شما هم مثل من اهل ریسکی و شرط میبندم حاضری یدفعه همه چی رو ول کنی و بری تو یه شهر دور افتاده تا به ارزوهات برسی(خدایی اینو راست میگه انقدر دوست دارم همه چی رو ول کنم برم تو یه شهر دورافتاده یه زمین داشته باشم اونجا کار کنم)ولی نمیدونم از کجا فهمیده؟؟؟
فکر کنید همه اینا رو گفته بعد تهش میگه اگه اینجوریم نبودین باز من عاشقتون میشدم.میگم دلبسته میگید نه.
راستش خالقزی اگه اون جمله ای که گفتی رو من گفتم شاید فقط 30 درصدش به خاطر اونه 70 درصدش به خاطر خودمه چون میدونم اگه به این حرفهای اینجوریش ادامه بده دل میبازم(از بس ندید بدید و بی جنبه ام) ولی دور از شوخی من از خودم میترسم چون ممکنه منطقم از کار بیوفته... .
مامانم میگه باز فکر کن هنوز زوده برای جواب.منم ازش خواستم حداقل فعلا در مورد دیدار دوباره قراری نذاره با مامانش.(کشته مرده مامانامون شدم اصلا انگار یه عمره رفیق فابریک همن.زنگ میزنه دوساعت فقط باهم میگن و میخندن)
نمیدونم ذهنم هنگ کرده دیگه کار نمیکنه.هرچی ازش میپرسم ارور میده.(چقدر نمکدون شدم من امشب)
وای کمکم کنید عجب روزهای سختیه.اگه الان ازش بخوام بریم مشاوره زشت نیست؟پیش خودش نگه خوب دیگه جوابش مثبته؟؟؟؟؟







)ولی نمیدونم از کجا فهمیده؟؟؟
.میگم دلبسته میگید نه.

علاقه مندی ها (Bookmarks)