به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 9 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 104
  1. #81
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 اسفند 93 [ 16:58]
    تاریخ عضویت
    1393-6-01
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    2,364
    سطح
    29
    Points: 2,364, Level: 29
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 86
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    88

    تشکرشده 496 در 145 پست

    Rep Power
    39
    Array
    سلام سوده جون.
    من یه راه حل خیلی خوب واسه مشترک شدن شما پیدا کردم. ولی نتونستم بهتون پیام خصوصی بدم.
    فکر نکنم شما هم بتونی به من پیام خصوصی بدی
    من توی پروفایلم تنظیم کردم که آدرس ایمیلم دیده بشه. برو از اونجا آدرسم رو بردار و برایم ایمیل بزن تا بهت بگم باید چیکار کنی.
    اگرم نتونستی شما آدرس ایمیلت رو بده تا من برات ایمیل بزنم

  2. کاربر روبرو از پست مفید مو فرفری تشکرکرده است .

    سوده 82 (جمعه 14 شهریور 93)

  3. #82
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 07 اردیبهشت 95 [ 12:20]
    تاریخ عضویت
    1393-4-30
    محل سکونت
    آلمان
    نوشته ها
    247
    امتیاز
    11,685
    سطح
    71
    Points: 11,685, Level: 71
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 365
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1 year registered10000 Experience Points
    تشکرها
    3,178

    تشکرشده 1,387 در 220 پست

    Rep Power
    77
    Array
    یادمه چند وقت پیش نو تاپیک واسه سبکتکین خوندم که بالهای صداقت عزیز به ایشون پیشهاد کردن غیلم رازو ببینن،منم رفتم. و دیدم داستش از این فهمیدم که هر چیزی که میخوای باید از صمیم قلب بخوای و بد رهاش کنی،درست همون کاری که خود بالهای صداقت گلم کردن..یعنی باید آرزوی قابیمو بگم و بعد بدونه اینکه بهش بچسبم به زندگیم برسم و دیگه نباید دنباله نتیجه باشم که آیا میشه یا نمیشه!!!

    حتماً فردا پس فردا میخواد بیاد وسایلهاشو از خونه ببره،اگه خواست بیاد ببره من واسش جمع ور کنم تو چمدون بزارم بعد تو چمدون عکسای قدیمیمونو با یک شاخه گل؟! یا نه بزارم بیاد خودش وساباهاشو جمع کنه،حتماً اگه بخواد بیاد به من میگه برو بیرون از خونه که راحت باشه،من چیکار کنم برم؟!

    من گهگداری واسش pmهای عاشقانه و دلتنگی میدم،هیچکدوم رو جواب نداد!نمیدونم بازم بدم یا دارم با این کارم خودمو کوچک میکنم؟ سعی میکنم تاپیکاهای که دوستان گلم مثل meinoush جون یدن رو مطالعه کنم و یادداشت ورمیدارم!!
    امیدوارم بالهای صداقت پر تجربه و مهربونم هم این عجولانه بودنم رو ببخشه و برگرده. و کمکم کنه،همینطور از دوستای قدیمی مثل فرشته مهرلون و سرفرازعزیز که به سبکتکین مشاوره دادن خواهش میکنم به کمکم بیان تا با راهنماییهای شما بتونم خودمو تغییر بدم!!!

    همسرم الان یک ماه بهمون پول نداده من فعلا احتیاج ندارم چون هنوز دارم ولی چون من دیگه دسترسی به بانک مشترکمون ندارم و خوب وقتی باز احتیاج داشتم چیکار کنم، من تا حالا از هیچکس نه مامان نه بابا نه هیچکس پول نگرفتم به علی چجوری بگم؟! اگه برم به وکیل بگم اوون موظف هست هم به من هم به پارمیدا خرجی بده ولی من نمیخوام از این در وارد بشم!!! احتمالا بهش بگم میگه برو شکایت کن!!!!

    دیروز عصرم پارمیدا گفت میخوام با بابا علی صحبت کنم،بهش گفت لابای کی میای باهم تو اتاقم با اسباب بازیهام بازی کنیم؟ اول جواب پارمیدا رو نداد و گفت بابای چیکار میکنی( پیچوند) بعد پارمیدا دوباره تکرار کرد گفت بابای من اونجا نمیآم که تو اتاقت اگه خواستی بازی کنی میریم بیرون...پارمیدا گفت نه بابا تو اتاقم با این اسباب‌بازیهام،گفت حالا ببینم... پارمیدا گفت دلم واست تنگ شده بابای،علی هم گفت آره جون خودت بلا خانمم( حتما فکر کرده من گفتم بگو دلش تنگ شده) سریعم گفت الان نمیتونم بیام دنبالتا بیرونم،پارمیدام گفت من نگفتم الان بیا دنبالم هر وقت دوست داشتی بیا پیشم و بعد قطع کرد!


    مو فرفری گلم خیلی ممنون که به فکرمی، من نمیدونم اصلا اجازه دارم تو این پستهای که میذارم ایمیل رو بدم، آیا مدیریت همدردی این اجازه رو میدن چون پست خصوصی نمیتونم بهتون بدم...اگه اجازه بدن من مشکلی ندارم همینجا ایمیل بدم.

    منتظر راهنمایهای شما هستم...

  4. کاربر روبرو از پست مفید سوده 82 تشکرکرده است .

    meinoush (سه شنبه 11 شهریور 93)

  5. #83
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 خرداد 99 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1391-12-22
    نوشته ها
    4,428
    امتیاز
    70,050
    سطح
    100
    Points: 70,050, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,753

    تشکرشده 14,732 در 3,979 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    792
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط واحد نمایش پست ها
    سوده جان اگه به یک مشاور حضوری دسترسی داشتی توسط اون و اگه نداری از طریق همین سایت گذشته زندگیت رو دقیق بررسی کن . شما توی زندگی مشترکتون اشتباهاتی داشتی که از نظر خودت شاید اصلا اشتباه نبوده و رفتار درستی بوده ولی از نظر همسرت اشتباه بوده و اونو ناراحتش کرده ولی اون شاید اصلا به تو نگفته ودر نظر خودش گذشت کرده . درسته گذشت خیلی خوبه ولی در اینجور موارد که طرف مقابل اصلا نمیدونه که اشتباهی بوده و گذشتی بوده مشکل ساز میشه . یعنی شما فکر میکنی اصلا مشکلی نیست و همه چی خوبه . ولی همسرت عذاب میکشه و چون دوستت داره گذشت میکنه . بعد از یه مدت شخص احساس میکنه دیگه به آخر خط رسیده و شما اصلا درکش نمیکنی . و فقط به فکر خودتی .
    سوده جان به نظرم این پاسخ خانم واحد را جدی تر بگیر.
    من دوباره برگشتم پستهای اولت را خوندم. شما تقریبا از آبان پارسال (نوامبر) که اولین بار همسرتون درخواست جدایی داده و وکیل گرفته، مشکلتون علنی شده (که البته ریشه داره) و یکسال هست با این کشمکشها خیلی پیچیده ترش کردین.

    مشاور حضوری و جدی لازم دارید. حداقل مشاور با متخصص. نه درد و دل در سایت همدردی.

    می گی من به حساب مشترک دست نزدم، خواهرم دست زده.
    عزیزم این عذر بدتر از گناه است. یعنی دلیلی که داری می آری خیلی بدتر از اون هست که بگی خودم برداشتم.

    از نظر شوهرت، حتی خواهرت هم برای زندگی شما تا این حد تعیین تکلیف می کنه.
    می خواد بره که راحت باشه. جایی که خودش باشه و همه تو زندگی خصوصیش دخالت نکنند و براش تعیین تلکیف نکنند.

    برای سوال آخرت که گفتی وسایل را جمع کنم، به نظرم نه. کاری نداشته باش.
    بذار خودش بیاد جمع کنه.

    ولی من اگر جای ایشون بودم، گل و پیام عاشقانه و ... هیچی فعلا نظرم را عوض نمی کرد.
    اونها را نوعی کلک برای برگردوندن من به زندگی و شروع مجدد رفتارهای قبلی شما می دونستم.

    حتی این که گفتی برنامه گذاشتم با مامانم برم دو ماه ایران!
    من اگر جای همسرت بودم این را تاییدی می دیدم بر درستی تصمیمم
    (این که سوده من را توی زندگیش یک وسیله می بینه، نه همسر. تصمیمم برای جدایی درسته.)
    نظر من اینه که همسرت حس می کنه هویت و شخصیتش را در کنار شما از دست داده.

    کاش آقایون از نگاه همسرت برات پست می ذاشتند.
    شاید یک مرد بهتر بتونه بگه در این شرایط چه رفتاری تاثیر بهتری داره.


    حتما برو دنبال مشاور و کارشناس.
    اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
    مادر ترزا
    ویرایش توسط شیدا. : سه شنبه 11 شهریور 93 در ساعت 14:45

  6. 7 کاربر از پست مفید شیدا. تشکرکرده اند .

    asemaneabi222 (سه شنبه 11 شهریور 93), fahimeh.a (شنبه 05 تیر 95), maryam240 (سه شنبه 18 آذر 93), meinoush (سه شنبه 11 شهریور 93), paiize (دوشنبه 17 شهریور 93), واحد (چهارشنبه 12 شهریور 93), نیکا 55 (چهارشنبه 30 مهر 93)

  7. #84
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 اسفند 93 [ 16:58]
    تاریخ عضویت
    1393-6-01
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    2,364
    سطح
    29
    Points: 2,364, Level: 29
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 86
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    88

    تشکرشده 496 در 145 پست

    Rep Power
    39
    Array
    سوده جون به مدیر همدردی پیام دادم اگه بگه مانعی نداره که آدرس ایمیلتو بگیرم، حتماً کمکت میکنم که اشتراک بگیری و به صورت خصوصی با مشاوران سایت مکاتبه داشته باشی تا ایشالا نتیجه بگیری.
    خدا بزرگه عزیزم. کمکت میکنیم تا مشکلت حل بشه.

  8. 4 کاربر از پست مفید مو فرفری تشکرکرده اند .

    maryam240 (سه شنبه 18 آذر 93), meinoush (سه شنبه 11 شهریور 93), سوده 82 (جمعه 14 شهریور 93), شیدا. (جمعه 14 شهریور 93)

  9. #85
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array
    سوده جان ، قول و قرار اول تاپیکت یادت رفت؟

    قرار نیست اینجا چوب جادو رو بچرخونیم و همه چی مثل روز اولش بشه
    این فکر که اومدی اینجا و داری مشاوره می گیری ، با این نیت که همین امروز و فردا یا شاید یک ماه دیگه شوهرت باهات آشتی می کنه ، فکر غلطی هست

    آره آدم باید از ته دلش چیزی رو از خدا بخواهد ، باید هم رها و بدون وابستگی باشه و به خدا توکل داشته باشه، ولی اگر شما اینجوری بخواهی ادامه بدهی ، داغون می شوی
    شوهرت یه آدم آهنی و با یه رباط و کامپیوتر نیست که بهش دیتا بدی و ازش انتظار نتیجه ی قابل پیش بینی داشته باشی ، شوهرت یک انسان ، مثل خودت با همه احساسات و عواطف
    انسان هم غیرقابل پیش بینی هست
    با مشاوره های اینجا شما باید بتوانی خودت رو از نو بازسازی کنی .... ضعف های خودت رو از بین ببری ... حالا یا در این میان شما آشتی می کنی ، یا اینکه جدا می شوی
    من سعی می کنم راهنمایی هایی بدهم که شما بتوانی اون قدر قوی بشوی که بدون نگرانی و حسرت بتوانی تصمیم درست رو بگیری ، یا اگه حتی جدا بشوی با آمادگی از شوهرت جدا شوی تا ضربه هایی که می خوری تو رو از پا در نیاره
    سوده جان یک بار دیگه تاپیکت رو از اول بخون ، نت برداری کن ، ببین هدف درستت چی بود ، ببین کدام رفتارهای نادرست را اصلاح کردی و کدام ها را باید در دستور کارت قرار بدهی
    تا اینجا هم خوب تحمل کردی ، خوب قدم برداشته ای ، اگه از 20 بخواهم بهت نمره بدهم ، شما الان حدود 5 نمره گرفته ای ، خیلی هم خوبه ، یادم میاد خودم همش زیر صفر بودم ... وقتی مدیر همدردی بهم گفت تازه رسیدی به صفر ، کلی خوشحال شدم
    نگران نباش ، توکلت به خدا باشه ، منتها طرز تفکر و هدف گذاری ات رو اصلاح کن
    من غیبگو و یا جادوگر نیستم ، نمی تونم هم برایت معجزه کنم
    اما اگر می خواهی بدانی رفتارهای نادرستی که باعث دلزدگی یک مرد می شود و از زندگی گریزان می شود چه چیزهایی هست ، و چه جوری میشه اصلاحشون کرد ، در خدمتت هستم
    =============
    سوده خانم ،نکته بسیار مهم ، خواهش می کنم از هوشت استفاده کن و این مطلب را خوب درک کن
    همان اندازه که تو مادر پارمیدا هستی ، همان اندازه هم علی پدر پارمیدا هست
    یه مادر نباید کاری کنی که در فرزندش حس بدی نسبت به پدرش ایجاد بشه
    یه مادر نباید از روی خودخواهی ، فرزندش رو فقط و فقط برای خودش بخواد
    فرزندت در حال ، آموختن هست ، آیا می خواهی یه دختر ضعیف و حساس بار بیاری؟ یه دختر بی انصاف و پراسترس؟


    نقل قول نوشته اصلی توسط سوده 82 نمایش پست ها
    دیشب پارمیدا بهش زنگ زد،گفت بابا. میخوام بیام پیشت بخوابم بابای، من داشتم از حرص میمردم ( هنوز خیلی بچه است که بخوام بهش چیزی بگم که به باباش بگه،یعنی هر چی میگم یا یادش میره یا اگه بگه بعدش میگه مامان گفته) علی گفت آره بذار بابای خونه جدیدشو بگیره میبرمت پیش بابای لالا کنی!!! منم تو خودم گفتم حتماً!!! بعد که قطع کرد دختر 4سالمو دعوا کردم که اگر بابا علی رو دوست داری پیشت بخوابه باید بگی بابای من فقط خونه خودمون باهات لالا میکنم نه خونه جدید بابای،گفتم دیگه به بابای نگی من بیام خونتهااا،گفت باشه مامان...
    اصلا فکر کردنش هم واسم سنگینه که پارمیدا بره خونه جدید علی،اگه یک بار اینکارو بذارم میشه عادت واسش که آره هر وقت بخوام میام پارمیدارو میبرم خونم... دیگه کلا هم علی هم پارمیدا به این وضعیت عادت میکنن!!! بالهای صداقت عزیز اشتباه میکنم؟! چطوری میتونم این موضوع رو مدیریت کنم؟!
    آره عزیزم اشتباه می کنی ، هرچقدر رابطه فرزند با والدین محکمتر باشه ، به نفع اون خانواده خواهد بود .... اینقدر هم اصرار نکن علی بیاد توی اون خونه که شما هستی ، شاید تو رفتی پیشش


    من هیچ وقت از شوهرم پیش دخترم بد نگفتم ، چه اون موقع و چه الان همیشه سعی ام این بود که بین پدر و دختر رابطه خوبی برقرار بشه ، و خدا را شکر موفق هم بوده ام

    میدونی ، اون وقت ها شوهرم یه جمله به دخترم گفته بود که خیلی من رو آروم می کرد
    شوهرم توی اون دعوا ها ، توی اون دوری ها و دلخوری ها به دخترم گفته بود: " مادرت زن خوبی هست ، خیلی هم مادر خوبی هست ، اما من و مادرت شاید نتونیم دیگه باهم زندگی کنیم ، تو به حرف مادرت گوش کن و مواظب مامانت باش "

    الان هم من به شما می گویم که سعی کن مادر خوبی باشی ، همسر خوبی هم باشی ، انسان خوبی هم باشی ، حالا هر اتفاقی هم می خواد بیفته ، بیفته ... شما درست رفتار کن
    می دانم داغونی ، خسته ای ، خودت رو سرزنش می کنی ، افسوس می خوری ... می دانم ، همه را خوب می دانم ، اجازه بده این ناراحتی ها و غصه ها باعث بشه ، سوده رشد کنه و بزرگ بشه ، اتفاقی هست که افتاده ، الان شما باید یاد بگیری که چگونه در هنگام رخ دادن این اتفاق ها درست رفتار کنی




    همسرت "علی" از روی نوشته های شما ، مرد خوبی هست ، پدر خوبی هم هست ، ( و من خوب می دانم ضعف هایی هم دارد ) الان خسته هست و دلزده ، داغون شده ، واقعا محتاج دلسوزی است تا با او همدلی شود ،
    او به خاطر شما خیلی چیزهایش را فدا کرده ،( شما هم خیلی فداکاری کرده ای) او اکنون احساس بازندگی می کند و از سمت کسی این حس بهش دست می دهد که شدیدا دوستش داره
    شما هم الان داری تلاش می کنی تا او را دوباره برگردانی و با هر بازخورد منفی ، خسته می شودی و دلزده

    اینقدر زوم نکن که چه کار کنم تا شوهرم برگرده ، خانومی روی خودت کار کن ، ایراد های خودت را برطرف کن

    ببین من از خودم مثال میزنم چون این لحظه ها را داشته ام ، و می خواهم شما هم یاد بگیری تا درست زندگی کنی ، ولی اصلا منظورم این نیست که این کار را بکن ، شوهرت برمی گرده ،منظورم این هست که توی این شرایط اینگونه بودن بهتر بهت کمک می کنه


    با خودم همیشه می گفتم ، حالا اگر من ازدواج نکرده بودم ، و الان می خواستم برای زندگی زناشویی آماده بشوم ، چه چیزهایی رو باید یاد می گرفتم
    من به عنوان یک زن و یک همسر خوب باید چه رفتارهایی رو در خودم نهادینه می کردم
    من باید چگونه باشم
    روحیات یک مرد چی هست و چگونه باید برای نیازهایش پاسخ باشم
    یعنی واقعا مثل یه دختر مجرد سعی می کردم "مهارت های زندگی " رو یاد بگیرم
    یاد بگیرم ، نه اینکه صرفا بخونمش و یا توی ذهنم بیارم ، واقعا عملی می کردمش




    نقل قول نوشته اصلی توسط سوده 82 نمایش پست ها
    و میخوام برم دنباله دانشگاهم که درسمو جلو ببرم،نمیدونم چرا هیچکس راجنه دانشگام چیزی نگفته؟! بالهای صداقت شما میخواستید چیزای راجب دانشگاه بگید و راجب معذرت خواهی من از علی،چه متنی شما پیشنهاد میکنید؟!

    سوده جان برو دنبال دانشگاهت ، پیگیری کن تا درست رو ادامه بدهی ، دندانپزشک می خواستی بشی ، خیلی رشته خوبی هست ، من یکی از دندانهایم فکر کنم خراب شده ، چه وقت مطب میزنی ، بیام پیشت ... تمرکزت رو بذار روی درس و دانشگاه ، اصلا فکر کن الان یه زن مجرد هستی و داری با دخترت زندگی می کنی ، درس هم می خونی ... به نقل مکان و هزینه و ... فکر نکن ، فعلا برو مقدمات دانشگاهت رو درست کن و توی کلاس ها شرکت کن ، واسه خرجی زندگی هم ، خیلی محترمانه به همسرت بگو ، یا بهش پیام بده ، اما دقت کن جمله ات دستوری نباشه ، در حد اینکه فقط بهش اطلاع بدهی ، در جریان بذارش
    اگر شوهرت قدمی برداشت که چه خوب و خدا هم شکر ، در غیر این صورت برو سرکار و سعی کن خودت درآمدکسب کنی ( مردها از زنانی که قوی هستند و خودشون گلیمشون رو از آب در می آورند ولی با اینحال اقتدار مرد رو می پذیرند و جلوی مرد نمی ایستند خیلی خوششون میاد ، همون "زن ناتوان قدرتمند " که اول تاپیکت برایت گفتم )


    قرار هم بود یه جمع بندی کنی تاپیکت رو ، تا بسته بشود
    ویرایش توسط بالهای صداقت : چهارشنبه 12 شهریور 93 در ساعت 08:43

  10. 11 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    del (دوشنبه 24 شهریور 93), deljoo_deltang (چهارشنبه 12 شهریور 93), fahimeh.a (شنبه 05 تیر 95), khaleghezey (چهارشنبه 12 شهریور 93), maryam240 (سه شنبه 18 آذر 93), meinoush (چهارشنبه 12 شهریور 93), paiize (دوشنبه 17 شهریور 93), فرشته مهربان (پنجشنبه 13 شهریور 93), نیکا 55 (چهارشنبه 30 مهر 93), سوده 82 (یکشنبه 16 شهریور 93), شیدا. (جمعه 14 شهریور 93)

  11. #86
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 22 مهر 94 [ 19:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-06
    نوشته ها
    1,013
    امتیاز
    19,589
    سطح
    88
    Points: 19,589, Level: 88
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 261
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second ClassSocialOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    5,188

    تشکرشده 3,056 در 916 پست

    Rep Power
    198
    Array
    سوده جان شما با اظهار عشقت به همسرت کوچک نمیشی . با پیامهای محبت امیز کوچک نمیشی بلکه رشد میکنی . عزیزم من متخصص نیستم ولی اگه جای شما بودم در این شرایط غرورم رو زیر پام میگذاشتم و با تمام وجودم عشقم رو فریاد میزدم . وقتی اومد وسایل ببره بغلش میکردم بوسش میکردم به پاش می افتادم و بهش میگفتم که منو ببخشه و تنهام نگذاره . میگفتم بدون تو میمیرم . بهم رحم کن یا نرو یا منم با خودت ببر . هرجا بری منم باهات میرم . من زنتم تو چطور ولم میکنی . من عاشقتم . میدونم اذیتت کردم ولی دیگه قدرتو رو میدونم . من حتی خودمم نمیدونستم اینقدر دوستت دارم و خیلی چیزای دیگه که خودت بهتر میدونی . اگه اون تو این مدتی که ازتون دور بوده دلش برای شما تنگ شده باشه . عصبانیتش فروکش میکنه . و عکس العمل نشون میده . با تمام وجود اینو بخواه و بهش بگو . شاید اون تمام مدت منتظر این لحظه بوده . شاید بهتر باشه از اون خونه برید و تو یه خونه جدید از نو شروع کنید . ارزوی موفقیت برات میکنم

  12. 3 کاربر از پست مفید واحد تشکرکرده اند .

    meinoush (چهارشنبه 12 شهریور 93), سوده 82 (یکشنبه 16 شهریور 93), شیدا. (جمعه 14 شهریور 93)

  13. #87
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array
    واحد جان ، بعید می دونم به پاش افتادن ، راهکار خوبی باشه
    سوده خانوم اصلا هم لباسهاش رو جمع نکن ، اگر شما لباس هاش رو جمع کنی و بذاری توی چمدون و توی اون چمدون خودت و پارمیدا رو بذاری یا کلی خاطرات عاشقانه یا عکس و گل و .... حالا هرچی ، پیامی که به شوهرت میدهی این هست : " همسرم چمدانت رو بستم که از این خانه بروی ، زودباش برو ، تو دیگه جایی در این خانه نداری "

    وقتی که اومد تا وسایلش رو ببره ، خیلی محترمانه ، بدون التماس و یا اصرار ، این جملات را بهش بگو

    عزیزم ، از اینکه زندگیمون به اینجا رسید ، خیلی متاسفم
    زندگی خیلی خوبی برایم ساخته بودی که من از روی ندانستن و ناآگاهی ، قدرش رو ندونستم
    این مدت که نبودی ، نبودنت را با تمام وجوم لمس کردم ، ولی افسوس که دیر متوجه شدم که با رفتارهای نسنجیده ام با ارزش ترین شخص توی زندگی ام رو دارم می رنجانم
    کاش بزرگتری بود که به من شوهر داری را می آموخت تا من اینگونه با تو رفتار نمی کردم
    حق تو بهترین چیزهاست و تو ازاد و رها هستی
    شاید خودخواهی باشه ازت بخواهم که به من یک فرصت دوباره بدهی ، تا اون چه که سهم من بوده و من باعث شده ام تا زندگیمون به اینجا برسه رو جبران کنم
    کاش فرصت دوباره ای بود که با اصلاح اشتباهاتم مزه زندگی آرام و شیرین رو در کنار تو می چشیدیم ، یعنی نمیشه یه همچین فرصتی داده بشود ؟! ( توی چشماش نگاه کن و اوج اون خواستن و تمنایی رو که واحد گفته رو با احساساتت -چشم توی چشم - بهش منتقل کن )

  14. 9 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    del (دوشنبه 24 شهریور 93), deljoo_deltang (چهارشنبه 12 شهریور 93), fahimeh.a (شنبه 05 تیر 95), maryam240 (سه شنبه 18 آذر 93), meinoush (جمعه 14 شهریور 93), فرشته مهربان (پنجشنبه 13 شهریور 93), نیکا 55 (چهارشنبه 30 مهر 93), سوده 82 (یکشنبه 16 شهریور 93), شیدا. (جمعه 14 شهریور 93)

  15. #88
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 07 اردیبهشت 95 [ 12:20]
    تاریخ عضویت
    1393-4-30
    محل سکونت
    آلمان
    نوشته ها
    247
    امتیاز
    11,685
    سطح
    71
    Points: 11,685, Level: 71
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 365
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1 year registered10000 Experience Points
    تشکرها
    3,178

    تشکرشده 1,387 در 220 پست

    Rep Power
    77
    Array
    نوشته اصلی توسط واحد سوده جان اگه به یک مشاور حضوری دسترسی داشتی توسط اون و اگه نداری از طریق همین سایت گذشته زندگیت رو دقیق بررسی کن . شما توی زندگی مشترکتون اشتباهاتی داشتی که از نظر خودت شاید اصلا اشتباه نبوده و رفتار درستی بوده ولی از نظر همسرت اشتباه بوده و اونو ناراحتش کرده ولی اون شاید اصلا به تو نگفته ودر نظر خودش گذشت کرده . درسته گذشت خیلی خوبه ولی در اینجور موارد که طرف مقابل اصلا نمیدونه که اشتباهی بوده و گذشتی بوده مشکل ساز میشه . یعنی شما فکر میکنی اصلا مشکلی نیست و همه چی خوبه . ولی همسرت عذاب میکشه و چون دوستت داره گذشت میکنه . بعد از یه مدت شخص احساس میکنه دیگه به آخر خط رسیده و شما اصلا درکش نمیکنی . و فقط به فکر خودتی .

    واحد عزیزم دقیقا من همین فکرو میکردم که همه چی خوبه، بی اطلاع از اینکه علی داره اذیت میشه و گذشت میکنه و این حرف نزدنهاش زندگیمونو به اینجا کشند!
    مشاوره حضوری رفتم، بهم گفتند باید ببینی مشکل شوهرت چیه منم اشتباهاتم رو گفتم و بعد گفتند باید از همسرت هم بخوای تا بیاد مشاوره ما نمیتونم از کسی درخواست کنیم!!! تا حالا 1000 دفعه ازش خواهش کردم یا بریم ( البته تا یک ماه پیش دیگه التماس نمیکنم) ولی میگه من مشاوره آلمانی نمیام اصلا دلم نمیخواد مشکلم باهات حل بشه،ولم کن!!!

    من دوباره تمام تاپکو از اولش برسی کردم و چهار صفحه نوت بردای کردم، در پست بعدی میخوام بهشون اشاره‌ای داشته باشم!!!

    شیدای گلم توی زندگی مشترکمون باورکنید تا حالا هیچکس دخالتی نداشته، در این مورد بانک تنها موردی که خواهرم به خودش این اجازه و داد و درخواست کارت بانکی کرد،اصلا کسی دست به بانک نزده گلم،خودشم غهمید که اشتباه کرده و معذرت خواست! ولی علی همچنان به این باوره که کار من بوده،واسه همین انقدر سردتر شده!!!

    - - - Updated - - -

    بالهای صداقت مهربونم چقدر خوشحال میشم وقتی میام و صفحه سبز پستهاتون که نشانه امیده رو میبنم،با تمام وجودم ازتون متشکرم!!!
    من میدونم که باید ماها رو خودم کار کنم تا بشم اون سوده ای که میخوام باشم و نیستم،یعنی یه سوده ای که بتونه درک کنه، صبور باشه، بی برنامه نباشه،محکم باشه، فکر و تفکرش احساسی نباشه،مصمم و درست رفتار کنه و درست ارتباط برقرار کردن رو یاد بگیره!!!

    من با کمال میل دوست دارم ذره ذره از شما و تجربیاتون درس درست زندگی کردن رو یاد بگیرم، میخوام بدونم چه رفتارهای باعث دلزدگی و عقب نشینی یک مرد میشه و چطوری اصلاحش کنم!!!

    خیلی خوشحالم که بهم تا اینجا انقدر امید میدید و از 20 بهم 5 دادید،ا این کارتون منو قدرتمند میکنید که بیشتر بکوشم تا در آینده سوده ایدالم رو بسازم!!!
    حق با شماست من کاملا درک کردم که اگه بخوام علی رو برگردونم باید نقش پدر بودنش و پررنگ کنم واسه همینم از پامیدا میخوام شبا به اباش زنگ بزنه و قبل از خواب شب بخیر بگه تا علی هم دلتنگ پارمیدا نباشه، البته بعضی وقتها هم جواب نمیده!!!
    میخوام هم مادر خوبی باشم و هم همسر خوبی واسه علی،ولی فکر نمیکنم علی اصلاً دیگه همسری بخواد، من واقعا نمیدونم چطوری دوباره رابطمو باهاش شروع کنم حتی در حد معمولی! من در هر حال باید یاد بگیرم که عجول نباشم و سریع دنبال نتیجه گرفتن نرم و صبر پیشه کنم!!! آیا من واقعا گهگداری هش pm بدم که دلتنگشم و دوستش دارم خودمو کوچک میکنم؟!
    بالهای صداقت عزیزم نمیدونم ولی حسم میگه باید بهش بفهمونم که من سهم خودم رو از اشتباهاتم فهمیدم و براش یکی یکی بنویسم که کجاها نفهمیدمش و معذرت خوام، نظر شما چیه؟! بالاخره شما 4تا پیرهن بیشتر از من پاره کردین!!!
    هفته پیش با دانشگاه تماس گرفتم حالا قراره مدارک لازمه رو براشون بفرستم بعد پروفسور مون تصمیم میگیرن که میتونم دوباره وارد بشم یا نه، من چیزی از درسم نمونده امیدوارم،بزارن بیام تمومش کنم...
    خیلی سخته که اصلاً بهش فکر نکنم ولی سعی میکنم سرم رو گرم کنم تا کمتر به یادش باشم! نمیدونم چطوری بهش بگم که واسه خرجی زندگی کمکم کنه،واقعا نمیدونم،مترسم بگم بزنه تو ذوقم!!!


    راستش دو روز پیش pmزد که میخوام بیام وسایلم رو از زیر زمین ببرم! خلاصه امد از شانس بد من مامانماینا اینجا بودن،امده بودنباهم بریم فندق بچینیم!!! هیچی دیگه علی امد جلوی در که کلید زیر زمین رو بهش بدم،یرشو انداخته بود پایین سلام کردم،سرشو تکون داد،گفتم خوبی مهربونم؟! هیچی نگفت بعد پارمیدا پرسید کیه مامان گفتم بابای زود امد جلو در و علی گفت مبای با بابا بریم بیرونن گفت آررررره،و رفتن! از پنجره دیدم وسایلهاشو گذاشت تو ماشین چقدر درد ناکه خدااا دیگه هیچی اینجا نداره!!!نکنه میخوای واسه همیشه ازم بگیریش،خدااا توکلم به تو...

    زن پسر خالش زنگ زد گفت علی دیروزش اونجا بوده و خونه گرفته ولی نزدیک شما،من جا خوردم اخه علی همیشه میگفت من میخوام برم همون شهره که کار میکنم خونه بگیرم،بعد گفت آره تو شهر شما امده باز،گفت خیلی آروم شده و لاغر گفتم بله میدونم به خودش نمی رسه!!!
    ویرایش توسط سوده 82 : جمعه 14 شهریور 93 در ساعت 16:37

  16. 3 کاربر از پست مفید سوده 82 تشکرکرده اند .

    fahimeh.a (شنبه 05 تیر 95), meinoush (جمعه 14 شهریور 93), نیکا 55 (چهارشنبه 30 مهر 93)

  17. #89
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 07 اردیبهشت 95 [ 12:20]
    تاریخ عضویت
    1393-4-30
    محل سکونت
    آلمان
    نوشته ها
    247
    امتیاز
    11,685
    سطح
    71
    Points: 11,685, Level: 71
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 365
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1 year registered10000 Experience Points
    تشکرها
    3,178

    تشکرشده 1,387 در 220 پست

    Rep Power
    77
    Array
    اونروز باز وقتی پارمیدارو برگردوند کلید رو جلوی چشمای خودم داد دست پارمیدا وگفت اینو بده به مامانت!!! 10 ساااله تموم دستام تو دستاش بود حالا با اینکاراش چی رو میخواد نشون بده خدا!!!

    باورتون نمیشه دیروز که داشتم میرفتو دنباله پارمیدا دیدم ماشین تو کوچه روبه روی مهد پارکه، مهد به خونمون خیلی نزدیکه و من تو خودم گفتم حتما رفته دنباله پارمیدا،بعد گفتم اگه بخواد بره دنبالش که به من میگفت بعد ماشینم اونجا پارک نمیکرد، رفتم از پارمیدا پرسیدم بابای اینجا بود گفت نه،هیچی رفتیم خونه!!! امروز باز ماشین اونجا بود پارمیدا گفت مامان ببین ماشین بابا، گفتم آره،گفت آمد دنباله من گفتم نه گفت واستا ببینیم حتما الان میاد گفتم نه خانومم بریم الان مهد دیر میشه!!!
    فکر کنم خونه جدیدش اونجاست، اصلا باورم نمیشه،آخه چرا؟! علی همیشه میگفت من میخوام تو همون شهر که کار میکنم خونه بگیرم ولی حالا امده اینجا!!! توی اون 3ماه خونش لا ما 20کیلومتر فاصله داشت الان 2 دقیقه!!!
    اصلا نمیفهمم،حتماً هم میدونه ما تو این خونه نمی تونیم بمونیم چون کرایه بالای داره بعد امده اینجا!!!

    از بالهای صداقت عزیزم میخوام بهم فرصت بدن تا اون 4صفحه یادداشت هامو خلاصه کنم و جمع بندی، خیلی از همه شما ممنونم!!!

  18. #90
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 22 مهر 94 [ 19:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-06
    نوشته ها
    1,013
    امتیاز
    19,589
    سطح
    88
    Points: 19,589, Level: 88
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 261
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second ClassSocialOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    5,188

    تشکرشده 3,056 در 916 پست

    Rep Power
    198
    Array
    سوده جان اگه بگم ممکنه ناراحت بشی ولی شوهرت اونقدر خوبه که اگه نگم خودم رو نمیبخشم . یعنی تو نمیدونی معنی اینکه اون نزدیک شما خونه گرفته چیه ؟ وای چقدر اون اقاست وعزیزم شما خیلی بی فکری ! روزی که اینقدر برات مهم بود و همسرت قرار بود بیاد و برای همیشه وسایلش رو ببره . ومن به جای تو اونقدر استرس داشتم که همه اش به فکر تو بودم . ولی تو در عین بی خیالی مهمون دعوت میکنی و مراسم فندق چینی داری ! عزیزم شما خیلی بیفکری . با اینکه میدونم ممکنه ناراحت بگی . ولی یکی باید اینو بهت بگه .
    همسرت یه فرشته ست که تو قدرش رو ندونستی و هنوز هم نمیدونی . و اگه این پیله غرور رو نشکنی برای همیشه از دستش میدی . تو احتیاجی به اون نداری و پدر مادرت برات کافین تا خوب و خوش باشی .

    چیزهایی که من بهت میگم تجاربیه که خودم دارم . مواقعی بوده که با بی فکری هام قلب همسرم رو شکستم . و مواقعی هم بوده که اون قلب من رو شکسته .ولی تنها مرهم قلب شکسته معجون عشق خالصه که از اعماق وجودت نشات بگیره . تا عشقت رو ابراز نکنی عشقی دریافت نمیکنی .

  19. 6 کاربر از پست مفید واحد تشکرکرده اند .

    fahimeh.a (شنبه 05 تیر 95), maryam240 (سه شنبه 18 آذر 93), meinoush (جمعه 14 شهریور 93), paiize (دوشنبه 17 شهریور 93), نیکا 55 (چهارشنبه 30 مهر 93), شیدا. (جمعه 14 شهریور 93)


 
صفحه 9 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. مهاجرت، خیانت یا فرار
    توسط aas1354 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 21
    آخرين نوشته: یکشنبه 28 خرداد 96, 14:22
  2. +بعد از 2 سال میگه نمیخامت، کمک
    توسط Blackman_a_n در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: یکشنبه 11 دی 90, 21:42
  3. وای خداشکرت، دارم مادر میشم
    توسط هاله نو در انجمن مسائل واخبار اعضاء و تالار
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: شنبه 12 آذر 90, 00:10
  4. ریشه حقارت، تاثيرحقارت و برخورد با حقارت
    توسط بالهای صداقت در انجمن اعتماد به نفس
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: شنبه 06 شهریور 89, 14:53
  5. تنظیم هیجانات، بهبود روابط
    توسط setareh در انجمن هیجانات و احساسات
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 13 بهمن 87, 04:40

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:24 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.