باخودم میگم یه پسر چقدر میتونه پست باشه که میدونه یه دختری خیلی میخواتش ولی میره بادخترای دیگه رابطه برقرار میکنه اون میدونه من خیلی میخواستمش به این چیزهم اعتراف کرده ولی باز سر حرف خودش هست وقبول نمیکنه که داره اشتباه میکنه...بم یمگه به تو ربطی نداره من باهرکی دوست دارم میخوام باشم بزرگترازتو نتونست جلومو بگیره اون وقت توی جوجه میخوای جلومو بگیره اگه دوستم داری اگه واقعا عاشقمی ولم کن برو سراغ زندگیت 100 تاپسر آرزوشونه با توباشن ولی من نمیخوام اگه ببینم زنگ بزنی میدونم چیکارت کنم.من رو ازهمچی محروم کرد تانتونم باش رابطه برقرار کنم منم که دیدم اینطور کرد گفتم به درک بزار خوش باشه ولی یه روزی میفهمه داره اشتباه میکنه.....یه هفته از قطع رابطه نکذشته بود که اومد محل کارم......دیدمش تعجب کردم بهش محل ندادم اومدسمتم بام صحبت کرد وازم خواست براش کارش راه بندازم منم براش انجام دادم ورفت...تو دلم گفتم این همه کار کرد که من باش درتماس نباشم کلی بهم فحش داد من تهدید کرد الان براچی میاد سرکارم وبامن روبرو بشه.....بعدازاون روز چندروز گذشت دوباره سروکلش پیدا شد ودوباره ازم یه کاری خواست ومن براش انجام دادم ورفت ولی دیدنش واینکه بامهربونی بهم نگاه میکنه دلم میسوزونه...الان یه مدتی نه دیدمش ونه باش رابطه دارم میدونم که بادخترای دیگه هستش چیکارکم که غصه این افکار رو نخورم یه حسادتی وجودم میگیره.همه اون دخترها رو فحش میدم
خیلی احساس تنهایی میکنم به شدت نازک نارنجی شدم تایه کم محبتی ازخانوادم یا دوستام ببینم شروع میکنم به گریه کردن وقهرکردن.....دیروز که پنجشنبه بود وقتی ازسرکار تعطیل شدم بایکی ازدوستام برنامه ریزی کردم که باهم بریم بیرون هوا بخوریم وبعدش بریم خونش بمونم تاجمعه......دلم خیلی برادوستم تنگ شده بود خیلی وقته ندیده بودمش قبل این برنامه چندبار باهم برنامه ریزی کردیم همه همدیگر رو ببینیم ولی قسمت نشد....ازصبح پنجشنبه خودم آماده کرده بودم برابعدازظهر...برادیدنش لحظه شماری میکردم...بعدازظهر ازسرکارم که تعطیل شدم یه راست بهش زنگ زدم بهش گفتم آمادم گفت یه دفعه خالم بهم زنگ زد وازم خواست برم خونش ساعت12شب برمیگردم بهت قول میدم ساعت 12 ازسرراه که برگردم میام دنبالت منم قبول کردم 12 که شد نیومد زنگ زدم گفت شرمنده ماشینم خراب شد ونمیتونم بیام دنبالت آژانس بگیر بیا خونمون گفتم نمیتونم ساعت12 گفت اشکالی نداره ایشالله یه روز دیگه بهش گفتم من امشب هوس کردم ببینمت چندمیخوام ببینمت نمیشه خسته شدم نمیتونم تاهفته دیگه صبر چه دوست بی معرفتی هستی بات قهرم وگوشی قطع کردم دوستم مینا چندبار بهم زنگ زد جوابش ندادم...کلی گریه کردم گفتم آآآآ اینم ازاین تفریح شب پنجشنبه یعنی خواستم یکم آب وهواعوض کنم ولی هزارتا اتفاق افتاد خسته شدم من دیگه کی فرصت کنم برم تفریح کنم همین یه جمعه رودارم که اگه نشه باید تایک هفته صبرکنم
خانوادم تاموقعی که خونم جز غر وسرکوفت هیچ چیز دیگه ای ازشون ندیدم مدام سرم غر میزنن








علاقه مندی ها (Bookmarks)