بازم ممنون از همه دوستان و خصوصا از اونایی که منطقی و با حوصله جواب دادن... نوسانات اخلاقیشون به نظر خودم میاد به این چند دلیله: 1)پارسال مشغله کاریشون خیلی کمتر از الان بود و عاطفه بیشتری به خرج می دادن...این بی جوابی ها مال امساله 2) از اینکه من خیلی بهش ابراز علاقه می کنم خسته شده و این کارم براش تکراری شده ...مورد آخر خیلی تاراحتم می کرد ولی الان باهاش کنار اومدم... ضمنا من خودم رفتم فیس بوکشو دیدم ... قضیه دخترای دبیرستانیش بر میگرده به حدودا 26 سالگیش که تدریس می کرده و اون موقع تو فیس بوکش زده" ازدواج کرده"... چون دخترایی بودن که تا حد خودکشی پیش رفتن و دخترایی که با مادرشون میومدن و مادرشون عنوان می کرده که دخترم شرایط روحی خوبی نداره و به شدت به شما (همین اقا که اون وقع مثلا 26 سالش بوده) وابسته شده... اونم تو فیس بوکش زده بوده متعهل (من نمی خوام بگم اره این اقا خیلی جذاب و دوست داشتنیو از این حرفاست که معمولا بعضی از دوستان در جوابم اینو تحویلم می دن حالا مگه کیه؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط دارم واقعیت هارو می گم که برای خودمم هم جا بیافته که چرا تو صفحهش اینو زده)...حتی می گفت سر کلاسای درسشم حلقه دست می کرده و الی آخر...و اما کاربری که گفتید به دلایل پسرونگی هرگز جواب مثبت نمی دادید اگه قابل توضیحه بیشتر توضیح بدید....ممنون میشم...من نیازی ندارم مردم 24 ساعته منتمو بکشه و اتفاقا حاضرم برعکس من همیشه منتشو بکشم و بهش ابراز علاقه کنم ...فقط می خوام مردم قوی و با ابهت و مغرور باشه ولی بدونم از درون برام میمیره... و فقط گاهی نشون بده علاقشو برام کافیه.... اما رابطه من با پدرم عاااااااااااااااااااااالی ه ... پدرم 52 سال و مادرم 48 سالشه (4 سال تفاوت) و خونه ما تا حد زیادی مادر سالاری حاکمه... من می خوام مرد خونه من سالار خونه باشه... دوست دارم در نظرم بزرگ و با ابهت بیاد... دوست ندارم اونقدر احساسی باشه که به خاطر نگه داشتنم التماس کنه... که اون اقا التماس که نمیکنه هیچ تازگیا من خیلی بهش ابراز علاقه می کنم و می خوام که بمونه در صورتی که اولا چندین بار (بر خلاف میل باطنیم) بهش جواب منفی دادم...آخه فکر می کنم شاید چون تو عمرش نه نشنیده و همه تحت فرمانش بودن نه گفتنای اول ما (طبق گفته خودش) خیلی غرورشو شکسته واسه همین دارم تمام سعیمو می کنم فکر نکنه غرورش از نظر ما شکسته...واقعا خیی دوسش دارم اما احتمال قوی میدم این آخرا به خاطر عشق زیاد کلافش کردم... یه بار که از بی جوابیاش خیلی ناراحت شدم و کلی اس ام اس غر غر کردن براش فرستادم بهم گفت:" لطفا اس ام اس ندید!! من اینجا 100000 تا کار دارم... تا 6 شب جلسات مهمی دارم... اونوقت انتظار دارید بشینم با شما اس ا اس بازی کنم؟" خیلی ناراحت شدم اما بهش حق دادم و دیگه اس ام اس ندادم تا چند روز بعد خودش بهم اس داد... خداییش خیلی خیلی مغروره و وقتی دوریم حس ناتوانی در جلب توجهش بهم دست می ده... ازش پرسیدم چرا اینقدر سرد شده گفت:1) کار و مشغله زیاد 2) از اینکه اس ام اسی مجبور به ابراز علاقه باشه متنفره و میگه من اگه شمارو ببینم در دیدار حضوری بهت علاقمو نشون میدم ... به نظر من معنا نداره که بگید چرا به خودت تکیه نمی کنی؟ من که الانم به کسی تکیه نمی کنم... نه مشکل مادی هست نه مشکل خاصی... به هر حال هر کسی باید در نهایت زدواج کنه (طبق شرایط) و بهتر کسی رو برای همسفر بودن انتخاب کنه که قابل تکیه از هر لحاظ باشه ... عاطفی... عقلانی... اخلاقی و ... مطمئنم خودتون هم می دونستید جوابتونو...








علاقه مندی ها (Bookmarks)