سلام
اجازه هست!!
نمیدونم اینی که میخوام بگم جزو خاطرات عاشقانه محسوب میشه یا نه! اما واسه من که قشنگترین شب عمرم بود
چند ماه پیش ساعت دو نصف شب حالم خیلی بد شد با تپش قلب زیاد از خواب پریدم مرگ رو به چشمام دیدم واقعا فکر کردم دارم از دنیا میرم سریع همسرمو صدا زدم وقتی بیدار شد بلند گفت چیه چیه!!حسابی هول کرده بود گفتم دارم میمیرم همسرم با صدای بلند ائمه رو صدا میزد(یا اباالفضل یا امام زمان)من که دیدم همسرم این حالی شد کاملا خودمو باختم و بدتر شدم سریع تسبیح رو گرفت شروع به ذکر گفتن کرد و برام آب قند درست کرد نمیتونستم بخورم خواست به اورژانس زنگ بزنه از بس نگران بود شماره اورژانس یادش رفته بود و از من پرسید(ناسلامتی من مریض بودما) زنگ میزنه اورژانس وقتی ازش سن منو میپرسند میگه 28 سال!!!من نمیدونم چرا سنمو برد بالا
اگه بدونید چطوری جوابشون رو میداد!!سرآخر اون بنده خداها فکر کردند سرکاریه گفتند مورد اورژانسی نیست.
بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد اومد بالای سر من و زیر لب دعا میخوند حتی گریه اش گرفته بودمنم کم کم حالم بهتر شد.تا صبح دستمو نگه داشت و خوابید
چقدر اون شب شیرین بود![]()










اگه بدونید چطوری جوابشون رو میداد!!سرآخر اون بنده خداها فکر کردند سرکاریه گفتند مورد اورژانسی نیست.
منم کم کم حالم بهتر شد.تا صبح دستمو نگه داشت و خوابید
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)