جناب من بدون سحر...راستش من قصد نداشتم شما رو ناراحت کنم..انشالله توی همین روز ها میام تاپیک هایی که در رابطه با خودتون زدید رو مطالعه میکنم برام جالب شد کامل ببینم قضیه ی شما چی بوده..
راجب بغضی که گفتی دوست من ..من خیلی وقت پیش ها یاد گرفتم بغض کنم بی صدا اشک بریزم بدون گریه کردن و بی صدا .... راستش من اگه بخوام با دید مثبت به این قضیه نگاه کنم حداقلش میتونم بگم کلی تجربه و درس هایی گرفتم که حالا حالا ها میتونه به کارم بیاد
هر چند بعضی تجربه ها کمی سخت و تلخ بدست میاد ولی شاید مثل همون داروی تلخی هست که بیمار بهش نیاز داره....
یه چیز دیگه هم هست ... نمی خوام خود ستایی کنم !! ولی میگم هر کسی یه ارزش و قیمتی داره !! شاید من ارزش و قیمتم خیلی بالاتر بوده !! یا شاید هم اون خانم خیلی قدر و ارزشش بالاتر بوده !! به هر حال قسمت هم نشدیم.. من گفتم ماجرای شما رو نمیدونم حالا میخونم توی تاپیک خودتون انشالله نظر میدم..ولی از خدا میخوام انشالله هر انچه به خیر و صلاح همه است و مخصوصا شما رو رقم بزنه .
به هر حال به نظر من مهم وجود عشق هستش که ادم توی خودش بیدار نگه داره..افراد زیادی هستند که میشه این عشقو بهشون هدیه کرد...راستی ازتون ممنونم..اون پستی که اخرین بار توی تاپیک زده بودم رو لایک کردید !! مجددا خوندم باعث شد دوباره اهداف بزرگی که توی سرم داشتم برام مرور بشه و بهشون فکر کنم..خیلی وقت بود داشتند از یادم میرفتند بعد اون ماجرا ناخوداگاه تحت تاثیری قرار گرفتم و انگاردورم یه حصار مخفی کشیده شده بود...ممنون باعث شدید که دچار روزمرگی نشم..و دوباره یادم بیاد هدفهای اصلی من چی بود..تشکر.
و این که دوست من هر کی داستان خودش رو داره...انشالله هر کی براش هر چی اتفاق می افته چیزی باشه که صلاحش در اونه..ولی چه خوبه که ادم زودتر درک کنه حکمت کارهای خدا..و من بی صبرانه منتظر اون لحظه هستم حکمت این ماجرا برام مشخص بشه..
به حق این شب عزیز.








علاقه مندی ها (Bookmarks)