سلام نگار جان،
تاپیک های قبیلتو حوندم، خیلی متاسف و ناراحت شدم. همدردی منو قبول کن عزیزم. امیدوارم بعد از این هر چی که پیش میاد خیر و مصلحت باشه واسه هر دوتون.
ولی نگار جان مسئله ای که توی تک تک تاپیک هات و حتی همین تاپیک فعلیت که بعد از جداییتون باز کردی ، به چشمم خورد اینه که شما تقریبا توی هر پستت از مادر ایشون صحبت 'کردی و میکنی. به نظر میرسه شما درگیری فکری اصلیت مادر ایشون بود نه خودشون. همسر شما این آقا بود، کسی که قرار بود باهاش زندگی کنی ایشون بود. اصلا اگه شما میرفتی عسلویه اونجا زندگیتونو شروع میکردین اثری ازین مادر نمیموند. اگرم میموند خیلی کم رنگ بود. داستان دخالت و نقش داشتن مادر شوهر توی زندگی پسر و عروس یه داستان قدیمی و کهنه ست. دیگه دورش سر اومده. از نظر من به هم خوردن زندگی زن و شوهر به علت دخالت های مادر شوهر مثل یه بیماریه که قدیما خیلی تلفات میداد ولی امروزه داروش کشف شده و راحت قابل درمان و حتی پیشگیریه! از نظر من بدترین مادر شوهر ها رو در کمال حترام و متانت رااااااحت میشه دور زد. فقط کافیه کمی سیاست داشته باشی.
حالا این حرفا دیگه گفتن نداره نمیخوام بیشتر از این ناراحت شی. پس بگذریم :) بریم سراغ یه چیزی که الان به درد بخوره :)
نگار جان دو تا سوال منو میتونی جواب بدی؟
1- اگه مادر شوهر سابقت رو کاملا بذاریم کنار و تصور کنیم ایشون اصلا وجود خارجی نداره یا اصلا فکر کنیم تو و همسرت توی یه کشور دیگه دوتایی تنها زندگی میکردید، ایراد شوهرت جز خساست و اینکه اهل رفت و آمد نبود دیگه چی بود؟
2- از لحن همسرت احساس کردی میخواد برگرده و فکر ازدواج مجدد با شما ممکنه توی ذهنش باشه؟ خودت چی، چنین تمایلی داری؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)