سلام بیتا جان.منم خواهر کوچکترم زودتر از بزرگتره ازدواج کرد.وقتی براش خواستگار اومد پدرم ردش کرد ولی دوباره اومدن و باز پدرم می خواست ردش کنه ولی خواهر بزرگم نذاشت مثل شما گفت شاید من نخوام تا اخر ازدواج کنم چرا اون به پای من بسوزه.باورت میشه اونموقع تو اوج جوونی بود24 سالش بود.ولی روز خواستگاری دوباره ی خواهرم از خونه رفت وقتی برگشت چشماش قرمز بود(ارتباط دو تا خواهرم عالی بود همیشه باهم بودند)من اونموقع کوچیک بودم ولی یادمه خواهر دومیم از نبودش تو خواستگاری خیلی رنج کشید استرس داشت منم بچه بودم از مادرم هم خجالت می کشید و خواهر عزیزشم نبود.بعد عقد خواهرم کل فامیل بهش میگفتن خجالت نکشیدی زودتر عروسی کردی حتی یادمه دختر عموم که اولین بار دیدتش زد در گوشش که خواهر بزرگم عصبانی شد و گفت به شماچه دلش خواسته عروسی کنه.ولی متاسفانه مثل شما تو ظاهر قوی بود ولی تو باطن داغون بود و این موضوع زندگیش رو داغون کرد به خاطر حرف مردم یه ازدواج افتضاح کرد و بعد از 8 سال عذاب با یه دختر چند روزه از همسرش جدا شد.الان میگه کاش اونقدر خودم رو عذاب نمیدادم تا تو منجلاب نمی افتادم.از اون طرف خواهر دومم خودش رو مسبب این اتفاق میدونه و عذاب میکشه.
اینا رو گفتم تا ازتون خواهش کنم شما مثل خواهر من نشید.ممکنه این طرز فکرتون شما رو توخطر بندازه.خواهش میکنم تو بهترین روز عمر خواهرتون بهترین خواهر دنیا رو تنها نذارید مطمئن باشید اگه شما پیشش نباشید اون میشکنه و ناراحت میشه.از طرفی همون مردمی که از نگاهشون می ترسید میگن دیدی از حسودیش تو مراسم خواهرش نیومد.کنار خواهرت باش قوی و محکم اصلا ناراحتی رو توچهره ات نیار زیبا بپوش و زیبا باش تا همه از این کارت حیرت کنند.








علاقه مندی ها (Bookmarks)