سلام ممنونم از نظرات ارزشمندت...تمام مشکلات من از هین دوست نداشتن خودم شروع شده...اگه خودمو دوست داشتم نمینشستم و دست رو دست بذارم تا اینهمه عذاب بکشم..
در مورد تقویت مهارت جرات ورزی قبلا گفته بودم من اگه قرار باشه تمرینات اون تاپیکهای مربوطه رو انجام بدم حتما دعوای سختی پیش میاد.شایدم من بلد نیستم چطوری اون تمرینات رو عملی کنم.در مورد خوندن کتاب و اینا قبلا خیلی فعالتر بودم.مدام مطالعه میکرد.سی دی سمینارا رو میشنیدم..الان مدتهاس یه رکود و بیحالی دارم.که انگیزه تلاشو ازم گرفته.
- - - Updated - - -
رک و راست گفتم.البته نوشتم.یکی دو روزه خوبه و بهم توجه میکنه بعد دوباره روز از نو روزی از نو....
- - - Updated - - -
نازنین عزیز تو منو نمیشناسی اما من همیشه تاپیکتو میخوندم و ازش استفاده میکردم..خوشحالم که الا همه چی خوبه..امیدوارم رابطه جنسیتونم بهبود پیدا کنه...یه سوال:همسرت در خصوص این موضوع هیچوقت ابراز نگرانی و ناراحی نمیکنه؟شوهر من اصلا انگار نه انگار...وقتی میبینم مردای دیگه در خصوص این موضوع انقد مشتاق و علاقه مندن حس بدی به خودم پید میکنم.چون من زن سردی نیستم و واقعا اذیت میشم...تو با این موضوع راحت کنار اومدی؟تاثیری رو اعتماد بنفست و حست به خودت نداشته؟
- - - Updated - - -
فرشته مهربون عزیز ممنونم از لطفتون...خب همونطور که گفتم من از کمبود این رابطه عذاب میکشم..دلیلشم همونطور که عرض کردم بخاطر احساسات بدیه که نسبت به خودم پیدا کردم و در وهله بعد شک و عدم اعتمادی که به همسرم پیدا کردم تا جائیکه این شک رو بهش منتقل کردمو بخاطرش دعواهای بدی داشتیم..ازونجائیکه محیط کاراشم بیشتر با دخترها و خانمها سرو کار داره من بیشتر اذیت میشدم...
در خصوص رفتن به دکتر مطمئنم راضی نمیشه بیاد...
چند روز پیش بهش اس دادم و گفتم ناراحتم که من باید همش شروع کننده باشم و تو تمایلی نداری...دیگه اینکارو نمیکنم چون احساس میکنم بهت تحمیل میشه...جواب داد اصلا همچین چیزی نیست..من میذارم همیشه تو شروع کنی واسه همین خودم هیچوقت درخواست نمیکنم
اوایل عقدمون همیشه خودش مشتاق بود ..خوشبختانه من هیچوقت(حتی یبار)هم پسش نزدم که بگم طرد کردن من همچین وضعی رو پیش آورد..فقط چون وقتی بهش شک کرده بودم و گفتم هوس باز ادعا میکنه که باعث شد دیگه سمتم نیاد(این ادعا هم یکسال پیش از خودش دراورد وقتی براش نامه نوشته بودم)
- - - Updated - - -
عزیزم متاسف شدم برات حتما میام تاپیکتو میخونم..ناامد نشو.تلاش کن..بعد مدتها تنها کسی هستی که حقو بمن دادی و گفتی شوهرم مشکل داره...من مدام بخودم میرسم..تو یسال شاید قیافه و تیپم بارها و بارها تغییر میکنه..همین دیروز یکی از نزدیکترین دوستای دانشگام بعد دو سال منو دید و نشناخت..اهل تنوع ام...شنیدم مردا دوست دارن خانومشون همش یه شکل و تیپ نداشته باشه.اما شوهرم انگار اصلا واسش مهم نیس...برعکس اگه یبار نظرشو در مورد تیپ و قیافه جدیدم بپرسم شروع میکنه به مسخره بازی و ایراد گرفتن ازم
به ر حال امیدوارم مشکلاتت با تلاش و پشتکار حل شه..حتما میام بهت سر میزنم
- - - Updated - - -
صرفا جهت درددل:
دیشب خیلی دلم گرفته بود مثل همیشه تنهایی تو اتاق بودم با یعالمه سوال از خدا که چرا؟
انقد گریه کردم که تپش قلبم رفت بالا .بلند شدم برم تو آشپزخونه قرص بخورم.دیدم همسرم جلو ماهواره.......به رو خودم نیاوردم.اونم انگار نه انگار...
یساعت بعد ساعت 2.5 صبح اومد بخوابه دید بیدارم و دارم گریه میکنم...بغلم کرد و پرسید چته؟
گفتم خسته شدم.میخوام برم.واسه همیشه
گفت من دوستت دارم
گفتم نمیتونم با این وضعیت کنار بیام..هرشب باید با اینهمه دختر اس ام بازی کنی...مثل همیشه گفت در راستای کارمه..مجبورم
گفتم چرا گوشیت رمز داره؟چرا تا میام میشینم پیشت گوشیت کج میشه سمت خودت؟
گفت بخاطر کارای خودت.بخاطر شکهای بیخودت
(هر زنی جای من باشه شک نمیکنه؟)
گفتم تو نیازاتو براورده میکنی من اذیت میشم..همیشه بهت متعهد بودم اجازه ندادم این کمبود خدای نکرده جای دیگه و با شخص دیگه برطرف شه
گفتم میرم..هردومون راحت میشیم..تو به کارت برس بدون مزاحم .منم میرم پی زندگیم.هیچی ام ازت نمیخوام.هیچی
سکوت کرد...منم دیگه کشش ندادم
صبح وقتی از خونه رفت بیرون بهم اس داد اگه تو بری من تنهایی دق میکنم
جواب دادم الانم تنهایی
گفت نه تو هستی
گفتم 4 سال دارم حضور اینهمه زن و دختر رو تو خونه تحمل میکنم ..اگه تنها نبودی نمیرفتی سمت این چیزا..منم تنهایی تورو با اینترنت و صحبت با ادمهای دیگه پر نمیکردم.
جواب داد چشم
نمیدونم چشم این وسط ینی چی؟
دلم براش میسوزه..اونم مثه من تنهاست









علاقه مندی ها (Bookmarks)