به عنوان کسی که تجربه این قضیه رو داشته (دو بار) کلی فشار رو تحمل کرده، کلی غصه بیخودی خورده، و کلی رفتار بچه گانه کرده در بار اول (قهر و قیافه گرفتن و ... که البته اون موقع دلایلی قانع کننده ای برای خودم داشتم و خودم رو قربانی سهل انگاری و تبعیض والدینم می دونستم که چه درست و چه غلط الآن دیگه اهمیتی برام نداره، چون اونا هم انسان بودن و اشتباه از انسان بعید نیست) چند تا نکته کوچولو در مورد روز جشن می گم چون فکر کنم بیشترین نگرانیت راجع به این روز باشه:
باید هدفت برای اون روز این باشه که حسابی لذت ببری از اون جشن.
مثلاً خودت پاشی با یه آهنگی که دوست داری برقصی و دوست و آشنا رو هم دعوت کنی برای رقص.
ببین یه چیزی یادت باشه. اگه برای خودت این قضیه عادی باشه برای بقیه هم نه تنها عادی خواهد بود، خیلی هم براشون قابل احترام میشی.
دیگه اینکه به فکر لباس جشنت باش از همین الآن. یه لباس شیک بگیر که بهت بیاد و حسابی شیک و خوشگل بشی باهاش.
دیگه یه آرایشگاه خوب هم پیدا کن و از اینکه کارشون خوب باشه مطمئن شو.
یه آرایش دخترونه و شیک و باکلاس.
و اینم یادت باشه همه اونایی که دور و بر آدم هستن خودشون هزار و یک مشکل و دغدغه دارن و این مسئله که الآن ممکنه به نظر شما برسه که همه کار و زندگی و مشکلات خودشون رو فراموش کردن و فقط دارن به شما فکر می کنن فکر درستی نیست.
یادت باشه. ما آدما جدا از هم هستیم.
با روحیات متفاوت و شرایط زندگی متفاوت.
اصلاً به این فکر نکن که کی زودتر و کی دیرتر ازدواج میکنه.
ولی به فکر پیشرفت، شادی و ازدواج خودت باش و اگه کیس مناسبی پیش اومد در موردش تحقیق و فکر کن و بدون دلیل منطقی ردش نکن
راستی به مراکز مشاوره هم می تونی مراجعه کنی و با یه مشاور صحبت کنی تا فشار روانی کاذبی که الآن روت هست کمتر بشه.
سر کار هم که می ری، چیزی که آرزوی خیلیاست.
بعید می دونم زیاد وقت بیکاری داشته باشی ولی فیلم دیدن و ورزش و پارک رفتن و قدم زدن و سینما و حتی آواز خوندن در خونه هم می تونه خیلی روحیه ات رو خوب کنه.
من متوجه شدم این قضیه داره برای خیلی از دخترخانم ها اتفاق می افته.
(دلیلش هم به نظر من هم شرایط جامعه هست، و هم طرز تفکری که در یک دوره خاص بر والدین ما غالب شده بود، و هم نوع تربیتی که هم نسلی های ما داشتن، منظورم بچه های متولد بین سالهای 58 تا 62 است، و شاید دلیل های دیگه
به نظرم الآن دیگه این دلایل مهم نیستن مهم اینه که زندگی از این به بعدمون رو چطور بگذرونیم، ما به گذشته تسلطی نداریم ولی روی حال و آینده می تونیم حداقل تا حدی تسلط داشته باشیم.
مثل خودم که مدتها از نداشتن شغل مرتبط با رشته ام زجر می کشیدم ولی آخرش با کلی پشتکار وارد رشته خودم شدم. الآنم گاهی سر کار خیلی فشار رو تحمل می کنم ولی به امید اینکه سال دیگه این موقع همه این فشارها تبدیل به تجربه و مهارت شده تحملشون می کنم.
من الآن اگه دوباره بخوام متولد بشم و به عقب برگردم نمی دونم چرا دلم می خواد دوباره همین مسیر برام اتفاق بیفته، یعنی فکر می کنم این جوری زندگی من زیباتره و نمک بیشتری داره.
(ولی صددرصد اگه دوباره برمیگشتم به عقب و این قضیه برام تکرار میشد خیلی پخته تر عمل می کردم و هیچ رفتار بچه گانه ای انجام نمی دادم و هیچ لحظه ای رو برای خودم و دیگران تلخ نمی کردم.)
کاری که در مورد ازدواج خواهر دومم انجام دادم و باعث شد فشار روانی روی خودم و خانوادم کمتر باشه.
وای چه روزی بود فامیلامون از شهرستان اومده بودن کلی با هم خندیدیم اونقدر که اگه فرداش نمی خواستم برم سر کار دوست داشتم تا صبح بیدار باشیم و بگو بخند کنیم. البته در مورد خواهر اولم من قبل از اینکه قضیه ازدواجش پیش بیاد باهاش قهر بودم سر یه مسئله دیگه و این خودش قضیه رو خیلی حادتر کرده بود و من اصلاً در جشن ازدواجش شرکت نکردم البته چون در شهرستان بود و هیچ کدوم از فامیلهای ما هم شرکت نکرده بودن فقط طرف داماد بودن نرفتن من مشکل چندانی ایجاد نمی کرد. اگه تهران بود احتمالاً مجبور می شدم برم. چه روزای بدی بودن. حتی با مادرم قهر بودم. حیف یه روز پر از شادی رو از دست دادم. منظورم اینه که اگه رابطه ات با خواهرت هم خوبه، این خودش خیلی کمک کننده هست)
با تمام این حرفا که زدم باید بگم نمی تونم انکار کنم که به هر حال این مسئله در جامعه ما روی هم دختر بزرگتر و هم کوچکتر و هم خانواده شون فشار روانی وارد می کنه. حالا به نظر من اگه همه این افراد با درایت باشن این قضیه رو به خوبی مدیریت می کنن.
تا حالا شده یاد یه خاطره دور بیفتی و مثلاً بگی عجب دیوونه ای بودم سر فلان مسئله چه غصه ای می خوردم و کلی بخندی؟ یادت باشه اینم یه روز میشه یه خاطره دور. و یه روز مهمترین آدمای زندگیت میشن بچه ها و همسرت نه این اقوامی که الآن داری و مهم ترین مشکلات زندگیت هم میشن مشکلات بچه هات.
همیشه خوش و خرّم باشی![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)