
نوشته اصلی توسط
گل شب بو
با همسرم در مورد مشکلمون صحبت کردم. میگه دست خودم نیست یهو توی ذهنم میاد. حتی پرسیدم مگه از من خطایی میبینی که یادت میاد میگه نه ولی دست خودم نیست. . حتی به شوخی بهش گفتم تو که منو دوست داری و نمیخوای ازم جداشی واسه چی اذیتم میکنی؟ گفت کی گفته دوست دارم. منم گفتم وقتی میگی برو بچه ام ببر. تا میگم باشه میرم میگی نه نمیشه ببریش یعنی منو دوست داری دیگه داری بچه مونو بهونه میکنی غیر از اینه؟ خندید و هیچی نگفت. خدا رو شکررابطمون یه مقدار با این حرف من بهتر شده.
مطمئنی از همسرت متنفری؟ 
شب دعواتون می شه تاپیک می زنی طلاق می خوام، صبح که آشتی می کنید خب یه خبر هم به ما بده 
نه از همسرت متنفری و نه دنبال جدایی هستی.
فقط نمی دونی چطور باید این موضوع را تمام و کمال از ذهن همسرت بیرون کنی.
وقتی برای ما نوشتی، فکر کردم چرا تمام خانواده شما برای یک دوستی ساده در دانشگاه، بسیج شده بودند
و حتی برادرت به همسرت گفته اگر می تونی قبول کنی بیا جلو، بعدها حرفش را نزنی، اگرم نمی تونی به کسی چیزی نگو و برو !
شب بو جان، شما خانوادگی خودتون موضوع را خیلی براش بزرگ کردید.
البته من در شرایط خانواده شما و همینطور تلفن و صحبتهای اون آقای قبلی نبودم. شاید به نوعی مجبور شدین اینقدر توضیح بدین.
ولی شاید همین فکرها به ذهن شوهرت می آد.
الان هم اگر بتونید برید پیش یه مشاور موضوع را حل کنید که عالیه.
اگر نه، خودت یه کم مطالعه کن و با توجه به شناختی که از همسرت داری، ببین باید چیکار کنی که این سوال برای همیشه توی ذهنش حل بشه.
مخصوصا که بچه بزرگتر می شه و این حرفها را متوجه می شه، اصلا درست نیست.
اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
مادر ترزا
علاقه مندی ها (Bookmarks)