مرسی مصباح جان و پونه جان
در جواب مصباح عزیزم :
ببین من همین طوری هم نمیگم که من هیچ توقعی ندارم و ... . یعنی اصلا حتی یه دونه خواستگارم نداشتم که بدونه اصلا توقع من چی هست. تا حالا هم کسی در مورد معیارام از من نپرسیده . تو جمعم که حرف میشه میگم معمولی . شغل و اخلاق برام خیلی مهمه. از نظر مالی هم پشتوانه ای داشته باشه که بتونه یه خونه تهیه کنه یا اجاره کنه . خودم هم شاغلم . با هم زندگی رو می چرخونیم. (البته اینو در جمع خانواده خودم گفتم ، در خارج از اون حرفی پیش نیومده )
خانوادم هم در جمع این چیزا رو نمیگن. مثلا در جواب همون خانم روستایی مامانم گفته بود که دختر خواستگار داره . منتها هر کسی رو قبول نمی کنه. براش تحصیلات و کار مهمه . خود مامانمم هم ناراحت شده بود از حرف اون.
تو جمع خودمونی این حرفا رو می زنن . مامانم کلا زن ساده و بی سیاستیه . نمی تونم توقع زیادی ازش داشته باشم. مثلا ممکنه اگه من اشاره کنم که نباید جلوی زنداداشام همچین حرفی می زد متوجه اشتباهش بشه . اما خب فایده ای نداره جز اینکه ناراحتش می کنم و میگه تو از حرف زدن من ایراد می گیری. منم ترجیح میدم هیچی نگم.
قبلا که خواهرم هم مجرد بود ، با هم زیاد درد و دل می کردیم. اما الان نه . یعنی یه جورایی غرورم نمیذاره دیگه این حرفارو بهش بزنم. از ترحم دیگران بدم میاد.
ما تو تهران زندگی می کنیم مصباح جان. مردمش رو هم که می شناسی دیگه. خودمون هم نه مذهبی افراطی هستیم نه آزاد. مثلا من خودم مانتویی هستم. با یه آرایش ملایم. مانتوهای مدل شیک ولی ساده می پوشم.
از اعتماد به نفسم ام که بگم خداروشکر خیلی خوبه . خودم رو واقعا دوست دارم ، به خودم افتخار می کنم. اما مغرور نیستم. بقیه کلا بهم میگن خیلی معصومانه ای ! همه اونایی که منو می شناسن یه جورایی این حرف رو زدن. چون چهره آرومی دارم.
از نظر شادی هم کلا آدم شوخی هستم. تو جمع دوستان بیشتر .
برخوردمم با آقایون یه چیز نرمالیه . نه خیلی سخت و خشک. نه خیلی راحت . کلا حریم رو رعایت می کنم. اما شوخ طبع هم هستم. خیلی معمولی . نمی دونم چطور بگم. اصلا رفتارای عجیب و غریبی ندارم که باعث بشه حتی یه دونه خواستگارم نیاد.
خواهرای من شبیه من ، حتی شاید من از اون ها زیباتر و خوش اندام تر باشم. اونها لااقل 30 تا خواستگار داشتن هر کدوم. از 18 سالگی براشون خواستگار می اومد. اما من الان یازده سال از سن اون زمان اونها بیشتر دارم. اما دریغ از حتی یه خواستگار !!!!!
واقعا نمی فهمم چرا !!!!
پونه جان مرسی که همدردی می کنی . امیدوارم مشکل تو هم حل بشه . همین که می فهمی چی میگم ازت ممنونم.
****************************
شیدا جان مرسی بابت نظرت
ببین خانمی من دو ساله با اون آقا دوستم. پس قبل اون چرا هیچ کسی نبود ؟ من 27 ساله بودم که باهاش دوست شدم. دوستی ما هم دوستی ای نیست که مطلقا کسی خبر داشته باشه . یعنی اون قدر کم همو می بینیم و ... که اصلا نمیشه اسمش رو دوستی گذاشت .
نمی دونم شاید باید جای من باشید تا بفهمید.
اصلا شروع دوستی من همین بود. یعنی یه جورایی همه دوستام و زنداداشام و فامیل و هرکی که بگی خودش دوست می شد و ازدواج می کردن. این شد که من هم به قصد ازدواج باهاش دوست شدم.
ببینید بچه ها من نمی دونم شما تو کدوم شهر زندگی می کنید. اما اینجایی که من هستم و اطرافم می بینم اصلا ازدواج سنتی ای وجود نداره . حتی دخترا پسرهایی که مادر براشون دختر انتخاب کنه رو پسرهای مناسب نمی دونن . چون خودش نتونسته تو دوران کار و تحصیل و ... کسی رو برای خودش انتخاب کنه .
من مخالف ازدواج سنتی نیستم. اما واقعا هیچ کسی تا به حال حتی در حد پیشنهاد هم نداده !!!!
من واقعا می ترسم.
ستیلا جان عزیزم مرسی که به فکرم بودی
ببین نمی دونم این ادارات دولتی گذرت چقدر افتاده . اما اگه دقت کنی می بینی خانمهای حتی چهل - چهل و پنج و ... مجردن . لااقل تو اداره ما که اینجوره . البته اونا رو باهاشون حرف می زنی خواستگار داشتن. توقعاتشون بالا بوده. من اصلا نداشتم که توقعی داشته باشم. که اصلا بیام از توقعاتم بگم
حالا فکر کن من بیام و بهشون بگم برام خواستگار بیارید. اگه بود که ....
ضمن اینکه غیر مستقیم و مستقیم و به شوخی و جدی هم همیشه گفتم . اما اصلا نمی دونم چرا کسی من رو به عنوان یه کیس ازدواج نمی شناسه چرا ؟
در مورد فامیل هم که چه عرض کنم والا. اولا که فامیل اصلی (عمه ، خاله و ...) شهرستانن
بقیه فامیل هم که میشن خانواده های عروسا و دومادامون و .... نمیشه این چیزارو بهشون گفت
تازه بعضی وقتا ازشون حرفایی میشنوم که ...
مثلا یه بار یکیشون گفته بود : "ببینم این همه درس خوند ، آخر با کی قراره ازدواج کنه ؟" :|
انگار من درس خوندم که ازدواج کنم. من کلا درس رو واقعا دوست داشتم و دختر باهوشی هم بودم. شاگرد اول دانشگاه بودم.
می دونید چیه ؟ تو کل خانواده ما تقریبا من تنها دختری هستم که از نظر درسی و کاری به جایگاه واقعا خوبی رسیدم.شاید این یه جورایی حس حسادت همه رو بهم تحریک کرده. در حالی که من همیشه سعی کردم مثل خودشون باشم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)