دیروزحدود2ساعت باپدرم صحبت کردم.خیلی آرومم.خیلی.واقعا هیچ واژه ای پیدانمیشه که بشه باهاش جایگاه پدرو توصیف کرد. پدرم ازآیندم گفت.از آرزوهاش وموفقیت من.اینکه محکم باشم و بتونم با آرامش زندگی کنم.پدرم گفت به مادرت واطرافیانت(خاله و...)که خیلی واسه ازدواجت دارن برنامه ریزی میکنن بگو امسال قصد ازدواج نداری وباید درست تموم شه وسرکاربری. گفت ازدواجت با اون پسر ریسکه.راست میگه.خواسگار جدیدم بهم گفت مشکلی با ادامه تحصیل وکار نداره ولی اون پسر داشت ویبار از دهنش در رفته بودکه به بابات میگم باشه ولی بعدا میزنم زیرش.پدرم میگه مردبایدجوری قوی ومحکم باشه ودرعین حال مهربون که زن بتونه بهش تکیه کنه واین پسرکه داره بهر دری میزنه وباناله وگریه وشکستن غرورش پیش میره به همون نسبت تو زندگی وپدربودنش ضعیفه.تصمیممو گرفتم.امروزمادرم بهشون جواب منفی داد(به زن داداشش)خیلی باهم صحبت کردن ومادرم گفت جواب دخترم ومن وپدرش منفیه و دخترم دیگه راضی نیست و... .اونم گفت پیغامتون ومیرسونم.خیلی استرس دارم.میترسم اون پسر واکنش بدی نشون بده.
فقط دعاکنیدبتونم ازپس عواقب تصمیمم بربیام.![]()
شریک زندگی ات را بادقت انتخاب کن.95درصد خوشبختی ها وبدبختی های زندگی ات ناشی از همین یک تصمیم خواهد بود......








علاقه مندی ها (Bookmarks)