سلام پونیو مرسی از توجه تان
ایشون قبلش عکس منو دیده بودن .بعد ما به اتفاق مامانمو خواهرم رفتیم حونشون
من اونجا دیدم ک این دختر خانومو زمان دانشجویم دیده بودم نمیدونم ایشونم منو دیده بود یا نه .منم موقع صحبت هیچی بهشون نگفتم ک دیدمتون.
صحبتای ما راجع به معیارامون بود . ایشون پرسیدن میگفتن سوال تو ذهنم داشتم ولی استرس همشو از یادم برد بعد کم کم از شغلم پرسیدن منم جواب دادم.وقبلا والدم گفته بودن ک ایشون تاکید کردن ک اگه قیافه پسر به دلش ننشس با پسر حرف نمیزنه.بعد پرسیدن ک چرا سنتی میخوای ازدواج کنی منم گفتم اینطوری بهتره و مشکلی پیش نمیاد.دختره هم گف ک از طریق دوستی میشه شناخت بیشتری پیدا کرد.منم گفتم پس دوس دارین با یکی دوس بودین بعد باهاش ازدواج میکردی
گفت ک خونوادم احازه نمیدن با یکی اشنا شم.بعد منم از کار خانوم پرسیدم ک شاغلند و کار میکنند
از مشکلات کار گفتن ک حقوق کم میدن به خانوما.واینکه گفتش با دوستاش اینا زیادی رابطه دارن
از منم پرسید ک چطور .رابطت با دوستات منم گفتم ک منم اگه فرصت داشته باشم باهاشون بیرون میرم ولی صبح میرم شرکت عصر میام .









علاقه مندی ها (Bookmarks)