من نمیگم همسر آیندم مگه بیکاره ؟ بنظرم اون هم دوست داره نیاز های منو برآورده کنه، یا ازش خواسته ای داشته باشم.شايد بهتر باشه كمي اين سوال رو بازش كنم من هدفم از ازدواج داشتن يك تكيه گاه بيشتر هم تكيه گاه عاطفي بود . بعد با خودم فكر كردم مگه همسر آينده من بيكاره بياد ببينه من چي ميخوام تا اونها رو برام فراهم كنه اين شد كه تصميم گرفتم اول همسر مناسبي براي يك فرد بشم بعد توقع يك همسر مناسب داشته باشم وحتي به ازدواج فكر كنم.
بنظرم مردا هم دوست دارن ما بهشون تکیه کنیم ؛ تکیه گاهمون باشن.
برامون کاری انجام بدن.ماهم قربون صدقشون بشیم کلی تشویقشون کنیم.
حالا من مرد نیستم، اما من مثلا از سوسک میترسم
اینجور موقعا خب اگه ببینم ازش میخوام کمکم کنه بکشش، واقعا فکر کنم، با کمال میل انجام میده منم اینقدر قربون صدقش میشم که انگاری برام اژدها کشته
یا یه چراغ میسوزه آدم میخواد ازشون چراغ سوخته رو عوض کنه، طوری اینکارو انجام میدن انگار مخترع برق بودن
بنظرم اوناهم کیف میکنن ما ازشون کمک بخوایم.ماهم کیف میکنیم ازشون کمک بخوایم.
من بخودم قول دادم که خلاصه بنویسم دیگه زیاد ننویسم .پس بریم سر سوالی که پرسیدی هرچند از آخر من نفهمیدم تو میخوای آخر این تاپیک خودت ازدواج کنی یا من و مصباح الهدی و عروس کنی.(خدا داند.)
البته خوبه که بخوایم همسر خوبی برای شوهرمون باشیم ها، یکی از اهدافی که من اومدم تو این سایت همین بوده.اما تو تا نری تو زندگی و تا شوهر نکنی که نمیفهمی که شوهرت چه انتظاراتی ازت داره تا بخوای بهترین براش باشی یعنی میخوام بگم آدم ها متفاوتن باید ازدواج کنی تا بفهمی چه انتظاری ازت داشتن.
بالاخره اول آدم همسری که نزدیک به معیارها و ایداالهاشه انتخاب میکنه بعد سعی میکنه خودش و به ایده آل های همسرش تا جای ممکن نزدیک کنه.
حداقل این تفکر منه.
زیادی کمال گرایی هم زیاد خوب نیست، یعنی بنظرم تو هرچیم تلاش کنی نمیتونی بازم بطور کامل به اونچیزی که همسر آیندت ازت انتظار داره برسی عزیزم چون از نصف ماجرا بی اطلاعی، ممکنه تو برای چیزی تلاش کنی که برای همسرت ارزش زیادی نداشته باشه ولی تو ، تو ذهنت اینطوری تصور کردی که شاید این مدلی باشم خوشش بیاد.باید یه موجود واقعی باشه که تو بتونی خودت و بهش برسونی ، اینجوری من حس میکنم تو میخوای به ایده آل های همه مردای جهان نزدیک بشی که علنا غیر ممکنه!!! بعضی ایده ال ها باهم متناقضن. چون همه ی مردا که عینه هم نیستن هرکدوم برای خودشون متفاوتن. فرق دارن.
عجب سوالی ،1)چقدر فكر ميكنيد نقش فرزنديتون رو به نحو احسنت انجام داديد؟؟؟
ببخشید یه سوال برای هر سوال چند پست دقیقا میتونیم بذاریم؟؟(شوخی)
به طور خلاصه و یک کلمه ای بخوام جواب بدم ، میگم فکر کنم خیلی کم ، هنوزززززززز کلی جا دارم ، یه عالمه کار بوده و هست که من باید انجام میدادم و ندادم
پدر و مادر من اینقدههههههههههه برام زحمت کشیدن که من هرکارم بکنم نمیتونم جواب زحماتشونو بدم. (اشکم دراوردی با این سوالت :( )
خوشا به حال بچه ای که تونسته جواب تک تک زحمت های پدر مادرشو بده ، من که هنوز نتونستم .
اما فکر نمیکنم که ازدواج من منافاتی با ایفای نقش فرزندیم داشته باشه ، چون با ازدواج من پدر و مادرم از همه بیشتر خوشحال میشن( البته ازدواجی موفق)
و باز هم میتونم به نقش فرزندیم برسم ، یکی از دلایلی که تو ازدواج یکمی سخت گیرم بخاطر پدر مادرمه ، یکی از معیارهای بسیار مهم من اینه که همسر آیندم به پدر و مادرم که همه ی دنیام هستن احترام بذاره ، و به من هم اجازه بده اون کارها و آرزوهایی که همیشه دوست داشتم بعد ازدواجم براشون انجام بدم و اجراشون کنم.
اعتماد بنفسم و میبرم بالا اما یکمی میارم پایین ، ببین میخوام بگم از صد درصد بخودم نمره صد میدم ، اما تواضع بخرج میدم میگم 99.99 درصد، خیلی کم کردمااااا2)چقدر فكر ميكنيد همسر مناسبي براي همسر آيندتون هستيد؟؟؟(شوخی)
بی شوخی فکر میکنم اگه که بتونم انتخاب درستی داشته باشم و همسرم و بتونم مطابق با معیارام انتخاب کنم . و بعدش سعی کنم نیازهاشو بشناسم ، تمام سعیمو میکنم که بتونم همسر خوبی براشون باشم و البته عروس خوبی برای مادر شوهر، (اگه بتونم عروس خوبی باشم فکر کنم 50 درصد نقش همسریم برای شوهرم حل شده)
راستش من هیچ تجربه ای از زندگی زناشویی ندارم که بتونم جواب دقیقی بدم اما خب فکر کنم با توجه به تجربه ای که اینجا کسب کردم و مطالعاتی که داشتم و انشالله خواهم داشت بتونم نیاز های یک مرد و بخوبی بشناسم سعی کنم رفعشون کنم. البته میدونم هنوز خیلی راه مونده باید هنوز مطالعاتمو ببرم بالا.
و ...نه دیگه هیچی دیگه قرار شد خلاصه بگم:دی
سوالات داره سخت میشه ها!!!3)چه مسئوليت هايي رو پذيرفتيد و مطمعن هستيد تونستيد از پسش بربياد ؟؟؟
من مطمعنم میتونم از پس بچه داری بربیام!از همون بچگی در این راستا زیاد به مامانم کمک کردم. ، آخه دختر بزرگ و نوه ارشد خانواده من بودم ، به عبارتی معلم مهد کودک بودم.
هنوزم هستم البته !! بجه ها رو خیلی دوست دارم
![]()
اما خارج از شوخی باز، منظورت دقیقا چه نوع مسولیتیه؟ خب تو کار خونه همه دخترا کمک میکنن دیگه! البته من خواهر هم دارم ، اونا هم کمک میکنن، تو تمیز کاری داداشمم کمکمون میکنه، وظایف تقسیم میشه دیگه خرید با داداشی ، کار خونه با دخترا!
اما باز عید که میشه تمیزکاری کلی میشه ، داداشمم کمکمون میکنه. ( اینقده خوش میگذره)
فکر کنم ازدواج کنم برای این مورد دلم تنگ بشه ، اما من تصمیم گرفتم ازدواج که کردیم همه باهم تصمیم میگیریم یروز میایم خونه مامان ، به مامان کمک کنیم بعدا خونه خودمون تمیز کنیم.
من که گفتم دیگه ، دوست دارم شوهرم منو ببره بیرون ، گردش ، پارک ، حرم و.....4)چه رفتارهاي رو دوست داشتيد انجام بديد ولي گفتيد حالا ازدواج كردم بعدا؟؟؟(مثلا من قبلا فكر ميكردم واي چقدر جالبه سفره صبحانه دونفره و صبحانه خوردن بمونه وقتي ازدواج كردم .درصورتي كه من اصلا صبحونه نميخورم وفكر نميكنم بعد ازدواجم هم بتونم اين كار رو انجام بدم
مثلا اگه از خوابش نمیگذره ومنو که شب دلم گرفته نمیخواد ببره بیرون کلی قربون صدقش میرم ، ماساژش میدم تا از اخر منو ببره ، نمیشه کلا منو باید ببره بیرون. عقده شده تو دلم.
آخ گفتی صبونه ، اینقده دوست دارم زودتر از همسرم بیدار بشم براش کیک صحبانه درست کنم ، آب پرتقالم بگیرم ، شبر کاکایو گرم کنم براش و.... یه میز صبونه مفصل براش درست کنم ،
بعدشم برم لباسمو عوض کنم (آخه اشپزی کردم بو کیک گرفته ممکنه هم کثیف شده باشه، سر صبح همسرم بیدار میشه باید ترتمیز باشم) یه لباس ترتمیز خوشگل بپوشم
بعدشم به خودم یکم برسم.آرایش کنم به موهام برسم
بعدددد برم بیدارش کنم پاشه بیاد صبونه بخوره.(تازه این یه مورد صبونشه دیگه خواب و خیال زیاد داره این دختر بی خیال ، اگه بخوام بگم از حوصله جمع خارجه)
تازه دوست دارم باهم بریم خرید خونه بکنیم.
الان روز مادر کاش بود باهم میرفتیم برای مامانامون خرید میکردیم سعی میکردیم یجوری سورپرایزشون کنیم براشون جشن بگیریم. .....
تازه من به فکر اذیت کردنش هم افتادم ، واییی طفلکی کجای دنیایه الان ، من حتی فکر کردم که اگه یه موقع اذیتمم کرد چکار کنم .
قهر میکنم باهاش تا برام رامتین بنفش (شکلات مورد علاقمه ) نخره آشتی نمیکنم .
تازه اذیتم کنه لباسشو برمیدارم میرم روش نقاشی میکشم تا دفعه آخرش باشه منو اذیت میکنه ، با رنگ پارچه اینکارو میکنم نتونه پاکش کنه.
طفلکی کجای دنیای نمیدونه من چه فکر و خیالاتی براش دارم (حتما الان میگین خوبه تازه بی خیاله اگه بی خیال نبود چکار میخواست بکنه.)
تا منظورت از موقعیت حساس چی باشه ، موقعیت حساس شاید نوسانات اقتصادی خانواده من میبینم ، که خب نقش ما بیشتر همدلی و همیاری با پدر و مادرمون بوده.5)تو موقعيت هاي حساس خانوادتون نقش شما چي بوده؟؟؟
یا اینکه پدر بزرگم چهار سال خونه نشین شدن باید یکی ازشون مراقبت میکرد خب با وجود داشتن شش بچه که هرکدام دارای یک خانواده مجزا بودن ، فقط پدر و مادر من اومدن پیششون و هممون سعی کردیم این موقعیت و درک کنیم و بهشون کمک کنیم . خب یه مقدار شرایط سختی بود تو این چهار سال من حتی برام عقده شده بود که خانوادگی بتونیم بریم بیرون چون مادربزرگم هم مریض بودن و بهیچ عنوان نمیشد تنهاشون گذاشت باید همیشه یک نفر پیششون میموند.
درکل همه باهم کمک کردیم و شرایط و درک کردیم. مخصوصا که پدربزرگم اخلاق تندی داشتن و مریضیشون تاثیر بدی هم رو اخلاقشون گذاشته بود.
درکل موقعیت بدی که بعدها پیش اومد و ضربه سختی پدرم و خانواده درکل خورد فوت ناگهانی پدر بزرگم بود. که خیلی برای پدرم سخت بود و ما سعی کردیم کمکشون کنیم و این شرایط هم درک کنیم.
الان هم مادر بزرگم تنها شدن و بهیچ عنوان تنها نمیتونن باشن هرشب یکی از ما باید بره پیششون تا تنها نباشن.
فکر میکنم تا جایی که یادم میاد بیشتر تصمیم گیری های پدرم بهترین و منطقی بوده و ما تصمیم ایشونو همیشه قبول داشتیم ، اما اگه درمورد تصمیم گیری درمورد کارهای خودمه، معمولا پدرم تصمیم نهایی مواردی که بخودمون مربوط میشده به خودمون هم واگذار کردن ، باهامون مشورت میکنن اما تصمیم نهایی با خودموننه.6)چقدر تصميم گيري شما در موقعيت هايي حساس بوده و كل خانواده رو تحت تاثير قرار داده؟؟؟
که من معمولا بیشتر در تصمیم نهاییم نظر خانواده و پدر و مادرم ترجیح دادم و هیچوقت ضرر نکردم.
پدر و مادرم اگه با تصمیمون مخالف باشن مستقیم اعلام نمیکنن، فقط نظرشون میگن که بنظرشون بهتره اینطوری عمل کنین، دیگه من اونجا میفهمم زیاد موافق نیستن ، من هم سعی میکنم وقتی قلبا راضی بکاری نیستن و من هم ضرر انچنانی نمیبینم به نظر بزرگترم احترام بذارم.
اما درمورد تصمیمات خانوادگی معمولا پدرم بهترین تصمیمات میگیرن ، چون از هممون با تجربه ترن.
حتی فامیل برای مشورت کارهایی که میخواین بکنن ، با پدرم بیشتر مشورت میکنن و تصمیم نهاییشونو بعد از مشورت با پدرم میگیرن.
برای همین من اکثر اوقات تصمیم پدرمو قبول دارم .
واقعا تموم شد ، چقد زیاد بود ، خدا خیرت بده تازه من تصمیم گرفتم خلاصه و یک کلمه ای جواب بدم، میگم الان که نگا میکنم چقدرم موفق بودم ، امیدوارم جواب های یک کلمه بدردت خورده باشه.
- - - Updated - - -
نگا کن صبوری چطوری بی آبروم کردی ، از فردا شطرنجی میام تالار همدردی ،(شوخی)
اتفاقا تو فامیل و خانواده من یک دختریم که بسیار در این موارد سخت گیر و انگار اصلا شوهر نمیخواد(نمیدونم چرا همه اینطوری فکر میکنن درموردم )
اتفاقا همین سیزده بدر بود با هرکی من تک تک رفتم بیرون همه کلی نصیحتم کردن ازدواج کردن خوبه نباید سخت گیر باشی ، وشروع کردن از معیارام گفتن ، منم گفتم کی گفته که معیارای من ایناس ،اشتباه میکنین کلی توضیح دادم ، بعد قیافه همشون دیدنی بود هم از تعجب خشکشون زد هم یهو داد میزدن که خب پس تو اصلا چرا ازدواج نمیکنی
منم گفتم برای اینکه همه فکر میکنن من از ازدواج کردن خوشم نمیاد ، کی این و تو فامیل پخش کرده من نمیدونم.بیچاره ها کلی زحمت کشیده بودن برای نصیحتم.
![]()










از همون بچگی در این راستا زیاد به مامانم کمک کردم. ، آخه دختر بزرگ و نوه ارشد خانواده من بودم ، به عبارتی معلم مهد کودک بودم.



علاقه مندی ها (Bookmarks)