سلام .
اونشب به اتفاق همسرم با یه جعبه شیرینی خونه بابام رفتیم .بابا و مامانم اصلا به روی خودشون نیوردن و طوری وانمود کردن که اتفاقی نیافتاده.همسرم هم در لحظه اخر از هر دوشون خواست که حلالش کنن.بعدشم همه چیز خوب بود .
اما مشکل من:
1- وقتی می خوام شاد باشم اتفاق اونروز مثل یه فیلم جلوی چشمم میاد و منو از شادی بیزار می کنه .
2- دائم پیش خودم همسرم رو با دیگران و رفتار بقیه رو با خانواده همسرشون مقایس می کنم و می گم :خوش به حالشون که هرگز این اتفاق براشون نیافتاده کاش همسرمنم حرمت پدرم و مادرم رو لگد مال نمی کرد.
3- از نگاه دیگران به همسرم متنفرم و واهمه دارم.
4- از اینده می ترسم می گم همسر من چه جور ادمیه.اخه کی می تونه تا این حد ارزش و شخصیت خودشرو پایین بیاره .اینده من و دخترم با این شوهر و پدر چه خواهد شد؟
5-همیشه برای هر اتفاقی توی زندگیم تمام تنم به لرزه در می یاد .خلاصه کلام از همسرم می ترسم و نسبت بهش بی اعتماد شدم .
6- هر وقت کنارش خوشحالم عذاب وجدان نسبت به پدر و مادرم منو راحت نمی زاره .از زن بودن متنفر میشم که تا این حد عاجزه .کاش مرد بودم.اگه من با خانواده همسرم این طور رفتار می کردم به راستی چه می کرد؟
7- نمی تونم راحت زندگی کنم .یه غمی همیشه با منه.
خواهش می کنم کمکم کنید و منو از این مرداب بیرون بکشید.
- - - Updated - - -
ماه ناز جان من نمی دونم چی بین شوهر و خانوادتون پیش اومده اما اگر پدر من توی گوش همسرم زده بود به اندازه امروز دلمرده و دلشکسته و داغون نبودم و از خانوادم می خواستم که از همسرم دلجویی کنن .اما غرور شکسته شده یه پدر که فقط به خاطر داشتن دختر مجبور به سکوت و پذیرفتن دامادی عین همسرم من که به هر دلیل چه درست چه علط روی کسی عین پدر خودش یه پیرمرد دست بلند کنه رو با هیچ عذرخواهی و دلجویی نمی شه ترمیم کرد.
خیلی سخته که تن نحیف پدرت رو توی دست های ورزشکار همسرت ببنی و باز در کنار اون شوهر بخوابی .کاش هرگز این اتفاق نمی افتاد.
- - - Updated - - -
دوستان همدردی به خصوص اقای امین میشه بازم منو مورد لطف خود قرار دهید ؟واقعا به راهنمایی هاتون نیاز دارم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)