مرسى از شما فرشته مهربان
راستش من تمام سال هاى زندگى با همسرم فقط ساختن بود مردى كه در تصوراتش عاقل محض و از همه نظر بالاست و فهيم و تو تربيت فرزندانم اختيار دار فقط بچه ها بودن و من فقط مادرى بودم كه اونها رو به دنيا اوردم البته باز هم با همكارى شوهرم
بحث كردن نداشتيم چون محيط متشنج برا بچه ها بوجود ميومده و تمام طول زندگى زناشوييم تا شروع به حرف زدن كردم يا از اون محيط دورم كرد يا گوش نكرد و در اخر با يه معاشقه منو از حرفم از هدف دور كرد و به نظر خودش موفق بود ولى هيچ وقت نبود
من تو اين ١٤سال خيلى ميخواستم برگردم و الان خيلى بيشتر اما به خاطر دخترم كه حاضر نيست برگرده و ميدونم اگه برم ديگه همين يه ذره اميدى هم دارم به دخترم از دست ميدم بر نميگردم
تا حالا به دخترم فهموندم كه يه ايرانى و بايد رابط با دوست پسراشو در حد معمول نگهداره و تا اينجا كمى موفق شدم اما با اين برنامه اى كه پسرم درست كرد داره كمى با من ساز مخالف رو شروع ميكنه
مادرم و دلم به حال اينده اون بچه ميسوزه و تصميم گرفتم برم و بگم مسئوليت بچه رو بعد جدايي اگه حاضر به نگهدارى نشدن من سرپرستيشو قبول كنم
به نظرشما كاره درستى هست يا نه؟
- - - Updated - - -
مرسى از شما مدير همدردي
درسته مسئةليت پسرم و كارهاش با من نيست مسئوليت اين رفتار هاى شوهرم هم با من نيست اما بلاخره منم مادرم و نميتونم خودمو مقصر ندونم
اما من بيشتر كه نگران پسرم باشم نگران اون بچه ام چون پسرم حاضر به ازدواج نيست و ميگه اون خيلى علايق ديگه داره و وقت واسه زندگى مشترك نداره الان هم با دوست دخترش زندگى ميكنه كه مثلاً تو دوران حاملگى پيشش باشه و حس خوبى تجربه كنه
ميگه حاضرم خرج بچه را برم كار كنم بدم اما حاضر نيست نگهش دارم چون دوست دخترش زن مورد علاقش نيست كه بخوا يه عمر زندگيشو با اون تصور كنه
من از اخر و عاقبت واين بچه بيگناه ناراحتم كه ميخواد چيبشه با اين دو بي مسئةليت
از اين دلگيرم كه شوهرم اين همه اشتباه كرده ولى باز هم اشتباهاى بدتر ميكنه و حاضر نيست درك كنه كه با كاراش كارارو خرابتر ميكنه
نگران دخترمم كه از برادرش ياد نگيره و نخواد مثل اون بشه چون جديدن رفتاراش عوض شده
همه راه هاى ارامش و ميرم ولى باز حس مادرانم مانع ادامه ارامش ميشه
من اينجا يه مدير موفقم اما تو زندگيم يه بازنده چون هيچ وقت حرفامو نزاشت بزنم و حرفامو نشنيد
شوهرم وقتى ميگم ازت بدم مياد متاسفم كه ٢١ساله ارم باهات زندگى ميكنم ميخنده فكر ميكنه دروغ ميگم ميگه عزيزم باشه تو درست ميگى من كه ميدونم چى شده الان خوب ميشى وقتى ميگم من با اين چيزا خوب نميشم ديگه سنى ازت گذشته بس كن ولى درك نميكنه
همش ميگه اون خيلى خوشبخته كه زنش اينقدر دوسش داره و اون اينقدر عاشق زنشه به همه ميگه ما خيلى خوشبختيم منو زنم اصلاً با هم مشكلى نداريم اصلاً دعوا نميكنيم
ديونم ميكنه وقتى ناراحتيمو ميزاره رو عشق زيادم عصبيم ميكنه كه نميزاره حرفمو بزنم داغونم كرده كه فكر ميكنه از زندگى باهاش راضيم
و پسرشم مثل خودش يه ادم خوش گذرون بار اورده وبس
نميدونم با اين همه مشكل چه جوري به ٤٠ رسيدمو بس
اگه دخترم نبود حاضر بودم بميرم اما به خاطر دخترم كه نميخوام اونم به منجلاب بيفته هنوز هستم
- - - Updated - - -
مرسى از شما مدير همدردي
درسته مسئةليت پسرم و كارهاش با من نيست مسئوليت اين رفتار هاى شوهرم هم با من نيست اما بلاخره منم مادرم و نميتونم خودمو مقصر ندونم
اما من بيشتر كه نگران پسرم باشم نگران اون بچه ام چون پسرم حاضر به ازدواج نيست و ميگه اون خيلى علايق ديگه داره و وقت واسه زندگى مشترك نداره الان هم با دوست دخترش زندگى ميكنه كه مثلاً تو دوران حاملگى پيشش باشه و حس خوبى تجربه كنه
ميگه حاضرم خرج بچه را برم كار كنم بدم اما حاضر نيست نگهش دارم چون دوست دخترش زن مورد علاقش نيست كه بخوا يه عمر زندگيشو با اون تصور كنه
من از اخر و عاقبت واين بچه بيگناه ناراحتم كه ميخواد چيبشه با اين دو بي مسئةليت
از اين دلگيرم كه شوهرم اين همه اشتباه كرده ولى باز هم اشتباهاى بدتر ميكنه و حاضر نيست درك كنه كه با كاراش كارارو خرابتر ميكنه
نگران دخترمم كه از برادرش ياد نگيره و نخواد مثل اون بشه چون جديدن رفتاراش عوض شده
همه راه هاى ارامش و ميرم ولى باز حس مادرانم مانع ادامه ارامش ميشه
من اينجا يه مدير موفقم اما تو زندگيم يه بازنده چون هيچ وقت حرفامو نزاشت بزنم و حرفامو نشنيد
شوهرم وقتى ميگم ازت بدم مياد متاسفم كه ٢١ساله ارم باهات زندگى ميكنم ميخنده فكر ميكنه دروغ ميگم ميگه عزيزم باشه تو درست ميگى من كه ميدونم چى شده الان خوب ميشى وقتى ميگم من با اين چيزا خوب نميشم ديگه سنى ازت گذشته بس كن ولى درك نميكنه
همش ميگه اون خيلى خوشبخته كه زنش اينقدر دوسش داره و اون اينقدر عاشق زنشه به همه ميگه ما خيلى خوشبختيم منو زنم اصلاً با هم مشكلى نداريم اصلاً دعوا نميكنيم
ديونم ميكنه وقتى ناراحتيمو ميزاره رو عشق زيادم عصبيم ميكنه كه نميزاره حرفمو بزنم داغونم كرده كه فكر ميكنه از زندگى باهاش راضيم
و پسرشم مثل خودش يه ادم خوش گذرون بار اورده وبس
نميدونم با اين همه مشكل چه جوري به ٤٠ رسيدمو بس
اگه دخترم نبود حاضر بودم بميرم اما به خاطر دخترم كه نميخوام اونم به منجلاب بيفته هنوز هستم








علاقه مندی ها (Bookmarks)