نقل قول نوشته اصلی توسط farshidnaji نمایش پست ها



============

الان از مهر تا آذر زندگی شما پیشرفتی داشته ؟

تغییر مثبت یا حتی منفی داشته ؟
ممنون.
راستش یه مدت فقط گریه میکردم.درسام خیلی سنگینه ۱ساعت درس میخوندم نیم ساعت گریه میکردم که خالی شم.اگه یه روز همش بیرون بودم و نمیشد گریه کنم شب احساس میکردم ی چیزی کمه.اینقدر گریه میکردم که خوابم میبرد.بعدش کلا بی تفاوت شدم وسعی میکردم کاری به کارش نداشته باشم وسعی کنم ازین حال و هوا بیرون بیام.

حدود سه هفته پیش مشاوری که یک سالونیمه گهگاهی میریم پیشش پیام داد که برگشته شهرمون ویه ملاقات نیم ساعته باهاش داشتیم حرف هایی رو از زیر زبون شوهرم کشید بیرون که تاحالا به خودم نگفته بود.مثلا اینکه اون برعکس من ازین زندگی راضیه ومنو دوست داره وقدر کارایی که کردم رومیدونه....فک میکردم مثل همیشه جوگیر شده ودر عمل رفتارش تغییری نخواهد کرد..اما خیلی عجیب بود...قبلا چند بار ازش خواسته بودم خواسته هامونو به هم بگیم که بتونیم برا هم بهترین باشیم در واقع فکر کردم شاید اگر بدونه که حرف هاش واقعا برام مهمه اون هم یه کم به نیازهای من توجه کنه....ولی هربار بحث رو عوض میکرد اما این بار خودش چنین پیشنهادی داد و تو راه برگشت به خونه کلی درباره نیازهای جنسی و عاطفی صحبت کردیم...
توی این سه هفته دیدم که واقعا سعی میکنه به همه خواسته های من جواب بده و هیچ دعوایی نداشتیم.به جز چند بار که من داشتم رانندگی میکردم و اون همش نگران بود تصادف بشه.بار اخر که چند روز پیش بود سرم داد زد وخیلی بد باهام حرف زد.ساعت ۹ شب بود ازماشین پیاده شدم و نیم ساعتی پیاده راه رفتم وتمام بدیهاش میومد توذهنم وگریه میکردم.اونم با ماشین دنبالم میومد..بالاخره سوار شیم وبا هم رفتیم خونه....

ولی بعد ازون همه چیز با لج بازی های غیر منطقی اون شروع شد...وهمه چیزهایی که تو اون سه هفته ساخته بودیم خراب شد...