کار خوبی می کنی که تاپیکت را منتقل می کنی. اینطوری خیالت راحت تره که حرفهایی که زدی محرمانه تر می مونه.
یکتا جان،
صحبت هات و پست هات بیشتر از یک دختر 21 ساله به نظر می رسه.
دختر عاقلی به نظر می رسی. نمی دونم چرا خانواده ات اجازه دادند چنین تجربه سختی داشته باشی.
نمی گم حتما باید تو این شرایط بمونی.
حتی اگر ازدواج رسمی و قانونی هم بود، اگر حس کنی که داری عذاب می کشی، تمامش می کنی.
درسته که راحت نیست و بهتر بود که اینطور نمی شد، اما بعضی مواقع طلاق بهترین راه است.
الان داشتم فکر می کردم مثل این مونه که یک عضو ناسالم یا مشکلی توی بدنت باشه
و می دونی که بتدریج همه جا را می گیره و سالها با دردش باید زندگی کنی و عذاب بکشی اما از جراحی کردن و جدا کردن اون عضو می ترسی.
اگه بخوای این عضو را برداری، باید حتما جراح این کار را برات بکنه. حتما حتما مشاوره حضوری برو و با کمک جدا شو.
اگر هم بخوای با این مشکلات بسازی و ادامه بدی (منظورم این نیست که مشکلاتت خیلی خاص و بزرگ است. به هر حال هر خواستگار دیگری هم بود حتما معایبی داشت. شاید همین 5 سال وفاداری در حالی که تعهد قانونی دربین نبوده یکی از بزرگترین محاسن این آقا باشه که ندیده گرفتنش بی انصافیه ) باز هم بهتره یک متخصص بهت کمک کنه چطور این مشکل را کنترل کنی، درمان کنی و یا حتی ازش شکلات بسازی. علاقه افراطی ایشون و کنترلگریهاش را می شه تعدیل کرد و آرامش داشت
اگر رفتی اونطرف و دیگه توی این تاپیک ندیدیمت خداحافظ.
برات آرزوی آرامش و خوشبختی می کنم.
اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
مادر ترزا
علاقه مندی ها (Bookmarks)